آل
پدرام پریچهره
خلاصه داستان:
یک جوان ۳۰ و خورده ای ساله، زن مسنی را به چهارپایه ای با طناب بسته و از او میخواهد تا داستانی که ۳۰ سال قبل برای نوزاد ایل بیک(بزرک ایل) اتفاق افتاده را با جزییات بازگو کند. آن زن از ترس آل از گفتن داستان خودداری می کند اما با اصرار پسر این اتفاق می افتد. زن ایل بیگ اولین زایمان او بوده و سه جاری دارد که آنها هرکدام صاحب فرزند هستند. داستان را از زبان این زن مسن می شنویم و شکل اجرایی اینگونه است که به گذشته می رویم و داستانی که او تعریف می کند را می بینیم. داستان او دقیقا براین اساس است که آل بچه را برده و مادر نوزاد را هم کشته است. اما وقتی به زمان حال باز میگردیم متوجه میشویم بخش هایی از داستان که زن تعریف کرده نقص دارد. پسر اطلاعات بیشتری دارد و در ادامه متوجه می شویم قبل از آوردن این زن مسن، از شخصیت های دیگری که در داستان بودند هم باز جویی کرده است. این اطلاعات را کنار هم می گذارد و در نهایت متوجه می شود همه ی این شخصیت ها هرکدام با انگیزه ی شخصی داستان آل را سرهم کرده اند تا با هماهنگی هم به هدف واحدی که از نابودی نوزاد و مادرش می برند برسند. در آخر می بینیم همه ی آنها در همان اتاق که این زن مسن آورده شده، آمده اند. و پس از گذشت سالها از نقشه ی شومی که در گذشته باهم کشیده اند، همدیگر را ملاقات می کنند.
ملاحظات: متن به تازگی نوشته ودر سال ۱۴۰۱ توسط انتشارات مهر و دل چاپ شده و در شهرستان جهرم به شکل عمومی ده شب اجرا رفته است.
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 70 دقیقه
ژانر: جنایی/وحشت
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 2 مرد - 4 زن)
نوع اجرا: 7 پرده
مضمون اثر: جن, ایل, آل
صحنه ی ششم
نور باز میشود.
سمت راست در یک چادررا میبینیم که با طناب به زمین محکم شده است. در سمت چپ آتش روشن شده و محمود و سوسن وسط صحنه جلوی چادر مشغول صحبت هستند که کیمیا از سمت چپ وارد صحنه میشود.
کیمیا: یکی به من بگه اینجا چه خبره؟
محمود دم گوش سوسن چیزی می گوید
سوسن: شما نباید اینجا میومدی. بهتره برگردی
کیمیا: یعنی چی برگردی؟ من اومدم ببینم سرنوشت اون مادر چی شد؟ شما باید برای بدنیا آوردنش به من خبر میدادین. مگه قرار نبود امسال حرکت نکنین؟
سوسن: ( یک نگاهی به محمود میکند و انگار که از او تایید گرفته باشد رو به کیمیا) بچه و مادرش..... مردن
کیمیا: ( لحظه ای سکوت) وای.... چرا؟ چیشد؟
سوسن: آل
لحظه ای هر دو طرف چیزی نمی گویند. گیمیا همچنان مردد است.
کیمیا: از کجا مطمئنین
سوسن: یکی از اهالی ده همون شب یه پیرزن رو میبینه که داره تو آب چشمه یه چیزی رو میشوره. وقتی ازش میپرسه این وقت شب اینجا چیکار میکنی. یه زنی رو میبینه که یه تیکه جیگر دستشه و از لای دندوناش خون میچکه. یه پیرزن با موهای قرمز . چشمهایی بدون سفیدی . وقتی که باهم چشم تو چشم شدن اون مرد همونجا خشکش زده و نتونسته چیزی بگه. آل تو صورتش فوت میکنه و مرده از حال میره فقط دیده که آل از تو آب رد شده و رفته.
کیمیا: خب سر زائو چه بلایی اومد
سوسن: همون لحظه مهین جیغ و دادش میره آسمون که ماه منیر ماه منیر . زائو رو کشتن. وقتی مردم میریزن اونجا میبینن جیگرش از بدنش در اومده .تموم شکمش پاره شده
کیمیا: بچه؟
محمود: ( به یکباره عصبانی میشود) بچه ای در کار نبود... اون پتیاره بچه رو هم با خودش برده. همه ی اینا بخاطر کم کاری توهه . من تورو مقصر مرگ زن و بچم میدونم. تو باعث شدی سه تا دختر دیگه ام بی مادر بشن. تو دیدی درگیر اون عفریته شده. میدونستی اون بازم پیداش میشه ولی خیلی راحت گذاشتی رفتی. هیچکدوم از راهکارهایی که گفتی هم کارساز نبود. از کجا معلوم همه ی اینا رو از خودت در نیاورده باشی تا پول بیشتری بگیری. توهم کم از اون موجود پست نداری
سوسن: آقا محمود شما الان حالتون خوب نیست. بهتره انقدر به خودتون فشار نیارید برین یکم استراحت کنین روز سختی بوده.( رو یه کیمیا) توهم بهتره بری از همونجایی که اومدی... اینجا الان کسی حال استقبال از تورو نداره
محمود به داخل چادر رفته و از صحنه خارج میشود
کیمیا: مهین کجاست؟
سوسن: اونم چوب ندانم کاری تورو خورد. شوهرش چون خوب از ماه منیر مواظبت نکرده بود تا میتونست کتکش زد . بدن نیمه جونشم انداخته تو چادر با دست و پای بسته بدون آب و غذا زندانیش کرده.
کیمیا : مگه اون شب مراقبش نبود
سوسن: یه لحظه اومده بود به بچه هاش سر بزنه حال یکیشون بد شده بود. که وقتی برمیگرده اون اتفاق افتاده بود ( گریه میکند) آخی طفلکی چقدر بد شانس این همه مدت منتظر بود یه پسر واسش بشه. چقدر سختی کشید چقدر درد کشید چقدر بخاطر اینکه بچه هاش دختر میشدن خجالت می کشید. این چه حکمتیه خدا ( گریه و زاری را ادامه میدهد) یا پسر نمیدی یا میدی اینجوری میگیریش .حتی یدونه پسر توی این خاندان نمونده انگار نفرین کردن این خونواده رو...برو برو دور شو از اینجا همون لحظه ی اولی که اومدی با خودت بدبختی رو نکبت و ترس و وحشت رو آوردی ... دیگه به زخمی که زدی نمک نپاش
کیمیا بدون هیچ حرفی صحنه را ترک میکند و خارج میشود
نور از صحنه گرفته میشود