Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه
خانه اقتباسی دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده

دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده photo
رایگان

دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده

(0 رای ثبت شده)
Sample Profile Picture نیاز اسماعیل پور

خلاصه داستان:

این نمایشنامه اقتباسی است از داستان کوتاه مکتشف گمشده نوشته پاتریک مک گراث--- پری، دختر دوازده ساله‌ی یک خانواده‌ی ثروتمند، دخترکی تنها و شاگردی ممتاز است که به درس تاریخ علاقه دارد و در باغ خانه‌ی پدری‌اش - خانه‌ای دو طبقه مشرف به یک باغ، با حوضی پوشیده از گیاهان خودرو و آبی راکد، و درختان و بوته‌هایی انبوه و درهم پیچیده و زیادی رشد کرده - سربازی از دوره‌ی نادرشاه می‌یابد، بیمار و تبدار. پری از سرباز مراقبت می‌کند و سرباز او را عروس خود می‌پندارد که پیش از رفتن به جنگ مجبور به ترک او شده است و پری در اضطراب این است که پدر و مادرش از وجود سرباز بویی نبرند، اما حال سرباز رو به وخامت می‌گذارد و همان شب دوستان پدر پری به مهمانی به خانه‌ی آنها آمده‌اند...

ملاحظات: اجرا نشده و در مسابقه ای هم شرکت نکرده است.

نوع اثر: اقتباسی

زمان: 50 دقیقه

ژانر: فانتزی

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (1 کودک - 3 مرد - 3 زن)

نوع اجرا: 1 پرده

مضمون اثر: فانتزی, اقتباس, سمبلیک

امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

پری کنار سرباز می‌رسد. سرباز خواب است.
پری خوابه... انگار هنوز تب داره، ولی خوابیده.
پری پتو را روی او می‌کشد. وسایل او را بااحتیاط وارسی می‌کند.
پری این چیه؟ پشه‌بند؟! چقدم پاره‌ست. این...چیه؟
پری با تردید تفنگ را برمی‌دارد و وارسی می‌کند.
پری واقعیه! چه لیزه! لوله‌ش چه سرده.
بو می‌کشد.
بوی فلز و روغن و یه چیز دیگه می‌ده که نمی‌دونم چیه.
با زبانش لوله را لمس می‌کند.
اَی ی ی! ترش و شیرینه! ماشه‌ش اینه؟ چه سفته. پس فشنگاش کجاست؟
لوله‌ی تفنگ را به گونه‌اش می‌چسباند و بازی می‌کند.
ایست! دستا بالا بی‌حرکت! ولی این چجور تفنگیه که فشنگ نداره؟ شاید ازون قدیمیاست که تو فیلما دیده‌م؛ یه دستگیره‌ی کوچیک دارن که اول باید اونو جا بندازی. آها ایناهاش!
پری دارد گلنگدن را جا می‌اندازد و متوجه نیست که سرباز بیدار شده. مرد ناگهان تفنگ را از او می‌گیرد و پری جیغ خفه‌ای می‌زند و عقب می‌پرد.
سرباز باروتِ کمی دارم، ولی برای هردومان کافی‌ست. اول تو، بعد خودم.
تفنگ را از باروت پر می‌کند. پری وحشتزده به او خیره است.
پری چی کار می‌خوای بکنی؟
سرباز دیدم سربازی را که به چنگ آورده بودند از موی آویختند و چون گوسفندان سلاخی کردند. نمی‌گذارم تو را و مرا چنین کنند ستاره. پیش از آن که برسند ما مرده‌ایم.
راه مطمئنی است برای مُردن. این... این... راه خوبی است ستاره. راه خوب و سریعی است برای مردن.
کم کم دوباره تب بر او غالب می‌شود و در بسترش فرومی‌افتد، اما تفنگ را محکم در دست گرفته.
داغ است... سرم گویی در تنور نانوایان است ستاره.
پری باتردید پتو را روی او مرتب می‌کند، و لیوان آبی به دهانش نزدیک می‌کند.
پری بخور، آبه.
سرباز آب را به زحمت می‌نوشد.
سرباز تا حالا صدای شترِ آتش گرفته را شنیده‌ای ستاره؟
پری شتر؟! یه بارم گفتی ولی من هیچی نفهمیدم.
سرباز نادر دستور داد روغنها را بر جهاز شتران آتش زدیم. شترها می‌دویدند و آتش، بیشتر به جانشان می‌افتاد. بوی گوشت سوخته‌شان بلند شده بود و بینوایان می‌دویدند و آتش بیشتر می‌شد.
پری (تحت تأثیر قرار گرفته) خیلی خب، بهش فکر نکن. تبِت بیشتر می‌شه‌ها.