آزرمیدخت
خلاصه داستان:
نمایشنامه "آزرمیدخت" تک گویی آخرین پادشاه زن ایرانی «آزرمیدخت» دختر خسرو پرویز ساسانی است که به مدت شش ماه بر سرزمین پارس پادشاهی میکند.
ملاحظات: اجرای عمومی این نمایش به کارگردانی نویسنده در مرداد ماه 1390 در خانه کوچک نمایش به صحنه رفته و در اسفند ماه همان سال در جشنوارهی مونولوگ مکث جایزهی اول بازیگری زن و بهترین نمایش را کسب کرده است. آزرمیدخت از متون برگزیده دومین دوره نمایشنامه خوانی فردا (خانه تئاتر ایران) است.
نوع اثر: مونولوگ
زمان: 45 دقیقه
ژانر: تاریخی/اسطورهای
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 0 مرد - 1 زن)
نوع اجرا: 1 پرده
مضمون اثر: زن, شاهنامه, مردسالاری
او را کشتم همچون آن آهو که تیر به چشمانش نشست. یک تیر به چشم و یک تیر به قلب.کار به آخر رسید و من در شیون بی امان دخترکی بر مرگ معشوقه ام به خود لرزیدم. سوار بر اسب رو به کاخ کردم و در دشت و کوهستان فریاد کشیدم ،حال که از آن من نبودی، نباید از آن دیگری میشدی.
دیگر پا به شهر نگذاشتم.سایهی اندوه کشتن یک انسان سنگینتر از خشم از خیانت او بود. پیشترها میان رویا و وهم گمان میبردم تقدیر روزی روی مرگ آورش نشانم دهد.
نقاب زر افشان رزم را بر روی صورتش پائین می کشد.
چندی بعد جنگی در گرفت. به سوی پدر شتافتم.
-(زانو می زند)پدر من میخواهم طلایهدار سپاه ایران زمین باشم.
-(در حال زره پوشیدن)فرصت نیست در رکاب ما جنگیدن آزرم. تو هفده برادر داری دو شادوش من.
-می خواهم جبران کنم پدر.من راه به تباهی گذاشته بودم. چندی پیش دل به یک رعیت زاده باختم. او خیانت کرد و من به انتقام، جانش گرفتم.
-پس جنازهی آن پسرک که در کنار رودخانه پیدا شد...
-آری شاه جهان، همان بود که دو تیر در قلب و چشمش جا گرفته بود و این کار من بود. پدر اسبی راهوار میخواهم، سم کوب و خوش رو. چونان که زمین زیر سمهایش بلرزد تا شاید این نفرت که با من است بر پیکر دشمنان ما فرو آید و سبکتر شوم.
-تو خون بی گناه رعیتی مظلوم ریختی؟
-او بی گناه نبود پدر.
-جنایت کردی. چون عشق تو را نپذیرفت؟ می دانست شاهزاده ای؟
-نه! به عمد به او نگفته بودم.می خواستم شاهد آن باشم که مرا تنها به پاس محبتم میخواهد.
-و او نخواست و گناهکار شد؟ هورمزد بر پشیمان گشتگان بخشنده است.
-پدر من از کارم پشیمان نیستم.