آجر
خلاصه داستان:
آتا دختری که به عنوان خدمتکار هر هفته به خانهای میرفته با دختر خانواده دوست شده و تصمیم میگیرند با کمک فردی به نام خاله که آـا پیش او زندگی میکند از کشور خارج شوند.
ملاحظات: برگزیده بخش نمایشنامهنویسی سیوسومین جشنواره تئاتر فجر
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 50 دقیقه
ژانر: درام اجتماعی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 1 مرد - 2 زن)
نوع اجرا: نامشخص
مضمون اثر: فرار, خانواده،, تنهایی،
وقتی از اون نفرینشده زدم بیرون، تا برسم به این خرابشده، تموم تنم میلرزید، سردم بود، داغ شده بودم، به صندلیهای قرمز اتوبوسم شک داشتم که نکنه بخوان بلایی سرم بیارن، تا خود دمدمای صب که اتوبوس برسه اینجا چش روهم نذاشتم. همش میترسیدم رانندهه با اون چشای ورقلمبیده و هیزش بخواد از توی آیینه. (مکث) لبام خشک شده بود، داشتم از تشنگی میمردم ولی جرأت نمیکردم از کسی آب بخوام. پامو که از پلههای اتوبوس پایین گذاشتم، انگار تووی یه کوره آجرپزی خیلی بزرگ باشم سرفه هام که یه مدتی بود قطع شده بود دوباره شروع شد همینجوری که سرفه می کردم یه چیزی دیدم که حاضر بودم بابای بیپدرم یهسره با آجرای توی دستش بکوبه تو ملاجم ولی دیگه هیچوقت پامو تو این درندشت نذارم، خون روی کلهم خشک شده بود و روسری سفید ننهم انگار که چپونده باشنش توی یه سطل پر از خون، سرخ شده بود عینهو دوومنِ اون، اون، (مکث) اون، اون یه زن بود شایدم یه دختر، دراز به دراز افتاده بود رو یه نیمکت سنگی زیر یه صندوق صدقات و یه چادر سیاه کشیده بودن رو تنش، پاهاشو اینجوری جمع کرده بود و از زیر چادر، دوومنِ سفیدش عینهو روسری سفید ننه جمع شده بود رو پاهاش. استفراغش ماسیده بود کنار لباشو قاطی رژ سرخش ریخته بود دور و برش. خودمو نیگاه کردم دیدم همه چیش عین منه چادرش، دومنش، خونش، دور و برمو که نیگاه کردم تازه فهمیدم از آدمایییه که با موبایلاشون ازش فیلم میگیرن بیشتر بدم میاد. خیلیهاشونم بدتر از این اصلن نیگاشم نمیکردن، انگار که یه موش مرده افتاده از کنارش رد میشدن. من فقط میخواستم برگردم ولی انگار پاهامو به کف آسفالت میخ کرده باشن نمیتونستم جُم بخورم، نمیتوستم، انگار خودمو دیده باشم، انگار میفهمیدم داره چه دردی میکشه، (مکث) اون نمرده بود، خودم دیدم سرشو تکون داد، ولی نمیتوست حتی چادر و بکشه روش تا دوومن خونیش معلوم نباشه. بدتر از همه میدونی چی بود؟ اون پسرهی قرشمال که تا دوستدخترِ ایکبریِش از راه رسید، دستشو گرفت و همینجوری که فیلمشو بهش نشون میداد، هرهر و کرکرکونن رفتن، میخندیدن و دور میشدن، داشتن رودهبر میشدن. من داشتم داغون میشدم، خورد میشدم، انگار بابام داشت تموم آجرهای دنیا رو یهجا میکوبید توو ملاجم.