کتاب دونمایشنامه کشتی شرقوترشیمغز
خلاصه داستان:
کشتی شرق : یک کشتی که حامل موادی گرانقیمت است توسط مسئولین پایگاههای دریایی که هرکدام درقلم رو خواصی به ظاهر مسئولیت مراقبت و رسیدگی از کشتیهارا دارند باعملیاتشبانهایکه بهصورتدزدانهانجاممیگیرد،دروسط دریا،ازکارمیافتدتا بدین طریق شرایط برای به ظاهر کمک و یاری رسانی به کشتی و دراصل دزدیدن بخشی ازبارکشتی فراهم گردد.ولی اینباربامخالفت وتدابیرمشاور ملوان کشتی روبرو میشوندو نقشه شان بامانعروبرو میگردد و ... ترشیمغز: دریکشهرخیالیوفضای فانتزیکهتوسطاستاندارویاحاکمیاحمقادارهمیشود توسطمقاماتبالادستورآمده کهجلوفرارافرادنخبهوصاحبانمغزگرفتهشود وبدینترتیباتفاقاتکمدیو طنز بهوقوعمیپیوندد.
ملاحظات: نامشخص
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: ۹۰ دق دقیقه
ژانر: فانتزی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (1 کودک - 11 مرد - 5 زن)
نوع اجرا: ۵ پرده
مضمون اثر: طنز،سیاسی،مغز
بخشیازنماشنامه"کشتیشرق"
صحنه سوم
(همان عرشه کشتی است. شب هنگام است و صدای امواج آب و مرغان دریایی
در فضا حاکم است. ناخدا و سایر کارکنان کشتی دور میزهایی که چیده شده
نشستهاند و شاهد نوعی موسیقی محلی که بههمراه رقص اجرا میشود، هستند.
پس از لحظاتی حرکات نمایشی با تشویق حاضرین که با کفزدن همراه است،
پایان مییابد)
عاشق زینب: (با لبخند به ناخدا رو میکند) آی ی ی... امشب جای
شیخ صادق و مریداش خالی بود... واقعا لذت بردیم.
ناخدا: زیاد سربهسرشون نذار عزیزم. بذار جوری باشند که
راحتند.
(عاشق زینب بههمراه خنده سرش را به عالمت تأیید
تکان میدهد. همه صحنه را ترک میکنند بهجز دو
نفر کارگری که یکی »خالد« مشغول طی کشیدن و
دیگری »خالو رحیم« که روی میزها را جمعوجور
میکند و دو نفر دیگر که کنار یکی از میزها نشستهاند
و صحبت میکنند.)
اولی: (اونیفورم سفید بر تن دارد) ای بابا خیلی سعی کردم
که زنده بمونه، برای نجاتش جراحی سنگینی لازم بود
روش انجام بشه که متأسفانه با امکاناتی که ما در
اختیار داریم همین که بشه کمکهای اولیه رو پیاده
کرد، تازه وقتی رسیدم بالاسرش خون زیادی هم ازش
رفته بود... رحمت هم که خدابیامرز چیزی ازش نمونده
بود، جز یه پارچه گوشت له و لورده شده... آخ...
دومی: زن بیچاره عاشق زینب!... ناخدا برنامه امشب رو به
خاطر اون ترتیب داده بود در واقع... سعی میکنه
واسش خوش بگذرونه تا بهش روحیه بده تا کمی به
خودش بیاد... انگار یه خورده شاد بهنظر میرسید...
شوخی که نیست برادر بزرگش رو از دست داده.
اولی: ای داد... خدا هر دوشون رو بیامرزه... اتفاقی بود که
افتاد دیگه.
(خالو رحیم سر میزشان میآید.)
اولی: (باخندهرویی)خداقوت خالو رحیم.
خالو رحیم: عزت زیاد، امشب هوای دریا لذتبخشه، نه دکتر؟...
اولی: آره... ببینم خالو، شنیدم خوب داری راه میافتی.
خالو رحیم: چطور؟
دومی: منظور دکتر، پیشرفتیه که سر کلاس داری
خالو رحیم: آره آره، دانشآموز خوبی هستم. اینهاش دیگه میتونی
از آقا معلمم بپرسی. (به یکی از کارگرها خطاب
میکند) خالد،... آقای دکتر رو باش، فکر کرده که چی.
(خالد فقط با لبخند پاسخش را میدهد.)
اولی: (درحالیکه به عالمت شوخی به دومی چشمک
میزند) ببینم آقا خالدمیخوامیهمسابقهبدینهرکدوم
برنده شدین و معلوم شد بچه درس خونی هستین، یه
شکلات جایزه میدم.
(شکلاتی از جیبش در میآورد)
دومی: ببینم بچهها چطوری سر معلمتون رو بلند میکنین.
بیست روز شد که سر کالس میآیین.
خالد: ای به چشم آقای معلم. فقط بهخاطر شماها...
(خالد کنار میز آنها میآید)
خالو رحیم: من هم آمادهام، آقا معلم.
(دکتر نوشته روی فنجانی را که جلویش هست نشان
میدهد)
دکتر: ببینم کی زودتر میتونه روی این رو بخونه...
خالو رحیم و خالد: ن... س... ک...
خالو رحیم: نسکافه
خالد: (بلافاصله) نسکافه
خالو رحیم: من زودتر خوندم (شکلات را از دست دکتر میقاپد)
خالد: من هم خوندم.
معلم: اشکالی نداره دعوا نکنین. من هم یه شکلات واسه آقا
خالد میدم.
(دومی یه شکالت از جیبش در میآورد و به خالد
میدهد و سپس هر چهار نفر با قهقهه میخندند که
در این لحظه صدای سوت استراحت و خواب کشتی به
گوش میرسد و همه صحنه را ترک میکنند و برای
لحظاتی روی عرشه خالی میشود که در این میان مرد
جوان گوژپشت و پیرزن گوژپشت بههمراه چهار نفر از
ملازمانشان از گوشهای وارد میشوند. از رفتارشان
پیداست که سعی دارند کسی متوجه آنها نشود.)
پیرزن: باید خوب حواسمان را جمع کنیم.
مرد جوان: آره حق با همکارمه. امشب باید تا قبل از اینکه ناخدا
از خواب بیدار بشه، ما کار کشتی رو یکسره کنیم.
بنابراین همه مأموریتها و برنامهها بهطور دقیق انجام
بشه. شیرفهم شد؟
بخشیازنمایشنامه"ترشیمغز"
صحنه اول
(دفتر کار ژنرال است، با یک میز بزرگ مدیریت و یک تلفن که روی میز قرار
گرفته. پشت میز یک صندلی گردان مدیریت، همچنین چند مبل برای نشستن
مراجعین و کمد و غیره.
ژنرال با اونیفورمنظامی در دفترکار خود متفکرانهدر حال قدمزدن است و معاونش
گوشهای قرار گرفته و به او مینگرد.)
معاون: قربان اگه فضولی نباشه، میتونم بپرسم چه موضوعی
ذهن مبارک رو اینقدر به خود مشغول کرده؟
ژنرال: هیچی، موضوع سر مغزه جانم، مغز.
معاون: (با تعجب) تا جایی که یادمه شما علاقهای به مغز
نداشتین قربان. ا... اتفاقا پزشکتون گفته بود که مغز
براتون خوبه، شما اراده کنین قربان، بنده شخصا هر
روز چند دست کلهپاچه بههمراه مغز سفارش میکنم
بیارن خدمت حضرتعالی.
ژنرال: نه جانم نه، موضوع خیلی جدیتر از این حرفهاست.
مغز کلهپاچه رو میخوام چیکار؟!
معاون: متوجه نمیشم قربان، میشه کمی واضحتر بفرمایین؟
ژنرال: تو اصلا متوجه نیستی جانم، موضوع به جلسهای که
دیروز در حضور حضرت اشرف عالیجناب و دیگر سران، تشکیل شده بود مربوط میشه. خیلی هم
موضوع جدیه.
معاون: قربان جسارته، یعنی... یعنی حضرت اشرف،
عالیجناب، جلسه اضطراری تشکیل داده بودند که
درمورد خوردن مغز یا چه میدونم طرز تهیه خوراک
مغز صحبت کنند؟
ژنرال: (عصبانی) اه... چرا متوجه نیستی؟! خوراک مغز کدومه
جانم؟ موضوع جلسه درمورد فرار مغزها بود. میفهمی
جانم؟ فرار مغزها.
معاون: اوه، بله، خب میفرمودین قربان.
ژنرال: دستور اینه که باید هر طوری شده جلوی فرار مغزها
رو بگیریم. همین.
معاون: همین؟
ژنرال: آره، همین
(معاون هنوز متوجه نشده ولی بهخاطر نگاه تند ژنرال
وانمود به متوجه شدن میکند.)
معاون: ها؟!... آ، بلهبله، حق با شماست، در واقع، همین.
(از رفتار ژنرال معلوم است که خود نیز چندان متوجه
موضوع نشده است.)
ژنرال: و ما،... ا... و ما فعلا چارهای نداریم جزء اینکه هرجا
مغزی دیدیم بگیریم و نگهش داریم.
معاون: بسیار خوب قربان، حالا اومدیم و یه جایی همه اونها
رو جمع کردیم، بعدش چکارشون کنیم؟
ژنرال: چه میدونم. دستور، دستور حضرت اشرفه و وظیفه ما
هم فقط اطاعت از امره. همین. (بهعنوان مزاح ادامه
میدهد) کی میدونه، شاید هم قصد داره ترشیشون
رو بندازه. اممم،... ترشی مغز، خوشمزه میشه، مگه
نه؟...
معاون: (با تعجب) مغز قربان؟! در واقع همون مغز که
میدونیم دیگه؟!
ژنرال: آره دیگه، مغز، چرا نمیفهمی جانم؟!... البته نه از اون
مغزها که همه دارند. از اونایی که هرکسی نداره.
معاون: آخهقربان، مگهمیشهکسی مغز نداشتهباشه...هان؟!
ژنرال: چرا نمیشه؟ مثلا تو. مگه تو مغز داری جانم؟
(معاون خرد میشود و طفلانه سرش را پایین
میاندازد)
معاون: هر طوری شما بفرمایین،(چاپلوسانه ادامه میدهد) آ...
آره فهمیدم قربان، یعنی افرادی مثل شما.
ژنرال: (متفکرانه) من؟!... (ژست غرورآمیزی بهخود میگیرد)
بله من، مثلا افرادی مثل بنده که بهخاطر وجود مغز، که
توی همین کله مبارک بودهبا هر دوز و کلکی
خودم رو از درجه یک گروهبان ساده تا یک ژنرال
ارتقا دادم. (متوجه لو رفتنش میشود لذا با رفتارش به
معاون باج میدهد.) راستی معاون عزیز این صحبتها
رو بهصورت خودمونی عرض میکنم جانم، نبایدکسی
این حرفها رو بشنوه.
معاون: (چاپلوسانه) حق با شماست قربان، این در واقع از
زکاوت و هوشیاری شما بوده قربان، میدونین قربان،
بهنظر من طولی نمیکشه که شما جای خود آقای...
همین عالیجناب خودمون رو میگم، جاش رو
میگیرین. باور کنین قربان شما کاملا شایستگی این
مقام رو دارین.
ژنرال: متشکرم، متشکرم.
معاون: (موزیانه صدایش را پایین میآورد) حتی به جرئت
میتونم بگم شایستهتر از حضرت اشرف عالیجناب.
ژنرال: بسیار بسیار متشکرم معاون عزیز، (صدایش را پایین
میآورد) همان طور که خودتون متوجه شدهاید، بنده
لایقتر از این عالیجناب فزرتی هستم.