Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه
خانه فیلمنامه مستند اختلالات شخصیت

مستند اختلالات شخصیت photo
رایگان

مستند اختلالات شخصیت

(0 رای ثبت شده)
Sample Profile Picture مینا فرضی

خلاصه داستان:

خانم روان پزشک جهت تکمیل تز دکترایش با افرادی که هر کدام به نوعی درگیر یکی از انواع اختلالات شخصیتی هستند برخورد میکند. در حالیکه پسر خودش هم درگیر نوعی اختلال شخصیت است و ....

ملاحظات: نامشخص

نوع اثر: فیلمنامه

زمان: 300 دقیقه

ژانر: درام اجتماعی

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (14 کودک - 30 مرد - 16 زن)

نوع اجرا: نامشخص

مضمون اثر: دو, اختلال, اختلالشخصیت, مرزی, اسکیزوئید،, نمایشی،, شخصیت, خودشیفته،, قطبی،, پارانوئید،

امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

سکانس اول / داستان اصلی
روز / داخل/ منزل خانم هاشمی (روانپزشک)
ساعت حدود 2.15 دقیقه ظهر است. خانم هاشمی (روانپزشک) کلید درب را می¬اندازه و وارد خانه می¬شود. (خانه ویلایی، کمی قدیمی، حیاط دار و دوبلکس). همسرش در آشپزخانه مشغول آشپزی است. خانم هاشمی سلام می¬کند و روی صندلی پشت اوپن می¬نشیند. کیفش را روی اوپن می¬گذارد.
خانم هاشمی: سلام عزیزم، خسته نباشی.
همسر (به سمت خانم هاشمی برمی¬گردد): سلاااام خانم. شمام خسته نباشید.
خانم هاشمی: می¬بینم که باز هم به زحمت افتادی.
همسر (ملاقه را کنار قابلمه می¬گذارد. درب قابلمه را می¬بندد): ای بابا.. ما که دیگه عادت کردیم. کار هر روزمون شده آشپزی و خونه داری.
خانم هاشمی: خودتو لوس نکن. می¬دونی این روزا خیلی سرم شلوغه.
همسر (به سمت اوپن می¬رود): دست به درگاه خداییم هر چه زودتر این تز دکترات رو بنویسی و خودت و خانواده رو به آرامش برسونی.
خانم هاشمی: انشالله. یه چایی برا من میریزی.
همسر: چرا که نه... اتفاقا چای تازه دم کردم.
همسر خانم هاشمی دو فنجان چای می¬ریزد و روی اوپن می¬گذارد. خانم هاشمی یک فنجان چای را برمی-دارد و می¬پرسد: بچه¬ها خونه¬ان؟
همسر (روبه روی خانم هاشمی روی صندلی نشسته است): آره تو اتاقاشون اند.
خانم هاشمی فنجان چای را بر زمین می¬گذارد و می¬گوید: تا چایی سرد بشه منم برم لباس¬هام رو عوض کنم و برگردم.
همسر: باشه. برو عزیزم.
خانم هاشمی ابتدا به سمت اتاق دخترش می¬رود. دخترش حدود 15 سال سن دارد. هدفون در گوش دارد و مشغول گوش دادن به موسیقی است. روی تخت خوابش دراز کشیده و غرق در دنیای موبایلش است بدون اینکه متوجه حضور مادر پشت در شود. مادر نگاهی از روی محبت به دخترش می¬اندازد و می¬رود. سپس خانم هاشمی به سمت اتاق پسرش که حدودا 18 ساله است می¬رود. پسر؛ لباس ورزشی به تن دارد و مشغول فیگور گرفتن در مقابل آینه است. در حالیکه اندامی ورزشی ندارد اما بسیار شیفته و محو تماشای اندام خودش است. فیگورهای مختلف ورزشی می¬گیرد و به اندام خودش غره است. مادر با دیدن این صحنه آهی می¬کشد و حالش دگرگون می¬شود. بدون اینکه اعلام حضور کند به سمت آشپزخانه برمی¬گردد.
خانم هاشمی: این بچه باز هم رفته باشگاه؟
همسر: کیو می¬گی!
خانم هاشمی: دیاکو...
همسر: آره. اتفاقا چند روزیه مرتب میره باشگاه بدنسازی.
خانم هاشمی: پس چرا کسی چیزی به من نگفته؟
همسر (ایستاده در آشپزخانه، فنجان چای در دستش و در حال نوشیدن است): چیز مهمی نبوده آخه. قبلا هم که می¬رفت فقط یه مدت وقفه افتاد تو کارش. یعنی بعضیا نزاشتن که بره (با کنایه).
خانم هاشمی: منظورت از بعضیا منم دیگه؟
همسر (ابروها و شانه بالا می¬¬اندازد)
خانم هاشمی: امیرعلی.. قبلا هم گفتم، دوباره تکرار می¬کنم. من نزاشتم بره باشگاه چون دیاکو اصلا به فکر پرورش اندام نیس. اون فقط به فکر نمایش اندامه.
همسر (روی صندلی مقابل خانم می¬نشیند): این چه حرفیه خانم. همه انسانها نیاز به توجه و دیده شدن دارند. دیاکو هم می¬خواد از طریق پرورش اندام دیده بشه. این کجاش بده؟
خانم هاشمی: نیاز به دیده شدن یک مقوله است، خودشیفتگی یه مقوله دیگه...
همسر (دستش را روی پیشانی می¬گذارد): ببین خانم من، عزیز من، شما بخاطر این تز کوفتی همه کار و زندگیت رو قاطی کردی. آخه اختلالات شخصیتی هم شد موضوع! شما به خاطر توجه زیاد روی تز دکترات و درگیر شدن با بیماران اینچنینی همه ما رو به نوعی دچار اختلال شخصیت می¬بینی.
خانم هاشمی: من شما رو دچار اختلال شخصیت می¬بینم؟! امیرعلی تو چرا حالیت نیس. من که دشمن خانواده خودم نیستم. قبل از هر چیز یه مادرم. بیشتر از هر کسی هم دلم برا بچه خودم می¬سوزه. من دارم می¬بینم، تو هم میبینی فقط فرق دیدن من و تو زاویه نگاهمونه. و حالا تو فکر می¬کنی من دنبال بیمارم تا تز دکترام رو تکمیل کنم؟
همسر: من اینو نگفتم عزیز من. گفتم بخاطر درگیریت با تزت زیادی روی رفتارهای اطرافیانت حساس شدی. از وقتی هم که تو رسانه¬های عمومی و شبکه¬های مجازی اطلاعیه زدی که حاضری بیماران اینچنینی رو بدون دریافت حق¬الزحمه درمان کنی تعداد مراجعه کننده¬هات زیاد شده، همینم باعث شده که کار و زندگیت رو قاطی کنی.
خانم هاشمی: نه امیرعلی. اشتباه می¬کنی. من همیشه کارم رو بیرون از در خونه گذاشتم و اومدم تو. تا حالا دیدی من در مورد بیمارام و مراجعه کننده¬هام تو خونه حرف بزنم؟
همسر (شانه بالا می¬اندازد، یک قلپ از چایش را می¬نوشد و می¬گوید): بجز یکی شون به نام دیاکو...
خانم هاشمی: امیرعلی این حرف از تو بعیده... دیاکو پسر منه نه بیمارم. من اگه راجب پسرمون با تو که پدرشی حرف نزنم با کی حرف بزنم؟
همسر؛ فنجان چایش را بر روی میز گذاشته و با انگشت روی لیوان بازی می¬کند.
خانم هاشمی: من دیگه خسته شدم از بس در مورد این موضوع تکراری با تو بحث کردم. خواهش می¬کنم بپذیر که من سعادت و سلامت بچه¬هامون رو می¬خوام.
همسر: عزیز من. چه حرفیه میزنی. کی گفته تو دشمن خانوادتی. قبلا هم این بحث رو داشتیم. بهت گفتم بچه¬ها با من. تو فقط روی تزت کار کن. اوکی. دیگه این بحث رو ادامه ندیم. خواهشا.
خانم هاشمی کمی مستاصل و درمانده در جواب به همسرش است. با فنجان چای ¬اش بازی می¬کند و همسرش به سمت قابلمه¬های روی اجاق می¬رود و نمک خورشتش را چک می¬کند.
همسر: خانم خونه، بیا اینجا ببین نمک غذا خوبه یا نه؟
خانم هاشمی: اگه تو پخته باشی همه چیزش خوبه. من میرم تو اتاقم کمی استراحت کنم. ببخشید نمی¬تونم کمکت کنم. موقع نهار صدام کنید.
همسر: باشه عزیزم. هر طور راحتی.