به عشق ثریا می کُشم
بهنام سرلک
خلاصه داستان:
ثریا دین و آیین زندگی اش سست است! اما به عشق با سیاوش ایمان دارد... او به تازگی ازدواج کرده و همسرش سیاوش شخصی با ایمان است،سیاوش ناخواسته با عده ای که یکی از آنها جوانی است که قبلاً عاشق ثریا بوده درگیر می شود و اورا به قتل میرساند.. ثریا به سقاخانه می رود و از مولا علی مدد میخواهد ... ثریا پیگیر سیاوش می شود تا بتواند برای او رضایت بگیرد، خانواده مقتول شرط عجیبی میگذارند! تا اینکه پدر سیاوش در این میان رازی از سیاوش بر ملا می کند و همگی شوکه می شوند! و...
ملاحظات: نامشخص
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 60 دقیقه
ژانر: درام اجتماعی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 7 مرد - 1 زن)
نوع اجرا: 5 پرده
مضمون اثر: قتل, مذهب،, طلاق،
ثریا: اگه قرار بود اینجوری بشه چرا مارو کنار هم گذاشتی؟ چرا گذاشتیش تو دامن من که بخوایم عاشق هم
بشیم؟ بی حرمتی دیدی ازم؟ پس چی؟ از سیاوش بی غیرتی دیدی؟ یه چیزی بگو خب... اگه قسمت هم نبودیم
چرا قبل از عروسی یه جوری بهمون حالی نکردی؟... من دیگه طاقت ندارم یه کاری کن... قسم ات میدم به مولا
علی که سیاوش جونش و براش میده، قسم راستش علی،ِ یه کاری کن براش یا امیرالمومنین اینبار از تو
میخوامش، تورو به فرق شکاف خورده ات تورو به عشق پاکت حضرت زهرا نزار نوکرت سیاوش از دستم بره، قدم
بزار تو زندگیمون
صدای قدم های پای سهراب شنیده می شود، سهراب با حالت غیر طبیعی گویی مست است، به ثریا می رسد...
ثریا چشم هایش را پاک می کند و مشغول روشن کردن شمع های دیگر می شود
سهراب: خیلی ساله که کسی دیگه دم سقاخونه نمیره
ثریا: سالم
سهراب سر تکان می دهد و کنار ثریا به دیوار لم می دهد
سهراب: منم روشن کنم؟
ثریا: بیا این شمع برای تو
سکوت می شود
ثریا: منو سیاوش اینجا عاشق شدیم، درست همینجا جای تو وایساده بود، اون شب سیاوش یه شمع به من داد،
گفت تو برام روشنش میکنی؟ خجالت کشیدم
سهراب: روشنش کردی؟
ثریا: چشم هام و بستم اول نیت کردم بعد روشنش کردم و شمع و بهش دادم
سهراب: چی نیت کردی؟
ثریا: گفتم خدایا میشه ما تا همیشه برای هم بشیم؟ بعد شمع و روشن کردم و دادم بهش، چشم هاش برق میزد
سهراب: توام الان به من شمع دادی
ثریا خودش را جمع و جور می کند و با چادر رو میگیرد
ثریا: حالت خوبه؟!
سهراب: منم نیت کردم
ثریا: چی نیت کردی!؟
سهراب: گفتم خدایا میشه من تا همیشه بیام پیش تو
)صدای نی زدن جمشید قطع می شود، با عصا به بیرون از خانه می رود و نور خانه خاموش می شود و فقط
سقاخانه دیده می شود(
سهراب شمع را روشن کرده و جلوی چشم های ثریا میگیرد و ثریا با تعجب شمع را از او می گیرد
سهراب: چشام برق میزنه؟
ثریا: بریم خونه، صورتت رو آب بزن برات یه نارنج قاچ کنم آبشو بچکون رو زبونت
سهراب: اون وقت نمی تونم همه حرفام و بهت بزنم مستیم میپره
ثریا: سیاوش اگه بفهمه با این حال بودی و اینجوری با من حرف میزنی...