Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه

دربند photo

دربند

(1 رای ثبت شده)
Sample Profile Picture پارسا افروز مهر

خلاصه داستان:

مبارک در یک خیمه عروسک اثیر شده است و به دنبال یافتن هویت خود و رهایی از بندهایی که به او متصل شده،بند ها هرکدام نمادی از یک جهان را بازتاب می‌کند.او با مرشد همدمش در زندان خیمه شب بازی صحبت میکند. کسی که خارج از محدوده خیمه شنونده حرف های اوست این اثرات ادامه دارد تا یک روز...

ملاحظات: در جشنواره تین شرکت کرده است.

نوع اثر: مونولوگ

زمان: ۲۰ دقیقه

ژانر: نمایش ایرانی

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (۱ کودک - ۱ مرد - ۱ زن)

نوع اجرا: ۱ پرده

مضمون اثر: عشق, هویت, اثارت

Famoun tik icon متن اجرا شده
امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

ننه سرما و بابا نوروز همیشه می‌گفتن درست و غلط و ما تشخیص می‌دیم.ما میگیم چی درسته...چی غلطه!(می‌خندد) خیلی‌ مسخرست به خیال خودشون مصلحت من و خیلی خوب میدونستن! فکر میکردن اینطوری پدر و مادر خوبی هستن اما اونا با تمام حقی که به گردن من حقیر داشتن و دارن حق انتخاب و تصمیم گیری رو از من گرفتن.همونجا بود که اولین نخ به من وصل شد. کم کم بزرگ شدم البته نه کامل بزرگ. رفتم مکتب ولی فقط جمعه ها، یه عالمه درس خوندم ولی تو خواب ،رفیق پیدا کردم اندازه موهای سرت مرشد اما فقط تعداد نخ های سیگاری که در روز میکشیدم و یادمه، اون دود تلخ سیگار وقتی که کل ریت رو از اول تا آخر میسوزونه! اولش خیلی حال میده ها ولی بعد از دو تا نخ که کشیدم دیدم زکی نخ دوم بهم وصل شد. آروم آروم وارد جامعه شدم. یاد گرفتم باید برای هرکس یه انسان متفاوت باشم!برای یکی سیبیل و ته ریش ،برای یکی صورت سه تیغ!برای یکی کت و شلوار، برای یکی لباس آستین کوتاه و شلوار لی! برای یکی شوخ طبع و لوس،برای یکی خشک و رسمی! باید برای هرکس یه آدم با ظاهر و باطن متفاوت می‌بودم. اونجا بود که نخ سوم به من وصل شد. کم کم سنم رفت بالا و عاشق شدم. فکر کردم عشق زندگی میده،فکر کردم عشق می‌تونه نخ های قبلی رو از بین ببره ولی نه از قضا قوز بالا قوز شد خودش نخ چهارم و به من وصل کرد و من مبارک شدم ..(سیاه بازی میکند و ناگهان از حرکت باز می‌ایستد)شدم، ولی نفهمیدم چرا شدم؟!چرا مبارک؟! اصلاً چی مبارک؟!عروسک شدنم یا زندونی شدنم تو این خیمه لعنتی؟!واقعیتش مرشد...