Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه
خانه اقتباسی پَر سیاه، کبوتر سفید

پَر سیاه، کبوتر سفید photo

پَر سیاه، کبوتر سفید

(0 رای ثبت شده)
Profile Picture امیرحسین روح‌نیا

خلاصه داستان:

چکیده نمایش پَرِسیاه، کبوتر سفید! آمارانتا دختری جوانی است که در خانواده‌ای تقریباً از هم پاشیده، در شهری کوچک و دور، زندگی می‌کند. آمارانتا مجبور است به‌خاطر یک سری مناسبات خانوادگی با شخص متوّل شهر، به نام دَن فرانسیسکو اِل اَمبره، ازدواج نماید. آمارانتا به این وصلت رضایت ندارد. او با کمک و راهنمایی دوست و همدمش، سانتاسوفیا (پرسیاه) ، راهی میابد تا خود را از این وضعیت برهاند. سانتاسوفیا دختری است از قبیله‌ای سرخ‌پوست که در این خانه ماندگار شده. (آمارانتا سالها پیش، پدر و مادرش را از دست داده است. گذشته‌ی آمارنتا و سانتاسوفیا به هم شبیه است. پدر سانتاسوفیا، دوست پدر آمارانتا بوده. هر دویِ ایشان اموال و جان خویش را در معامله و داد و ستد با دن فرانسیسکو از دست داده‌اند.) آمارانتا به اهالی خانه خبر می‌دهد، بر اساس خوابی که دیده است، قرار است اواسط هفته آینده بمیرد. او به گابریل باکسر و ادواردو، تابوتی سفارش می‌دهد و به این واسطه قرار عروسی با دن فرانسیسکو را برهم می زند. خوزه، دایی آمارانتا، از این خبر بشدت برمی‌آشوبد. زیرا قرار سرمایه گذاری و شراکت او با دن فرانسیسکو به شرط ازدواج دُن با آمارانتا بوده است. خبر مرگ ناگهانی آمارانتا در شهر می‌پیچد. دن فرانسیسکو خود را به خانه آمارانتا می‌رساند تا از حقیقت ماجرا با خبر شود. همراه دن، پدرآلبرتو هم آمده تا انجام امور دینی به تعویق نیفتد. پدرآلبرتو با دیدن سانتا سوفیا به او دل می بازد. دن فرانسیسکو با توجیهات آمارانتا قانع نمی‌شود و او را متهم به دروغ گویی می‌کند. اورسولا، مادربزرگ صد و پانزده ساله‌ی آمارانتا حرف‌های او را باور می‌کند و آنرا رسمی در خانواده‌ی بوئندیاها می‌داند، و این‌طور توضیح می‌دهد که چند تن از افراد پیشین خانواده نیز، همین گونه مرده‌اند و مرگ خویش را پیش‌بینی کرده‌اند. پدر آلبرتو که فردی مقید به انجام امور دینی است، اصرار دارد آمارانتا برای رستگاری، پیش او اعتراف کند. اما آمارانتا زیر بار این اعتراف نمی‌رود. اصرار پدر و رفت و آمد او به خانه زیاد شده است. آمارانتا برای رهایی از دست پدر و همچنین رستگاری خویش، تصمیم می گیرد تا نامه، درخواست و سفارشاتی را که ممکن است مردم شهر برای اموات‌شان داشته باشند، جمع نماید، تا هنگامیکه مُرد، با خویش به دنیا مردگان ببرد و به ایشان برساند. این خبر نیز به سرعت در شهر می پیچد و باعث می‌شود عده‌ی زیادی به خانه‌ی بوئندیاها هجوم آورند. حتی از شهرهای اطراف ... خوزه از فرصت پیش آمده استفاده می‌کند و تصمیم می‌گیرد از اهالی شهر وجهی دریافت کند، تا ایشان اجازه داشته باشند آمارانتا را ملاقات کنند و خواسته‌های‌شان را به او بگویند. خوزه این پیش نهاد را با پدرآلبرتو درمیان می‌گذارد و جمع آوری پولها برعهده پدر قرار می‌گیرد، تا در قالب اعانات مردم به کلیسا، این اتفاق صورت پذیرد و جنبه‌ای نیز روحانی داشته باشد. تعداد نامه‌ها و درخواست مردم از حد می‌گذرد. پدر و خوزه پول زیادی از این راه به دست می آورند. آمارانتا و سانتاسوفیا از نقشه‌ای که کشیده‌اند، پشیمان می‌شوند، ولی راه برگشتی نمی‌یابند. از سویی دن فرانسیسکو و از سوی دیگر تمام مردم شهر، منتظر مرگ آمارانتا هستند، تا خواسته های‌شان به اموات‌شان برسد. حتی خطر زنده به گور شدن آمارانتا نیز به وجود آمده است. در همین احوال، اورسولا، مادربزرگ آمارانتا می‌میرد. آمارانتا و سانتاسوفیا، اورسولا را در تابوت آمارانتا می‌خوابانند. آمارانتا لباس‌های اورسولا به تن می‌کند و در نقش او ظاهر می‌شود. تمام مردم شهر در تشییع جنازه و خاکسپاری پر شکوه اورسولا شرکت می‌کنند و این آرزو دیرین اورسولا بوده است. پس از افتادن آب‌ها از آسیاب، آمارانتا و سانتاسوفیا شهر را ترک کرده و به سوی قبیله سانتاسوفیا می روند. در آن قبیله نام سانتاسوفیا، پَرسیاه است و آمارانتا را کبوتر سفید صدا خواهند زد... آمارانتا در انتها دلیل اعتراف نکردنش پیش پدر آلبرتو را این‌طور توضیح می‌دهد که می‌دانسته، باعث مرگ پدر و مادرش، خوزه آرکادیو و دن فرانسیسکو بوده‌اند. پدر آمارانتا در شهر، بسیار محبوب بوده و این اعتراف، شهر را به آشوب و نابودی می کشانده. فرناندا در نمایش شخصیتی است که از ترس آوارگی در آن خانه ماندگار شده است. فردی به ظاهر معتقد که از هیچ فرصتی برای خوش گذراندن در زندگی، چشم نمی پوشد.

ملاحظات: نامشخص

نوع اثر: اقتباسی

زمان: ۷۵ دقیقه

ژانر: درام اجتماعی

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (۰ کودک - ۵ مرد - ۵ زن)

نوع اجرا: ۱۰ پرده

مضمون اثر: خانواده, سرنوشت, دختران

امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

صحنه دو :

[ صدای زنگ در خانه به گوش می رسد.
سانتاسوفیا با عجله ، مؤدب و محجوب عرض صحنه را طی می‌کند تا در را باز کند، پس از خروج سانتا سوفیا، فرناندا با چهره‌ای عبوس و خواب‌آلود وارد صحنه می‌شود.]

فرناندا: دیشب زیاده روی کردم... بس که خوش طعمه لعنتی!... از امشب باید شمرده پیش برم!...

[ سانتاسوفیا به صحنه باز می‌گردد.]
فرناندا: کیه این وقت صبح؟!
سانتا: دوتا آقا...
فرناندا: چی کار دارن؟!
سانتا: می‌گن اومدن اندازه های خانم بوئندیا رو بگیرن.
فرناندا: دُن فرانسیسکویِ احمق... کی سر صبح خیاطش رو می‌فرسته خونه‌ی مردم؟!
سانتا: به ظاهرشون نمیاد خیاط باشن. ولی گفتن اومدیم اندازه های خانم بوئندیا رو بگیریم...
فرناندا: برو بیارشون تو.
[ سانتاسوفیا از صحنه خارج می‌شود.]
فرناندا: عشق و حالش مال دیگرونه، زحمت و عذابش برای من مادر مُرده.
[ آمارانتا وارد می‌شود.]
آمارانتا: صدای در اومد؟
فرناندا: داماد آینده، خیاط مخصوصش رو فرستاده اندازه های سرکار رو بگیرن.
آمارانتا: احتمالاً گابریل باکسر و ادواردو اومدن ...
فرناندا: (متعجب) گابریل باکسر و ادواردو؟! ... نکنه مادر بزرگ اورسولا ... (حرفش را می‌خورد.) ... مادر بزرگ ... مادر بزرگ ... (می‌رود تا از صحنه خارج شود.)
آمارانتا: کجا ؟! ... چی شد؟!
فرناندا: پَرِسیاه گفت اومدن اندازه های خانم بوئندیا رو بگیرن!
آمارانتا: درست گفته...
فرناندا: مادر بزرگ...
آمارانتا: مادر بزرگ اورسولا حالش خوبه ... اونا اومدن اندازه های منو بگیرن!
فرناندا: (لحظه‌ای سکوت... سپس می‌خندد.) اومدن اندازه تو رو بگیرن؟!... شوخی مسخره‌ای بود.

[ سانتاسوفیا به همراه گابریل و ادواردو وارد صحنه می‌شود. فرناندا از دیدن ایشان جا می‌خورد.]
گابریل: سلام ... صبح همه بخیر !
فرناندا: یا تمام مقدسات!...
آمارانتا: می بینین که ... خیلی هم جدیه!
ادواردو: با اینکه تو کار مُرده پُرده‌ایم، ولی بعید می دونم به ارواح شباهت داشته باشیم ...
فرناندا: پس دُن فرانسیسکو؟!
سانتا: مشکلی نیست، به شرط اینکه ایشون راضی به زندگی در عالم ارواح باشن.
فرناندا: من دارم از حال میرم!
آمارانتا: پَرِسیاه، خانم رو همراهی کن، تا پس نیفتادن. حالشون خوب نیست!...
سانتا: چشماشون هم یک رنگی خاصی پیدا کرده...
فرناندا : پیداست؟!...
[سانتاسوفیا بازوی فرناندا را می‌گیرد. با هم از صحنه خارج می‌شوند.]
آمارانتا: خب آقایون، شروع کنید.
[گابریل و ادواردو، ابزار خود را با حرکاتی خاص آماده می‌کنند.]
گابریل: جنازه لطفاً.
آمارانتا: جنازه؟
گابریل: جنازه، جسد، نعش، کالبد...
ادواردو: همون مُرده پُرده دیگه!
آمارانتا: هنوز نمرده.
گابریل: نمرده؟! .... بزرگترین توهین به آدم زنده، اینه که براش تابوت سفارش بدین!
آمارانتا: احتمالاً اجازه دارم به خودم توهین کنم ... !!؟ یه توهین کوچولو...
ادواردو: یاپترُس مقدس!
[ادواردو بی‌حال شده و روی صندلی می‌نشیند.]

گابریل : (مبهوت) ... با اینکه پدرم و پدربزرگم توی همین کار بودن، ولی من اولین نفری هستم که سفارش تابوت رو از خود مُرده، که هنوز نمرده می گیرم.
[سانتاسوفیا با دو لیوان نوشیدنی وارد می‌شوند.]
سانتا: بهتره بریم سر اصل مطلب!
گابریل : ادواردو، تا ظهر که وقت نداریم!
ادواردو: من تحملش رو ندارم. تا بحال مرده ای رو ندیده بودم که هنوز نمرده باشه!
سانتا: ندیده بودی؟ تو خودت هم مُرده‌ای هستی که نمردی... ما همه مرده‌های بالقوه‌ای هستیم که هنوز زمان مردنمون نرسیده ... (به گابریل) ... من کمکتون می کنم.
[گابریل مترش را به سانتاسوفیا می‌دهد.]

گابریل: من فکر کردم برای مادربزرگ اُورسُولا می‌خواین تابوت سفارش بدین! نه اینکه گفتین بانو بوئدینا. فکر کردم برای ایشونه ... قد؟
سانتا: یک مترو....
آمارانتا: مادربزرگ؟! نه.... هیچ وقت این حرف رو بهش نزنین، اون هنوز خودشو جوون تر از همه ما می‌دونه!
ادواردو: خب راس می‌گن. صد و ده پونزده شونزده سال که سنی نیست!... عرض شانه؟!
آمارانتا: پنجاه... ولی شما بیشتر بنویسید. اصلاً دوست ندارم تنگ باشه.
سانتا: (کاتالوگ را باز می‌کند.)... بهتره طرحش رو بپسندیم... سر جزئیات، بعداً به توافق می‌رسیم.
آمارانتا: دوست دارم، چوبش سیاه و براق باشه.
گابریل: (یادداشت می‌کند) ... سیاه و براق !
سانتا: آبنوس خوبه!...
آمارانتا: توی تابوت رو با حریر سفید بپوشونید... حتماً زیرش رو پنبه کار کنین که نرم و گرم باشه!
گابریل: نرم و گرم!
آمارانتا: دوست ندارم چوب تابوتم زود تجزیه بشه... عجله ای برای سفر آخرت ندارم!
سانتا: دسته های طلایی یا نقره ای؟! چه صلیبی روی در تابوت کار بزارن؟
آمارانتا: دسته های طلایی و باشکوهترین صلیبی که تا بحال ساخته شده.
گابریل: خب ، جزئیات هم تمام شد.... تاریخ تحویل؟!
سانتا: در اولین فرصت... هرچه سریع تر بهتر... نهایتاً آخر هفته.
گابریل: چه عجله‌ایه؟!
آمارانتا: فرصت ندارم... من قراره توی هفته‌ی آینده بمیرم!
ادواردو: واقعاً؟! خیلی متأسفم.
گابریل: تا بحال توی این شهر کسی مرگ خودش رو پیش بینی نکرده بود!
سانتا: خب استثناء هم وجود داره.... پیش میاد دیگه!
ادواردو: واقعاً متأسفم.
[سانتاسوفیا پاکتی را از جیب پیش بندش در آورده و به گابریل می‌دهد.]

سانتا: آقایون، اینم پیش پرداخت... شما رو به خدای بزرگ می سپارم! ... آخر هفته رو فراموش نکنین.

[گابریل وسایلش را جمع می‌کند، بازوی ادواردو را می‌گیرد و با هم از صحنه خارج می‌شوند.]
گابریل: بلند شو ادواردو، بلند شو.... روح که ندیدی!
ادواردو : گابریل، من همین الان فهمیدم که بالاخره یک روزی می میرم!
گابریل: بهتره آدم بمیره ، قبل از اینکه دیوانه بشه!
[‌گابریل و ادواردو از صحنه خارج می‌شوند. سانتاسوفیا بلند می‌خندد و دستان آمارانتا را می‌گیرد. آمارانتا ترسیده است.]
سانتا: بهتر از این نمی‌شد!
آمارانتا: فکر می‌کنی خبر به گوش دُن فرارنسیسکو برسه؟
سانتا: شک ندارم تا یک ساعت دیگه سر و کله اش پیدا می‌شه! شایدم کمتر!
آمارانتا: قیافش باید خیلی دیدنی باشه... فقط من خیلی می ترسم.
سانتا: نترس، تو دیگه اجازه نداری بترسی!... حتی نباید تکون بخوری!...
خوزه آرکادیو: (خارج از صحنه با فریاد) .... مادر ..... مادرجان .... (وارد می‌شود) ... مادرم کجاست؟ چطور دلش اومد منو تنها بذاره.... مادر.
آمارانتا: دایی خوزه... حالتون خوبه؟.
خوزه: ...کو؟ کجاست؟ تن ضعیف و جسم خسته و بی جون و لاغر و نحیف مادرم .... مادر ...

[اُورسُولا با پشتی خمیده و چشمانی کم بینا در حالی که عصایی در دست دارد، وارد صحنه می‌شود.]

اورسولا: زهرمار پسره‌ی آسمون جل علاف..... چته؟ خونه رو کردی توی حلقت؟!
خوزه: مادر شما زنده‌ای؟
اورسولا: تا چشمات درآد اَلدنگِ مفت خور...
خوزه: پس چرا این دوتا مَشنگ دم در به من تسلیت گفتن؟! .... گفتن اندازه‌های بانو بوئندیا رو گرفتن که براش تابوت بسازن...
اورسولا: بره تابوت دُن فرانسیسکو رو بسازه!
خوزه: مادر صداتون میره بیرون.
اورسولا: بره...
[فرناندا با ساطور یا وردنه یا... وارد صحنه می‌شود و به خوزه آرکادیو هجوم می‌برد.]