جشن تعیین
پدرام پریچهره
خلاصه داستان:
مادر، عروس و دختر در سه واحد از یک ساختمان زندگی می کنند. همزمان هرکدام در واحد خود مشغول آماده شدن برای جشنی در امشب هستند. پسر خانواده برای دریافت جواب سونوگرافی از خانه خارج شده و قرار است وقتی خانه می آید در حضور همه از جنسیت نوزاد خود رونمایی کند. پدر این خانواده به رحمت خدا رفته است. سه خانم بالاخره آماده می شوند و در واحد مادر مستقر و آماده اند تا پسر بیاید. تهران آن سال درگیر بمباران است و مدام صدای شلیک می آید. ساعت از زمانی که پسر باید به خانه می آمد گذشته و هیچ راه ارتباطی با او ندارند. باخبر شدند منطقه ای که پسر آنجا برای جواب آزمایش رفته را بمباران کرده اند. اما از او خبری ندارند تا لحظه ای که کسی در می زند و ...
ملاحظات: این متن قبلا چاپ شده است. این متن به شکل نمایشنامه خوانی اجرا شده است.
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 55 دقیقه
ژانر: جنگ
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 0 مرد - 3 زن)
نوع اجرا: 3 پرده
مضمون اثر: جنگ, جشن, جنسیت
دوباره اتاق مریم. اینبار نور را بطور کامل میبینیم و فضای اتاق مشخص است. اتاقی کاملا بهم ریخته هر لباس در سرجای خود نیست و از در و دیوار آویزان است. یک مبل در وسط صحنه است . قاب عکس هایی روی دیوار که تصویر پدر اوست. سمت راست صحنه یک میز کوچک که روی آن تلفن قدیمی قرار دارد مریم روی زمین نشسته و تلفنی صحبت میکند.
مریم: (تلفنی) پاسداران بوده؟ اوه اوه وای بیچاره اونا که اونجا بودن . خیلی دیگه به ما نزدیک شده. ... جدی میگی؟ ای وای ... یعنی چی با خاک یکی شده... من تو کلاس کنکور یه همکلاسی داشتم از پاسداران میومد خداکنه اون لحظه اونجا نبوده باشه... دلم خیلی گرفت.... ممکن بود یکم اینور تر سر مابخوره هیچ فرقی نداشت. نامردا.... خدا ازشون نگذره( مادر از پشت سر وارد میشود) تیکه تیکه بشن الهی . ( با گریه گوشی را قطع می کند)
شهلا: چی شده دختر ؟ کجا رو دوباره از خدا بی خبرا زدن؟
مریم: منطقه پاسداران و زدن با خاک یکی کردن
شهلا: آخی بیچاره اونایی که اونجا بودن
مریم: آخه این وضعیت چرا تموم نمیشه مامان
شهلا: یعنی چندتا مادر الان داغ بچش رو دلشون موند
مریم: امروز فرداست که اینجا رو هم بزنن
شهلا: ای ...خدا بهشون صبر بده... (دختر را بغل میکند) پاشو ... پاشو یکم به خودت برس من همه لباسا رو جمع کردم هم دخترونه هم پسرونه. توهم یکم صورتتو بشور یه ذره کرم چیزی بمال صورتت الهام از داداشش دوربین گرفته میخواد امشب عکس یادگاری بگیره بعدا نگی من چرا تو عکسا بد میوفتم.
مریم: من اصن حالم واسه امشب مناسب نیست. میدونستی جواب قبولی های دانشگاه رو زدن روزنامه؟
شهلا: آخی انقدر دیگه امشب فکر این بچه ها بودم دیگه اصن اونو واقعا یادم نبود چی شد دختر اسم توهم هست؟
مریم: آره
شهلا: وای خداجون امشب چقدر خبر خوب داره واسمون میاد... پزشکی تهران؟
مریم: آره
شهلا: خدایا شکرت... ( دوباره او را بغل میکند می بوسد) آخ علیرضا کجایی ببینی دخترت همون چیزی رو قبول شده که تو آرزشو داشتی ... حالا دیگه خوشحال باش و به دخترت افتخار کن... انقدر گریه نکن دختر
( دختر باگریه به سمت در خروجی میرود)