Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه
خانه مونولوگ نَقلِ مُردگان

نَقلِ مُردگان photo

نَقلِ مُردگان

(0 رای ثبت شده)
Profile Picture نیما حسن بیگی

خلاصه داستان:

این تک‌گویی که به صورت نقالی و بَرخوانی اجرا میشود، داستان آخرین ساعات زندگی جلال‌الدین خوارزمشاه را بازگو می‌کند. جلال الدین که پس از نبردی طولانی و طاقت‌فرسا با سپاه مغولان، خسته و درمانده و زخمی در گودالی افتاده است؛ بخشی‌هایی از داستان زندگی‌ و مقاومتش را روایت می‌کند. اینکه چگونه پدرش سلطان محمد خوارزمشاه میهن ویران شده و در بند را به او سپرد و گریخت؛ چگونه مادرش تُرکان خاتون در حالی که سرزمین در آتش جنگ می‌سوخت، میان پسرانش تفرقه انداخت. چگونه سرداران سپاهش یکی یکی پیش روی چشمانش کُشته شدند و او نتوانسته کمکشان کند و یا حتی جرعه ای آب به آنها برساند. جلال الدین با دلی پر درد روایت می‌کند که وقتی برای نبرد با مغولان شهر به شهر می تاختند، از حال و روز مردم ایران چه‌ها دیده و چه‌ها شنیده است! مردمی که از ظلم سلطان و تاراج مغول در آتش و عذاب به سر می‌بُردند. او روایت می‌کند که چگونه مغولان پسر خُرد سالش تَکِش را پیش چشمانش تکه‌تکه کردند و چگونه پدرش زنان حرمسرای شاهی را در نهر افکند تا غرق شوند. این روایتی کوتاه از سرنوشت تلخ مردم سرزمینی است که با چنگ و دندان جلوی مغولان ایستادگی کردند و از مردن نترسیدند. این روایت مَرد مُرده‌ای است که شهر به شهر یک نفس می‌تاخته تا بلکه گوشه‌ای از خاک سرزمینش را آزاد کند ولی به هر شهر که می‌رسیده چیزی جز ویرانی نمی‌دیده!!! جلال الدین در پایان داستانش می‌میرد ولی روایت او در گوش تاریخ جاودان می‌ماند.

ملاحظات: نامشخص

نوع اثر: مونولوگ

زمان: 50 دقیقه

ژانر: تاریخی/اسطوره‌ای

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 1 مرد - 0 زن)

نوع اجرا: 1 پرده

مضمون اثر: مغول, خوارزمشاهیان, مقاومت

امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

جلال الدین همچون شبحی برمی‌خیزد.
جلال الدین: گویی خواب بودم و خواب می‌دیدم که مردم این سرزمین در خوابند و خانه‌هاشان بر آب... هر چه ضجه و فریاد می‌زدم که برخیزید کسی صدایم نمی‌شنید ... نفهمیدم آنـان کَر بودند یـا من لال؟ سرانجام یکی برخاست تا خانه‌اش را از آب بِستانَد... به او گفتم بیا فریاد بزنیم تا همه برخیزند و خانه‌هاشان از آب بِستانند... گفت؛ چه می‌گویی نادان؟ "اگر همه برمی‌خاستند مغول کجا بود؟" (بر زمین می‌افتد. دُمی سکوت) از جان ما چه می‌خواهی مغول؟ چرا بی حساب خشمگینی؟ چرا تیغت ایـن همه بُران است؟ آه که به قدر همه عمر خسته‌ام... سخت خوابم می‌آید... دَمی خُفتن بَدَک نیست! (نـاگهان) اگر آن دَم که خفتـه‌ام مغول بـرسد چه کنم؟ عهدم نــاتمام می‌ماند! ... اصلاً چرا باید بخوابم؟ چه وقت خواب است؟ عمری خواب بس نبود؟ (دوباره برمی‌خیزد)