بی خوابی گاو خشمگین
خلاصه داستان:
آل پاچینو و رابرت دنیرو برای بازی در فیلم جدید، وارد کشوری به نام ناریا می شوند. به زودی متوجه می شوند فریب خورده اند و فیلمنامه ای که عقل و هوش آنها را برده بود، یک سراب بیش نبود و در واقع دامی برای کشاندن انها به ناریا و سو استفاده از اعتبار حرفه ای آن دو برای بازی در آگهی های بازرگانی سخیف و مبتذل می باشد. انها حالا هیچ دسترسی به کشور و سفارت خود ندارند و باید تا اخر عمر همین جا بمانند. هر کدام راه جداگانه ای برای ادامه اوضاع در پیش می گیرند. آل سعی می کند کنار بیاید تا شاید از زیر فشار مستمر حکومت خلاصی یابد ولی رابرت مقاومت پیشه می کند و این ناسازگاری سبب می شود داروغه 'رای' همواره ان دو را زیر نظر داشته باشد! هیچ دستمزدی بابت اگهی ها عایدشان نمی شود و به زودی به شدت بی پول و گرسنه می شوند. رابرت به خاطر بدهی کرایه، از خانه اش توسط صاحبخانه اخراج می شود و این سبب میشود یاد پولی که در بدو ورودشان به آل امانت داده بود بیفتد و سمت الونک او راهی گردد. ولی آل پول رابرت را به باد داده و رابرت هم به تلافی در خانه او اتراق می کند. به زودی اختلاف سلیقه های آن دو کشمکش داستان را بالا می برد. رابرت از اینکه آل رو به شستشوی لباس همسایه ها آورده، او را سرزنش می کند و آل هم غرور بی خاصیت و فقر مفرط او را. به این ترتیب رابرت دست به کاری عجیب می زند: قطع درختان و فروش هیزم. ولی به اشتباه درخت تاریخی ناریا را از ریشه می زند و قطعه قطعه می کند. داروغه رای خیلی زود توسط خانم شید که در همسایگی آل زندگی می کند و با رابرت چندباری بگو مگو داشته، متوجه این گناه می شود و حکم مجازات اعدام و ابد رابرت و آل را می گیرد ....
ملاحظات: رتبه سوم جشنواره کشوری زند شیراز ۱۴۰۰ اجرا شده به صورت نمایشنامه خوانی
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: ٨۰ دقیقه
ژانر: تراژدی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (۰ کودک - ٣ مرد - ۱ زن)
نوع اجرا: ٣ پرده
مضمون اثر: کمدی, سیاه, نفس, غرور, عزتِ
رابرت تله را زمین می گذارد ولی از کنار ان جنب نمی خورد. آل متوجه تله می شود ولی آنچه می بیند باورنکردنی است! نیم تنه بالایی و بی جان یک مرد که سر روی گردنش نیست و لکه های خون روی یقه و شانه اش چسبیده! آل با دهانی باز به رابرت خیره می گردد.
رابرت_ من که رسیدم هنوز رعشه داشت. کله ش کنار تله افتاده بود. می خواست چیزی بگه؛ لباش وا نمی شد...
آل_ (به نیم تنه دست می زند) هنوز سرد نشده!
رابرت_ منو می دید؟
آل_ خی خی خیال نمی کنم.
رابرت_ پس چرا تو چشمش آب بود؟
آل_ تقصیر خونه. تا چند دیقه بعد مردن تو مغز جاریه
رابرت_ یعنی حالی ش بود که مُرده؟
آل_ منو از فکر کردن بهش معاف کن
سکوت
رابرت_ من دارم تموم زورمو می زنم، پای یه مجسمه جیبی قدر یه کتاب دعا می خونم تا فقط یک شب، نه اصلا فقط چند ساعت خوابم ببره... اون وقت تو یه روز سرد کوفتی که می رم سراغ تله م باید همچین منظره ای هم ببینم.
آل_ مگه تله رو چه جوری کار گذاشته بودی؟!
رابرت_ الان این سوالیه که من بهش نیاز دارم؟
آل_ آخه گردنش قطع شده باب! این جزو برنامه نبود.
مکث
رابرت_ اگه تو هم از دو پا محروم بودی و دستهات جور راه رفتنت رو می کشیدن و بعد توی تله ای می افتادی که به خاطر ارتفاع کم فرق سرت تا سطح زمین، شعاع بسته شدن تیغه های اون تله گور به گوری با خط فاصلِ چونه تا حلقت، یک زاویه قائمه خشن کوفتی می ساخت، حتما حتما تو هم می رفتی جزو بخش فوق برنامه! اوکی؟؟