Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه

قاب امیر photo

قاب امیر

(0 رای ثبت شده)
Sample Profile Picture محمدرضا شهبانی نوری

خلاصه داستان:

«قاب امیر» نمایشنامه‌ای مستند–آیینی در شش پرده است که رویدادهای پس از قتل امیرکبیر به فرمان ناصرالدین‌شاه را در قالبی فاصله‌گذارانه و متاتئاتری بازآفرینی می‌کند. ماجرا در اندرونیِ قصر می‌گذرد، جایی میان آیین و قدرت، تاریخ رسمی و صدای خاموش زنان. سه زن درباری شکوه‌السلطنه، تاج‌الملوک و عزت‌الدوله میان وجدان تاریخی و میل به رهایی درگیرند، و محمدعلی‌خان حاجب‌الدوله، راوی و بازیگر قدرت، روایت را با زبانی طنزآمیز و انتقادی پیش می‌برد. ورود مظفرالدین میرزا ولیعهدِ تبریز، با بحرطویل آیینی و آوای دف و شیپور، مرز میان عشق شخصی و سلطنت آینده را عیان می‌سازد. با پیش‌رفت اجرا، تاج‌الملوک به‌نشانه بیداری وجدان تاریخی، به مسببان قتل پدرش امیرکبیر لعنت می‌فرستد تا تاریخ از درون حریم سلطنت، فریاد شود. در آیین پایانی، زنان میز را می‌آورند، زمین را می‌شویند و خود روایت را هدایت می‌کنند؛ تا جایی که از نقش بیرون آمده و محمدعلی‌خان را به کوبیدن ناقوس تبعید فرا می‌خوانند. این اثر با ریتم و زبان آیینیِ نمایش‌های ایرانی چون تعزیه و نقالی الهام گرفته، بی‌آن‌که ساختار مذهبی یا روایت سنتی آن‌ها را بازسازی کند. حضور موسیقی زنده، تکرار آیینیِ کنش‌ها و شکستن دیوار چهارم، رویاروییِ آیین و نقدِ قدرت را نمایان می‌سازد.

ملاحظات: نمایشنامه هنوز به جایی ارائه نشده است.

نوع اثر: نمایشنامه تالیفی

زمان: 80 دق دقیقه

ژانر: تاریخی/اسطوره‌ای

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 2 مرد - 6 زن)

نوع اجرا: 6 پرده

مضمون اثر: قاجار،, تاج, آیین،, گذاری،, مظفرالدین, تئاترایرانی،, فاصله, عدالت, الملوک،, میرزا،

امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

مظفرالدین میرزا:
باز قاب را می‌سابی؟ بگذار غبار رویش بماند، شاید دل تاریخ
آرام گیرد.
تاج‌الملوک:
غبار بر قاب، زنگاری است بر دل. نمی‌گـذارم پدرم در آینـه
بی‌چهره شود.
مظفرالدین میرزا:
زن‌ها فقط خوب حرف می‌زنند... (به طعنه) به راستی احساساتم
خدشه‌دار شد.
تاج‌الملوک (بی‌آن‌که برگردد):
این حرف‌ها از قهوه قجر تلخ‌تر نیستند. گفتم حالا که شادی آمده،
نوش جان کنی و حظ ببری، شاید مزه‌اش را روزی به یاد آوری.
مظفرالدین میرزا:
شادی؟ با دیدن تو شادیی در کار نیست. هر بار که پشت پنجره این
تالار می‌ایستم، پرندگان به جای ترانه، برایم مرثیه می‌خوانند. مرا بگو
که برایت گل آوردم بلکه دور شوی از این حرفهای صد تا یه غاز.
تاج‌الملوک:
دست پیش نگیر، میرزا.
مظفرالدین میرزا (با لبخند سرد):
اتفاقاً این تویی که دست پیش گرفته‌ای. عکس پدرت را به دیوار
آویخته‌ای و هر شب، زیر لب، مسببین قتلش را نفرین می‌کنی.
تاج‌الملوک (می‌چرخد، با پارچه در دست):
خب این چه دخلی به تو دارد؟
مظفرالدین میرزا:
تو واقعاً خودت را به نادانی زده‌ای یا مادرزاد کور دل به دنیا
آمده‌ای؟ آنکه لعنت می فرستی نه پدرم بلکه شاه ایران زمین
است.
تاج‌الملوک:
خودت خوب می‌دانی، اگر حسابت را از آنان که خون پدرم
ریختند جدا می‌کردی، ما امروز اینجا نبودیم.
مظفرالدین میرزا:
چرا بایـد چشمـانم را به روی حقیقت ببندم؟ پـدر
من بود که به پدرت بال و پر داد، وگرنه او مطبخی‌
زاده‌ای بیش نبود!
تاج‌الملوک:
اینها حرفهای تو نیست مظفرالدین میرزا، اگر چنین
می گویند حق دارند؛ همیشه حق با آنها بوده. در این
دنیا جایی برای من و پـدرم نیست، چـون شمـا بـویی
از عدالـت نبرده‌اید. هرچه می‌گذرد، بیشتر او را مـی
شناسم و به یاد می آورم چه مظلومانه سر به خـاک
برد.
مظفرالدین میرزا:
وقتـی عوام را عـزیـز کنی، همین می‌شود... تـاج از
حرمت می‌افتد.
تاج‌الملوک:
بگو، باز هم بگو؛ هر سخنت مرثیه تازه‌ای برای پدرم است.
نفرین من سکوت نمی‌خواهد، صدا می‌خواهد. تو نیز از همان
قماشی، پر افاده و متفرعن.
مظفرالدین میرزا:
افسوس، به مادربزرگ قول داده‌ام با تو مماشات کنم، وگرنه...
تاج الملوک (روبه روی همسرش می ایستد.):
وگرنه چه؟ بگو وگرنه چه؟