بیات بیژن
خلاصه داستان:
داستان به چاه افتادن بیژن و دلدادگی منیژه دخت افراسیاب از نگاه دو سرباز که نگهبان چاهی هستند که بیژن را در آن انداختهاند. یکی از این دو سرباز دلبسته منیژه است. آنچنان دلبسته که دوست خود را بخاطر منیژه میکشد.
ملاحظات: جرا در جشنواره استانی و منطقه ای فجر شیراز و یاسوج سال 83 اجرا در جشنواره استانی و منطقه ای فجر تهران و قزوین سال 87 اجرای عموم در فرهنگسرای بهمن سال 87
نوع اثر: اقتباسی
زمان: 60 دقیقه
ژانر: تاریخی/اسطورهای
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (None کودک - 5 مرد - 1 زن)
نوع اجرا: نامشخص
مضمون اثر: تاریخی, اساطیری
منیژه: من هنوز دخت همان پادشاهیام که تو فرمان میبری اَش. بگذار تا به کار خویش باشم .
سرباز۱: میتوان بر هر آنچه که دیده ایم سرپوش گذاریم تا رازی باشد میان من و تو.
سرباز۲: تو مگر دم نمیزدی که همواره گوش به فرمان افراسیاب شاهی؟ پس چه شد؟ هان؟
سرباز۱: بیا و تیغ فرو کش،برای من بهین هنگامهای است برای دستیابی به منیژه.
سرباز۲: نه!!این سرپیچی از فرمان شاه است.
سرباز۱: این چشم پوشی از ده هزار سکه طلاست،همین
سرباز۲: من نمیتوانم در آتش دلدادگی تو بسوزم
سرباز۱: من نیز نخواهم توانست دلداده خویش را به سکهای بفروشم.
سرباز۲: او دخت شاه است دیوانه! دلبسته تو نمی شود…
سرباز۱: نشود.
سرباز۲: پس میخواهی چه به منیژه نشان دهی؟
سرباز۱: دلدادگیم را
سرباز۲: این دیوانگی است… ؛