Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه

ناتمام photo

ناتمام

(0 رای ثبت شده)
Sample Profile Picture گلنوش دهقانپور

خلاصه داستان:

در ده کنار جنگلی،بهرام باغدار تازه وارد می خواهد باغش را بر خلاف باورهای خرافی ده، از کلاغها خالی کند. همسایه هایش سعی در جلوگیری از این کار او دارند.

ملاحظات: نامشخص

نوع اثر: نمایشنامه تالیفی

زمان: 90 دقیقه

ژانر: تراژدی

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 5 مرد - 5 زن)

نوع اجرا: 3 پرده

مضمون اثر: دیدگاهی, رقابت

امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

حسام: ببین اومدم اینجا که مرد و مردونه حرف بزنیم. باقر اصلن حالش خوب نیست. ناسلامتی سرایدار باغته.
بهرام: چی کار کنم خب مگه من دکترم؟
حسام: منم واسه مشاوره پزشکی پیشت نیومدم. اومدم چون می دونم اینجا چی به چیه آقا بهرام
بهرام: چی به چیه؟
جسام: بیا کشش ندیم باشه؟ به صلاح خودتم نیست. وردار اون کلاغ بدبخت رو هر جایی که گذاشتیش مثل بچه های خوب برگردون سر جاش. از طرف منم خیالت راحت باشه شتر دیدی ندیدی. قبوله؟
بهرام: چرا هذیون می گی مرد حسابی, مگه من شعبده بازم که همینجوری از تو آستینم کلاغ بکشم بیرون؟ به باقر هم صد بار گفتم نگران نباشه. بعضی کلاغها مهاجرن می رن و برمی گردن
حسام: نه دیگه ببین این کلاغ یه عمره اینجا موندگار بوده بعد تا تو پات رو گذاشتی اینجا مهاجرت کرد؟ مام دانشگاه نرفتیم ولی ببو گلابی که نیستیم آقا بهرام.
بهرام: یعنی واسه رفت و آمد کلاغ باقر من باید جواب پس بدم؟ امروزه روز هر سالی با سال قبلش فرق می کنه, هزار جور چیز هست چه می دونم گرمایش جهانی, فرونشست زمین, خشکسالی
حسام: فرمایشتون متینه. یعنی اگه با چشم خودم ندیده بودم که انداختیش تو کیسه و زدی زیربغلت بردیش متین بود
بهرام خیره می شود
حسام: بله آقا بهرام من رو ممکنه کسی نبینه ولی من حواسم شیش دونگ جمع همه هست. حالا هم ورش دار ببر بذار سر جاش. اون پیر مرد رو هم از نگرانی در بیار. این بنده خدا تا عمر داشته برا این باغ سرایداری کرده. چهار تا گردو ارزش این کارا رو نداره.
بهرام: ببینم یعنی تو داری می گی دیدی که من کلاغ زیقی و مردنی سرایدارم رو انداختم تو کیسه ورداشتم با خودم بردم؟ یه رفیقی دارم روانکاو خیلی کار درستیه. معرفیت می کنم حتمن چند جلسه ای باهاش حرف بزن حالت بهتر می شه دیگه نمی ری در خونه ی مردم مزخرف تحویلشون بدی. دو دیقه وایسی شماره ش رو پیدا می کنم.
حسام: پس اینطوریاس.نخیر راضی به زحمتتون نیستم. منتهی رو حساب حق همسایگی بذار یه چیزی بهت بگم. تو راه و چاه اینجا رو خوب نمی شناسی حضرت آقا. اینجوری کینه ی این کلاغها رو واسه خودت نخر. از منی که همه ی عمرم رو اینجا بودم حرف بشنو. افسارت رو دادی دست یه پیر دختر خل و چل, با همین فرمون جلو بری خدا آخر و عاقبتت رو باید به خیر بگذرونه از ما گفتن
بهرام: کینه؟ ببینم تو راه داشتی می اومدی چیزی رو درختها ندیدی؟
حسام: آها, ببین من بهت گفتم دیگه, چار روز دیگه نیای بگی چرا کسی بهم چیزی نگفت و من غریب بودم و نمی دونستم. نخیر من اومدم بهت گفتم. اینو یادت باشه. مرحمت عالی زیاد