متن های جذاب
فیلتر ها
60 دقیقه
گروهی از داعش به سرکردگی کرعام به روستایی حمله کرده و اسماییل بعد از درگیری با آنها کشته می شود. جسد اسماییل را در بالای تپه رها میکنند تا گرگ و کفتار جسدش را بدرد. آتنه خواهر اسماییل می خواهد جسد را خاک کند.
تعداد پرسوناژ: 3 مرد - 1 زن - 0 کودک
20 دقیقه
پدر آبان (۶ساله) که تصویرگر کتابهای کودکان است فوت میشود. آبان که درکی از مرگ ندارد، بعد از دیدن یکی از تصویرسازیهای پدر فکر میکند که او تبدیل به نقاشی شده و به درون یکی از تابلوهایش رفته. آبان برای یافتن پدر، تصمیم میگیرد به دنیای تصویرسازیها و نقاشیهای او سفر کند ...
تعداد پرسوناژ: 1 مرد - 1 زن - 1 کودک
90 دقیقه
شنبه بود که که لُودِرها توی حیاط مدرسه آمدند. ما توی کلاس بودیم و شیشههای کلاس تکان میخورد، انگار توی خود کلاس آمده بودند. دو لودر در دو طرف حیاط را شیار دادند و تکههای بزرگ آسفالت را میدیدیم که از زمین کَنده میشد. حیاط مدرسه و خود مدرسه و تمامی اطراف مدرسه توی قدیمها قبرستان بود. ما میدانستیم سالهاست که روی گُردهی مُردهها درس میخوانیم. به کلاس برگشتیم و لودرها دوباره شروع به کار کردند. از شیشه کلاس میدیدم که از مستطیلها خاک در میآورند. دو مَغاک داشت دهن باز میکرد. مُردهها انتظار میکشیدند که بیرون بیایند. آنقدرها هم در اعماق نبودند؛ شاید دو متر پایینتر. ظهر شده بود. لودرها همچنان میکَندند و همچنان خاک سیاه و کبود بیرون میآوردند. میدانستیم وقت آمدن دخترهاست. آنها شیفت بعدازظهر بودند. از سرپایین کوچه که پایین آمده بودند و لودرها را که دیده بودند، خنده و حرف و همه چیز روی لبشان ماسیده بود. زنگ که خورد بیاینکه خیلی به آن دو مغاک خیره شویم، بیصدا از حیاطِ بیدَر خارج شدیم. دخترها هم بیصدا از کنار ما رَد شدند. دو دسته آدمِ مسخشده بودیم که انگار همدیگر را نمیدیدیم. یکی جرئت به خرج داد و داد زد: «مُردهها سر کلاس نشستهاند». زنگ صدایش همان لحظه محو شد و تمام شد.
تعداد پرسوناژ: None مرد - None زن - None کودک
50 دقیقه
نا مشخص
تعداد پرسوناژ: 2 مرد - 0 زن - 0 کودک