Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه
خانه اقتباسی شب های روشن

شب های روشن photo
رایگان

شب های روشن

(0 رای ثبت شده)
Profile Picture نیلوفر سلطانی

خلاصه داستان:

اونجا که میگه "حقیقت همان خطاهای ابتذال ناپذیر ادمی است". فکر کن... همه اینا ینی تهش هیچی نیست. ینی اینهمه بدو بدو کن اینهمه خودتو جر بده که تهش هیچی... که یهو پرده رو بندازن و بگن قصه شما به سر رسید.... آی آی آی گول خوردیم شکوه خانوم...

ملاحظات: نامشخص

نوع اثر: اقتباسی

زمان: 50 دقیقه

ژانر: درام اجتماعی

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 1 مرد - 1 زن)

نوع اجرا: 1 پرده

مضمون اثر: تنهایی

امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

صدای ضبط: شب... چرا می‌کشد مرا...
شب... شب... شب... امان از این شب که معلوم نیست چی به سر آدمیزاد میاره. فک کنم یه جایی خوندم یا شنیدم یا دیدم... نمیدونم... یه چیزی تو سرمه که نمیدونم از کجا اومده، اما میگه ما روزها خوابیم و شب ها بیدار. ینی همه چیزایی که روز فکر میکنیم زندگی کردیم رو فقط داریم تو خواب می بینیم. ینی زندگی تازه شب که میشه شروع میشه، اما مکانیسم مغزمون یجوریه که اصل زندگی رو ثبت نمیکنه. برای همینه که ما فکر میکنیم اصل زندگی همینه که الان توشیم ولی حقیقت یه چیز دیگه است... حداقل واسه من یه چیز دیگه است. من شبا زندگی میکنم...
سکوت
پسر: اصلا حقیقت چیه؟!
دختر از سمتی وارد می شود و سیبی از روی میز بر میدارد و درحالیکه سیب را برانداز می کند می گوید:
دختر: اگر حقیقت زن باشد چه؟!
پسر (انگار اصلا دختر را ندیده است): آخ... همینه دیگه... همونقدر که تو مبهمی، تاری، محوی،... حقیقت هم همونقدر محوه. باریکلا. آفرین. (دست میزند) همینه...
راست میگه دیگه. اصلا ایشون دروغ تو کارش نیست که. کدوم حرفش رو دیدی نقض بشه؟ اصلا با این جمال و کمال مگه میشه چرند گفت؟
سکوت
پسر: حواسم هست امروزم نیومدیا. شد چهار روز. شما سرعتت کم شده یا ما طاقتمون، الله اعلم. اشکالی هم نداره ها ولی شما که دیگه میدونی.. زمان خیلی مهمه... خیییلی مهم... حالا دیگه خود دانی...
سکوت (دختر سیب می خورد)
پسر: چی می گفتیم؟
دختر: اگر حقیقت زن باشد چه؟
پسر: هوم... میدونی ترسناک تر از اون چیه؟... (سکوت)... اگه حقیقت اصلا نباشه چی؟
دختر: مگه نگفتی نیچه دروغ نمیگه؟
پسر: اره... و همین قضیه رو ترسناک میکنه. اونجا که میگه "حقیقت همان خطاهای ابتذال ناپذیر ادمی است". فکر کن... همه اینا ینی تهش هیچی نیست. ینی اینهمه بدو بدو کن اینهمه خودتو جر بده که تهش هیچی... که یهو پرده رو بندازن و بگن قصه شما به سر رسید.... آی آی آی گول خوردیم شکوه خانوم...
دختر: همه اینا ینی زندگی همین لحظه هاست که داره میگذره. ینی گور بابای مقصد، از مسیر لذت ببر. ینی نذار حرفات تلنبار شن تو دلت. می‌گندن‌ها! حالا دیگه خود دانی...
ببین وقتی میگه "چند نوع حقیقت هست و در نتیجه هیچ حقیقتی در کار نیست" ینی همین دیگه. ینی ول معطلیم. ولی مگه میشه؟ اگه حقیقتی در کار نباشه که انگار منم نیستم. تو هم نیستی. اصلا حقیقت نباشه که... آخ داریم به پوچی میرسیم دختر... نیچه که دروغ نمیگه... کاش پرده رو زود تر بندازن تموم شه این نمایشِ...
دختر: گوش نمیدی نه؟ پیرو مکتب نیچه!
پسر: نیچه مکتب نداشت
دختر: نیچه میگه حقیقت، لحظه است.
پسر: میگه حقیقت استعاره است.
دختر: تو میترسی
پسر: میگه فقط با فراموش کردنه که میشه در ارامش زندگی کرد.
دختر: تو میترسی
پسر: این ینی خودشم به اون نهیلیستی که ازش فرار میکرده رسیده، اما سعی داره فراموشش کنه.
دختر: از چی میترسی؟
پسر: ولی مگه نمیگه اگه هنر نبود حقیقت مارو نابود میکرد؟ ینی یه حقیقتی هست... یه حقیقت ترسناک...مثل اینکه "حقیقت اینه که حقیقت وجود نداره"
دختر: (رو به روی پسر می ایستد) حقیقت اینه که تو یه ترسویی. یه ترسوی بزدل که میترسه حرفشو بزنه. تو ادعای شیدایی میکنی اما میترسی. خودتو پشت یه مشت حرف قلمبه سلمبه قایم کردی... تو ترسویی... بزدل