Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه
خانه نمایشنامه تالیفی مرگ در گذرگاه صلح

مرگ در گذرگاه صلح photo

مرگ در گذرگاه صلح

(0 رای ثبت شده)
Sample Profile Picture صبوره رنگرز

خلاصه داستان:

در شبی که صلح برقرار شده، سلمه، شخصیت اصلی، برای برداشتن آب از رودخانه به پیکرِ نیمه‌جانِ یک سربازِ عراقی برمی‌خورد که آب او را به ساحل آورده. او این سرباز را که بی‌هوش شده با دشواری به خانه می‌آورد. شخصیت‌های دیگرِ نمایشنامه به مخالفت با کارِ او می‌پردازند و حتی با او درگیر می‌شوند. در این میان حوادث غیرمترقبه‌ای نیز پیش می‌‌آید و اوضاع را از کنترل خارج می‌کند. نمایشنامۀ مرگ در گذرگاهِ صلح، در فضای روزِ پذیرشِ قطعنامۀ صلح و پایانِ جنگِ هشت سالۀ ایران و عراق می‌گذرد. کل نمایشنامه، صحنۀ بازجویی از چهار شخصیت اصلی است، اما بازپرسان دیده نمی‌شوند و درواقع شخصیت‌ها به سوالاتی که ما نمی‌شنویم پاسخ می‌گویند و هر یک در پاسخ به سوالاتی که بازجویان از آنها می‌پرسند، بخشی از روایتِ نمایش را که خود در آن نقشی داشته‌اند، بازی می‌کنند.

ملاحظات: این نمایشنامه در سال 1400 در تالار هنر شهرِ یزد به کارگردانی اقای حیدر نیک آئین به روی صحنه رفته است و در پنجم شهریور سال 1401 در خانۀ نمایش دا، در شهر تهران به کارگردانی دکتر عطاالله کوپال، نمایشنامه خوانی شده است.

نوع اثر: نمایشنامه تالیفی

زمان: 60 دقیقه

ژانر: جنگ

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 2 مرد - 2 زن)

نوع اجرا: یک پرده

مضمون اثر: صلح, جنگ-, -انتقام

Famoun tik icon متن اجرا شده
امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

( زني با لباس‌هاي تيره، به وسط صحنه مي‌آيد. سلمه به سمت او مي‌چرخد. )
سلمه: اومدي بي ‏بي؟
بي ‏بي: (به سوي سلمه مي‌آيد.‌) صبح همۀ ملافه‌هاي سفيد رو دوباره شستم. لكه‌هاشون پاك نشد. بردمشون روي پشت بوم. گفتم شايد آفتاب، لكه‌ها رو محو كنه. ( با احتياط به وسط صحنه مي‌آيد. به روبر‌و) اينا كين؟ به نظر غريبه مي‌يان؟
سلمه: اين بي‏ بي يه! (پاسخ سوالی را می‏دهد.) بله! مادرمه.
بي‏ بي: ( پاسخ سوالی را می‏دهد.) بله! من مادرشم! معلومه که مادرشم! چهل و دو سال پیش سلیم رو زاییدم. چهل سال پیش هم این سلمه رو. ( رو به سلمه مي‌كند.) اينا چرا اينجوري لباس پوشيده‌ن؟
سلمه: ( پاسخ سوالی را می‏دهد.) بله! با ما زندگي مي‌كنه.
بي‏ بي: من هميشه اينجا زندگي كرده‌ام. توي همين خونه. اينجا به دنيا اومده‌ا‌م. اينجا عروس شده‌ام. اينجا بچه‌دار شده‌ام. همين‏جا هم مي‌ميرم. ( رو به سلمه) اينام عراقين؟ ( چند قدم عقب مي‌رود.) شماها كي هستين؟ اينجا چي كار دارين؟ (مكث) من مي‌دونستم! مي‌دونستم كه اون سرباز عراقيه بالاخره باعث دردسرمون مي‌شه. باور كنيد آقا ! باور كنيد ما هيچ‌چيز به هيچ‌كس نگفتيم.
سلمه: اينا كه عراقي نيستن بي‏بي.
بي ‏بي: پس اينا... شما كي هستين؟
سلمه: فقط به سوالاشون جواب بده، بي‏ بي. هيچ چيز نپرس!
بي‏ بي: سوالاشون؟ چرا؟ ( به روبرو) مگه شما... چكاره‌ايد؟
سلمه: اينا اومدن تا حقيقت رو بفهمن.
بي‏ بي: كدوم حقيقت؟
سلمه: اينا مي‌خوان تمام قصه رو از زبون ما بشنون؟
بي ‏بي: قصة چيو؟
سلمه: قصة اون روز صبح رو.
بي‏ بي: اون روز صبح؟ يعني همۀ اين آدما اومدن تا قصه بشنون؟
سلمه: اونا قصه‌ نمي‌خوان بي‏بي! واقعيتو مي‌خوان.
بي ‏بي: تمام قصه‌هاي عمر من سُرخه. كدوم يكي‌شو مي‌خواین براتون تعريف كنم؟
سلمه: فقط قصۀ همون روز صبح رو براشون بگو. بگو چشم! ( آهسته) حرف زيادي هم نزن. عصباني مي‌شنا!
بي‏ بي: اون روز صبح؟ بله! اون روز صبح، من توي حياط نشسته بودم. داشتم خميرها رو وَرز مي‌دادم. بايد نون پخت مي‌كرديم. تازه آفتاب زده بود. سلمه، هر دو لنگۀ در رو باز كرد و قاطر رو هي كرد توي حياط. يه چيزي از پشت قاطر كشيده شد تا وسط حياط. بلند شدم. يه چيزی بود، لاي يه ملافۀ خیس، سلمه يه چيزي رو قایم كرده بود. خوب كه نگاه كردم ديدم هيكل يه آدمه كه لاي اون ملافه پيچيده ‌شده. جا به جاي ملافه، سرخ بود. نه! اشتباه نمي‌كردم. خون بود. رفتم جلو.
(بي‏ بي و سلمه، واقعه را با هم نمايش مي‌دهند.)
بي ‏بي: اين كيه؟
سلمه: افتاده بود كنار رودخونه بي‏بي.
بي ‏بي: زخمي شده؟
سلمه: تير خورده بي ‏بي.
بي‏ بي: ( جا مي‌خورد.) كي بهش تير زده؟
سلمه: اون وَرِ رودخونه تير خورده.
بي ‏بي: ( با احتياط) اين همون سربازي نيست كه کربلایی كاظم مي‌گفت؟
سلمه: حتماً خودشه.
بي‏ بي: اينجا چي كار مي‌كنه؟
سلمه: آب با خودش آورده بودش كنار رودخونه.
بي ‏بي: پس چرا آورديش خونه؟
سلمه: نمي‌تونستم بذارم همون‏جا بمونه.
بي‏ بي: اون عراقيه؟ یه مرد غریبه رو آوردی توی خونه؟ اونم یه مردِ عراقی رو؟
سلمه: بايد زخماشو ببندم.
بي ‏بي: می‏فهمی داری چیکار می‏کنی؟ اون دشمنه!
سلمه: از ديشب صلح شده بي ‏بي! دیگه دشمن حساب نمی‏شه.