اثر هنری
خلاصه داستان:
ناصرالدین شاه، در آخرین سفر خود به فرنگ، یک اثر هنری متعلق به یک هنرمند ایتالیایی را خریداری میکند و همراه خود به ایران می آورد. این اثر هنری نسل به نسل در خاندان قاجار میچرخد و شاهد تحولات سیاسی و اجتماعی بزرگی در ایران است تا به دست یکی از نوادگان ناصرالدین شاه میرسد. این اثر هنری دارای جفت دیگری هم بوده که علیرغم تلاش بسیار زیاد نواده قاجاری برای یافتن آن، هیچگاه پیدا نشد تا اینکه...
ملاحظات: # این نمایشنامه با نگاهی بر داستان کوتاهی از آنتوان چخوف نوشته شده است. # سالن مجهز به یک ویدیو پروژکتور است و انتهای صحنه پرده سفیدی برای نمایش عکس و فیلم بسته شده است. (کارگردان میتواند با توجه به نوع و اندازه صحنه و امکانات آن، تمهیدات دیگری برای تعویض صحنه بیاندیشد) # علاوه بر کاراکترهای اصلی نیاز به حضور تعدادی خدم و حشم و هیأت اروپایی و سرباز می باشد.
نوع اثر: اقتباسی
زمان: ۶۰ دقیقه
ژانر: نمایش ایرانی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (1 کودک - 7 مرد - 5 زن)
نوع اجرا: ۳ پرده
مضمون اثر: قاجار, مشروطه, مجسمه
پرده اول
صحنه اول.
نور جلوی صحنه روشن میشود. تصویر کاخ سلطنتی اروپایی روی پرده نشان داده میشود. موسیقی کالسیک در پس زمینه شنیده میشود. ناصرالدین شاه به همراه امین السلطان و چندی دیگر از خدم و حشم در جلوی صحنه دیده میشوند. هیأت ایتالیایی با کت و شلوار و چرخدستی کوچکی پیش میآیند. چرخدستی را دو دختر زیبای اروپایی هدایت میکنند. روی چرخدستی شیء پارچه پوشی گذاشته شده است. با تشریفات زیاد، از شیء رونمایی میشود به گونه ای که همچنان پنهان از دید مخاطب است. ناصرالدین شاه غرق تماشای دختران زیباست. با اشاره امین السلطان متوجه شیء رونمایی شده میشود. به محض اینکه چشمش به آن میافتد از تعجب چشمانش گرد میشود ولی با اشاره های امین السلطان لبخند میزند. با تکان دادن سر رضایت خود را به هیأت ایتالیایی نشان میدهد. دستش را برای لمس آن دراز میکند اما پس میکشد. همه بیصدا کف میزنند و به هم لبخند میزنند . موسیقی آرام آرام قطع می شود، نور جلوی صحنه خاموش میشود.
صحنه دوم.
نور عمومی صحنه روشن می شود. تصویر عتیقه فروشی روی پرده ظاهر میشود. خانم عتیقه فروش ملبس به لباسهای فاخر زنان قاجار پشت میز ایستاده است و روی آن شیء پارچه پوشی قرار دارد. خانم عتیقه فروش سمت جلوی پارچه را بالا برده است و به گونه ای که شیء زیر آن از دید مخاطب پنهان است به آن خیره شده است و اشک گوشه چشمش را آرام پاک میکند. پارچه را میاندازد و سعی میکند آن را به شکل وزینی بسته بندی نماید.
خانم عتیقه فروش: شکوه ... شکوه جان! کجایی؟ بیا دیگه. دیر شد.
نیلوفر: (با تیپ دانشجویی و کولهای بر پشت وارد صحنه میشود) مامان جان، نیلوفر. این هزار بار.
خانم عتیقه فروش: برای من همون شکوهی. شکوه السلطنه. (مشغول گره زدن روبانهای روی پارچه است)
نیلوفر: تو مدرک دانشگاهم مینویسن نیلوفر. اگر بمیرم هم، روی سنگ قبرم مینویسن نیلوفر...
خانم عتیقه فروش: ای لال بشی. دور از جونت
نیلوفر: شکوه یا شکوه السلطنه وجود خارجی نداره. ملاک شناسنامه ام هست که شکر خدا دیگه اون اسم مسخره توش نیست. بخوای نخوای اسم قانونی و رسمی من نیلوفره.
خانم عتیقه فروش: اصل و نسب آدم مثل دم بهش وصله. شاید بتونی شناسنامه ات رو عوض کنی اما اصل و نسبت رو هیچ کاری نمیتونی بکنی. (مشغول وارسی بسته بندی است)
نیلوفر: چه اصل و نسب پر افتخاری هم داریم!
خانم عتیقه فروش: منظورت چیه؟
نیلوفر: از اون اصل و نسب پر افتخار فقط گردگیری هفتگی همین خنزر پنزرا نصیب ما شده.
خانم عتیقه فروش: آفرین! باریکلا! تو به اینا میگی خنزر پنزر؟ ... والا تعجبی هم نداره. کسی که اسمشو از شکوه السلطنه میذاره نیلوفر باید هم به این آثار هنری و عتیقه ها بگه خنزر پنزر.
نیلوفر: اسمی که دوست دارم مردم منو با اون بشناسند اینه نه اونی که دیگران برام میپسندند. این چیزیه که دوست دارم باشم. نی لو فر. حداقل امروز کوتاه بیا نیلوفر صدام کن بذار خوشحال بشم.
خانم عتیقه فروش: (دست از بسته بندی و وارسی شیء پارچهپوش میکشد) خوب گوشاتو باز کن شکوه. خیلی مراقبش باش. میدونی که چقدر برام عزیزه.
نیلوفر: نرود میخ آهنین بر سنگ... حاال مطمئنی میخوای ببخشیش؟ این خیلی ارزشمنده. میراث خانوادگیته.
خانم عتیقه فروش: بله. چون ارزشمنده میخوام ببخشم. (بغض میکند)
نیلوفر: حداقل به موزه ملی اهدا ش میکردی. بذار در تاریخ ایران ثبت بشه. اینجوری اسم خودت هم جاودانه میشه. زیرش مینویسن اهدایی خانمِ تاجالملوک قجری. افتخاری میشه برامون.
خانم عتیقه فروش: به موزه بدم؟ دیوانه شدی؟ این کشور و مردمش همیشه نسبت به اجداد من قدرنشناس بودن. همیشه با تحقیر و توهین به دودمان قاجار نگاه میکردن. بدم موزه که چی بشه؟ حداقل میدمش به یکی که بفهمه، قدر بدونه. که یادشه ما کی بودیم و از کجا بودیم.
نیلوفر: اگر یادش بود که سری بهت میزد و احوالت رو میگرفت. حتی یک زنگ هم بهت نمیزنه. سال تموم میشه و یک تبریکِ نوروزِ خشک و خالی هم بهت نمیگه.
خانم عتیقه فروش: خوب گرفتاره. سرش شلوغ شده. یادش رفته. میدم که یادش بیافته. همین میتونه برای عرض تشکر هم که شده بکشوندش اینجا. اونوقت من میدونم و اون نوکرزادهِ تازه به دوران رسیده.
نیلوفر: دست بردار مامان. هیچ فایدهای نداره. زمونه عوض شده. آدما عوض میشن. اینو میبخشی که فقط طرف رو برای یک تشکر و دست بوسی خشک و خالی بکشونی اینجا بیاد به دیدنت؟ که اینور و اونور بشینه ازت تعریف کنه؟ فایدهاش چیه؟
خانم عتیقه فروش: تو هنوز این چیزا رو نمیفهمی. تو هم اگر دبدبه کبکبه ما رو دیده بودی به این راحتیها از این چیزا نمیگذشتی.
نیلوفر: چه دبدبه کبکبه ای؟! نمیدونم کی میخوای از این خواب ۱۰۰ ساله بیدار شی و چشماتو باز کنی.
خانم عتیقه فروش: من به فکر تو و خواهرتم. تمام اینکارا به خاطر اینه که شما سری تو سرا در بیارین.