Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه

کافه مجیک photo

کافه مجیک

(0 رای ثبت شده)
Profile Picture محمد ابراهیمی

خلاصه داستان:

این نمایشنامه، تصویری از روابط پیچیده و احساسات مختلف اشخاصی است که توی یک کافه‌ کوچک و دنج دور همدیگه رو ملاقات میکنن. در صحنه‌های مختلف، آدم‌ها میان و میرن، حرف میزنن، بحث میکنن، عاشق میشن، دلخور میشن. هر میزی خودش رو داره... همه‌ی این داستان‌ها در دل نور و سایه‌های این کافه اتفاق میفته که سمبلی از خود زندگیه. بعضی وقت‌ها، زندگی ساده‌ست. اما همین سادگی‌ها هم می‌تونه دراماتیک باشه، قصه‌های این متن از قلب زندگی روزمره آدم‌هاست. زندگی توی این کافه ادامه داره...

ملاحظات: نامشخص

نوع اثر: نمایشنامه تالیفی

زمان: ۳۵ دقیقه

ژانر: درام اجتماعی

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (۰ کودک - ۸ مرد - ۴ زن)

نوع اجرا: یک پرده

مضمون اثر: رفاقت, رابطه, کافه

امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

[کافه‌ای کوچک در مرکز شهر، با چهار میز و ۹ صندلی]

صحنه‌ی اول

[میز شماره‌ی ۳، فرهاد نشسته روی صندلی، نور متمرکز روی میز و باقی صحنه در تاریکی]
[شخصیت ها: فرهاد ]
[فرهاد به انتظار نشسته است، موسیقی ملایمی پخش میشود]
[ویتر به سر میز می‌آید]

ویتر _ خیلی خوش اومدین، به کافه‌ی ما، امیدوارم روز خوبی داشته باشید، چیزی مد نظر دارین که سفارش بدین یا منو بدم خدمتتون؟
فرهاد _ مرسی، میشه منو رو ببینم
ویتر _ بفرمایید
[سکوت، فرهاد منو را نگاه میکند]
ویتر _ انتخاب کردین؟
فرهاد _ حقیقتش من منتظر کسی‌ام اگه اشکالی نداره صبر کنم ایشون بیاد بعد سفارش بدم
ویتر _ نه اگه خیلی طول نکشه اشکالی نداره
فرهاد _ نه الاناست که پیداش بشه
ویتر _ پس چند دقیقه میام
فرهاد _ ممنون
[ویتر میرود، فرهاد به ساعتش نگاه میکند]
[نور میرود]

صحنه‌ی دوم

[میز شماره‌ی یک، نور متمرکز روی میز و باقی صحنه در تاریکی]
[شخصیت‌ها: باران، پارسا]
[روی میز دو فنجان هات چاکلت، موسیقی صحنه‌ی قبلی ادامه دارد]

پارسا _ ما چرا هیچوقت اینجا نمیومدیم خیلی فضاش باحاله
باران _ (بی‌حوصله) هممم
پارسا _ گفتم برات این احمدی بود همکارم همون که گفتم خیلی رو مخمه اخراجش کردن انقدر دلم خنک شد مرتیکه‌ی عوضی موقع رفتن هم باز میخواست کرم بریزه و من اصلا آدم حسابش نکردم
داشتم به رضا میگفتم اتفاقا که بابا این هر جا بره اخراجش میکنن مرتیکه مرض داره یه روز نشد بیاد سر کار اون روز یه اتفاقی نیوفته دعوایی نشه یا خلاصه چطور بگم یه چیزی میشد هر وقت این بود
باران _ ...
پارسا _ برات گفتم اون سری که اشتباهی نامه زده بود بعد زیر بار نمیرفت هی میگفت کار پارسا بوده رفتم بهش گفتم آخه مرتیکه من اصلا مگه نامه میزنم به جایی؟ هیچی نگفت
باران _ آره گفتی
پارسا _ بخور سرد میشه، هات چاکلت داغش میچسبه، اینم خوشمزسا به ظاهر کافش نمیومد
باران _ چی؟
پارسا _ اینکه اینقدر جای باحالی باشه دیگه اینکه اینقدر خوشمزه باشه وایسا میخوام بقیه چیزاشم امتحان کنم
[به ویتر اشاره میکند] ببخشید
[ویتر وارد صحنه میشود، و به سمت میز آنها میرود]
ویتر _ جانم، امری داشتید؟
پارسا _ میشه یه اسلایس کیک برای من بیارید؟
ویتر _ بله حتما، فقط چه طعمی؟
پارسا _ چیا دارین
ویتر _ تو منو هست
پارسا _ (منو را نگاه میکند) شکلاتیشو بیار مرسی
ویتر _ اوکی
پارسا _ تو چیزی نمیخوای؟ (هدیه سرش را تکان میدهد) پس همین مرسی
ویتر _ اوکی (می‌رود)
پارسا _ چته تو؟
باران _ هیچی
پارسا _پس چرا از وقتی اومدیم مث برج زهرمار نشستی
باران _ گفتم که چیزی نیست، خوبم
پارسا _ یخ کرد اون
باران _ میخورم حالا
پارسا _ این ماشینو گفتم بابا ببره تعمیرگاه، نمیدونم چشه صدا میشه همش اوکی که شد یه شمال میریم
باران _ خوبه
پارسا _ آره خودمم خیلی خسته شدم میگم چند تا از بچه‌ها هم بیان دور هم خوش میگذره توام میخوای به چند تا از دوستات بگو بیان
باران _ اوکی
پارسا _ میگی دیگه؟
باران _ نمیدونم فک نکنم بیان
پارسا _ چرا؟ از خداشونم باشه کی از عشق و حال بدش میاد بگو بیان اونجا شاید بختشونم وا شد
باران _ اوکی میگم حالا
[سکوت]
پارسا _ باز اون پسره رو دیدی؟
باران _ نه
پارسا _ چته پس
باران _ چیزیم نیست خوبم بس کن
پارسا _ ای بابا ملت دوست دختر دارن اینم دوست دختر ما با ننه بزرگم میومدم دیت بیشتر خوش میگذشت تا تو
باران _ ...
(ویتر کیک را می‌آورد)
ویتر _ بفرمایید کیکتون
پارسا _ کوفت بخورم من
(ویتر میرود)
پارسا _ میخوری؟
باران _ نه
پارسا _به جهنم (کیک را سریع میخورد) پاشو بریم
(باران بلند میشود و با پارسا به سمت بیرون میروند)
[نور میرود]

صحنه‌ی سوم

[میز شماره‌ی دو، نور متمرکز روی میز و باقی صحنه در تاریکی]
[شخصیت‌ها: مسعود، حمید، امیر]
[مسعود و حمید مشغول بحث هستند، روی میز دو فنجان اسپرسو، و یک دفترچه‌ جلوی مسعود]

حمید _ من اصلا نمیفهمم چطوری داری از این فیلم دفاع میکنی خیلی مزخرفه
مسعود _ تو میگی مزخرف بود چون اصلا فرم نمیفهمی چیه نه پس فیلمای تارانتینو خوبه
حمید _ اولا که من نگفتم فیلمای تارانتینو خوبه دوما همون فیلمای تارانتینو سگش شرف داره به این مزخرفات تارکوفسکی و کوفت و زهرمار
مسعود _ لابد از نظرت برگمان هم فیلماش مزخرفن
حمید _ صد در صد ببین برگمان خیلی اووریتده خداییش
مسعود _ میشه بگی چه فیلمی از نظر تو خوبه؟
حمید _ معلومه گادفادر
مسعود _ بفرما
حمید _ چیه
مسعود _ خب اینو که همه میگن
حمید _ کازینو
مسعود _ کازینو کدومه؟
حمید _ اسکورسیزی ساخته دنیرو بازی میکنه
مسعود _ اهان فهمیدم کدومو میگی باز اون بدک نیست
حمید _ بدک نیست؟؟؟ اصلا میفهمی چی داری میگی
مسعود _ بهتره ادامه ندیم میترسم فیلم بعدی‌ای که میگی اینتراستلار باشه
حمید _ چرا که نه؟ اون فیلم شاهکاره
مسعود _ برو بابا دیوانه به تارکوفسکی میگی مزخرف به نولان میگی شاهکار؟ حالت خوب نیستا
حمید _ تو و امثال تو یاد گرفتین ادای روشنفکرا رو در بیارید اصلا حالیتون نیست سینما چیه یه مشت آدم غرق شده تو یه سری تئوری مزخرف هستین هر چی هم آدم میگه هی میگید فرم فرم
فرم و کوفت، فرم و زهرمار
مسعود _ اصلا مشکل از منه که با آدم بی سوادی مثل تو دارم بحث سینمایی میکنم تو چه میفهمی سینما چیه
لابد از کیارستمی هم خوشت میاد؟
حمید _ نه اون فاجعس
مسعود _ چه عجب یه نظر درست حسابی هم داری تو
حمید _ من آدم منطقی‌ای ام مثل تو نیستم
مسعود _ اصلا من بی منطق حداقلش اینه که من فرق لانگ شات و مدیوم شاتو میدونم
حمید _ خب به چه دردت میخوره مرتیکه اصلا چه ربطی به حرفامون داشت
مسعود _ همین دیگه تو ربط این چیزا رو نمیفهمی اصلا
چون نمیدونی فرم چیه اصلا میدونی میزانسن چیه؟ میدونی دکوپاژ چیه؟
حمید _ وایسا ببینم نظرت راجع به فیلم شاتر آیلند چیه؟
مسعود _ فیلم متوسطیه
حمید _ خفه شو بابا دیوونه
(گوشی مسعود زنگ میخورد)
مسعود _ یه دقیقه دهنتو ببند اینو جواب بدم
حمید _ کیه؟
مسعود _ اسکورسیزیه میخواد ببینه تو چرا اینقدر از فیلماش خوشت میاد
حمید _ مسخره
مسعود _ خفه شو، (با تلفن حرف میزند) چطوری؟ رسیدی؟ بیا دیگه، بابا همین کافه مجیک نشستیم دیگه بیا
بیای تو میبینی مارو آره حمید رسیده
[امیر وارد صحنه میشود]
امیر _ دیدمت (گوشی را قطع میکند، به میز نزدیک میشود)
امیر _ سلام حمیدخان چطوری سلام مسعود جون
حمید _ سلام
مسعود _ سلام چه خبرا بشین
امیر _ مخلصم مرسی
مسعود _ بابا منو از دست این نجات بده هیچی حالیش نیست از سینما همینطور یه کله داره فک میزنه
حمید _ نه تو حالیته لابد از نظرت پازولینی هم کارگردان خوبیه
مسعود _ فوق العادس
امیر _ پازولینی کیه؟
حمید _ بابا چی چیو فوق العادس کثافت خالص فیلماش چی میگی تو
مسعود _ تو نمیفهمی فیلماشو اینکه سلیقت نیست دلیل بر بد بودن فیلماش نیست
حمید _ برو بابا دیوونه
مسعود _ تو خودت عقده‌ی ادیپ داری بشین فیلم عقده‌ی ادیپشو ببین
حمید _ بابات عقده داره درست صحبت کن
مسعود _ میبینی امیر حتی نمیدونه عقده‌ی ادیپ چیه بعد میگه پازولینی بده
امیر _ عقده‌ی ادیپ چیه؟
(مسعود پیپش را روی لبش میگذارد تا روشن کند)
حمید _ بابا این خودشم نمیدونه یه زری داره میزنه که بگه حالیمه آخه مرتیکه کی تو این دوره زمونه پیپ میکشه آخه؟ تو همه کارات اداست...