اسکندر نه چندان کبیر
الهه دهقان پیشه
خلاصه داستان:
اسکندر نه چندان کبیر همان طور که از نامش پیداست درباره ی نه چندان کبیر بودنِ اسکندر است. مشخص است که نمایشِ نه چندان کبیر بودنِ کسی در یک داستان نمی آید و به چند گزاره نیاز دارد. در صحنه ی اول، ادعای نکتالبو درباره ی پرت شدنش به دره توسط اسکندر بیان می شود که پدر و مادر اسکندر یعنی فیلیپ و اولمپیاس این واقعیت مسلم را با وجود شواهد فراوان نمی پذیرند. در صحنه دوم، فیلیپ و اولمپیاس در مورد تربیت اسکندر و استخدام ارسطو به عنوان معلم او با هم بحث و گاهی مشاجره می کنند. در صحنه سوم، فیلیپ تصمیم خود برای کشورگشایی را به بهانه ی گسترش آرمان ها و تمدن یونان اعلام می کند که با اعتراض یونانی مقیم دربارش روبه رو می شود. در صحنه چهارم، متوجه می شویم که فیلیپ توسط یکی از محافظانش و به تحریک اولمپیاس کشته شده اما اسکندر از این اتفاق ناراحت نیست. در صحنه پنجم، اسکندر مقدمات جنگ با ایران را فراهم می کند و درباره ی لشکر ایران اطلاعاتی جمع آوری می کند تا در جنگ از آن استفاده کند. در صحنه ششم، اسکندر پس از فتح ایران از غنایم بهره می برد و به خوشگذرانی می پردازد. در صحنه هفتم، به اسکندر با از دست دادن دوست قدیمیش هفاستیون ضربه ی روحی وارد می شود و طبیبی که نتوانسته او را درمان کند، مجازات می کند. در صحنه هشتم که آخرین صحنه است، اسکندر جان می دهد. بدون وارث بودن او و پاره پاره شدن فرمانروایی اش به دلیل اقداماتی که خود او و مادرش در هنگام به قدرت رسیدن برای حذف رقبا و دیگر مدعیان تاج و تخت انجام داده اند، توسط نکتالبو و یونانی مورد بحث قرار می گیرد.
ملاحظات: برگزیده بخش نمایشنامه نویسی اقتباسی سومین جشنواره سراسری نمایشنامه نویسی کمدی خندستان
نوع اثر: اقتباسی
زمان: 50 دقیقه
ژانر: کمدی
مخاطب: نوجوان
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 5 مرد - 1 زن)
نوع اجرا: نامشخص
مضمون اثر: اسکندر, طنز, تاریخ, کمدی، نوجوان
اولمپیاس: اما با چشم خودتون ندیدین که اسکندر نکتالبو رو پرت کنه.
یونانی: ندیدیم ولی...
اولمپیاس: حالا چون نکتالبو رو ندیدین و فضای خالی دیدین باید پرت شدنشو بندازین گردن پسر من؟
فیلیپ: بیخود میکنه هر کی به بچه ی من تهمت بزنه. (آهسته به اولمپیاس) خوب گفتم؟
یونانی: آخه کس دیگه ای لب پرتگاه نبود.
اولمپیاس: خود نکتالبو که بود!
یونانی: نکتالبو هم نبود، اون موقع دیگه ته دره بود.
اولمپیاس: به هر حال اولش بود.
نکتالبو: چه فرقی می کند بانو؟
اولمپیاس: این قضیه باید کاملاً باز بشه...
نکتالبو: به گمانم به اندازهی کافی باز هست! یک سرش لب پرتگاه هست و سر دیگرش ته پرتگاه...
یونانی: باز شدن این قضیه بیشتر از این دیگه واقعاً خیلی خطرناکه!
اولمپیاس: اصلاً چرا با پسر من لب پرتگاه در مورد ستارهها صحبت می کردی؟
فیلیپ: خب راست میگه دیگه! این چه عادتیه تو داری؟ چرا رو زمین صاف درباره ی ستارهها حرف نمی زنی؟
نکتالبو: آنجا که ما صحبت می کردیم زمینِ صاف بود فقط ارتفاعش زیاد بود اما فاصلهی لب پرتگاه تا ته دره که من آن را به لطف آقازادهی شما به تنهایی پیمودم اصلاً صاف
نبود.
یونانی: راست میگه قربان! من دیدم... کجیِ خاصی داشت.
اولمپیاس: از نظر من این موضوع مبهمه و من به تو مشکوکم.
نکتالبو: به من؟ می توانم بپرسم چرا بانو؟
اولمپیاس: تو بچهی طفل معصوم منو جاهای خطرناک می بری و درباره ی ستاره ها باهاش صحبت می کنی. تو بچه ی منو لب پرتگاه تنها می ذاری و خودت میری ته دره دنبال
خوشگذرونیات. تو به بچهی من تهمت می زنی که تو رو پرت کرده ته دره!
نکتالبو:به راستی قضیه این چنین به نظر می رسد!؟
فیلیپ: اصلاً چه معنی داره که پیرمردی به سن تو با یه بچه کوچیک هم صحبت بشه؟
اولمپیاس: اونم در مورد ستارهها!
فیلیپ: اصلاً مگه هم سنته؟
نکتالبو: یادآوری میکنم که اینجانب معلم نجوم ایشان هستم.