هجده
خلاصه داستان:
پسری چند روز مانده ۱۸ ساله شود و قرار است به جرم قتل اعدامش کنند. کلیشه بود اما جذاب و من سعی کردم خانوادهای را در نظر بگیرم که در قعر فقر و اعتیاد و خشونتهای خانوادگی دست به هر کاری میزنند تا پسر اعدام نشود.
ملاحظات: نگارش نمایشنامه هجده برمیگردد به سال ۱۳۹۲ که دوستی ایدهاش را گفت و پیشنهاد داد من فیلمنامهای بنویسم براساس این ایده، گفت تهیهکننده دارد و... ایده هم فقط این بود: پسری چند روز مانده ۱۸ ساله شود و قرار است به جرم قتل اعدامش کنند. کلیشه بود اما جذاب و من سعی کردم خانوادهای را در نظر بگیرم که در قعر فقر و اعتیاد و خشونتهای خانوادگی دست به هر کاری میزنند تا پسر اعدام نشود که فضای نمایشنامه بعدها دستمایه فیلمی شد و فیلمها و نمایشهایی که کپی دست چندم آن فیلم بودند. فیلمنامه را آن زمان من تحویل دادم اما خبری نشد منم که اهل فیلم نبودم بیخیالش شدم و سال ۹۴ تبدیلش کردم به نمایشنامه که شاید اجرا شود یا منتشر تا عقیم نماند. اواخر سال ۹۵ مسعود ترابی که پیشتر نمایشنامه هیله مرا اجرا کرده بود نمایشنامه دیگری از من خواست که هجده را پیشنهاد دادم و همان دیالوگ اول را که خواندم گفت من کارش میکنم. پس از بازنویسی اولیه، اسفند ۹۶ در تماشاخانه مشایخی خانه هنرمندان اجرا شد و سعادتی بود در این اجرا من با آتش تقیپور عزیز و مهری آلآقا بیشتر آشنا شوم. پس از اجرا من طبق عادت معمولم دوباره نمایشنامه را بازنویسی کردم. ایده اصلی این نمایشنامه بهانهای شد تا من بتوانم درباره فقر که به گفته برتولت برشت مادر همه بدیهاست بنویسم. فقری نه فقط اقتصادی بلکه اجتماعی و فرهنگی، بهشکلی که وقتی خودم آن را موشکافانهتر بررسی کردم فهمیدم مقصر این قتل فقط قاتلش نیست و شاید گشتن بهدنبال مقصر اشتباه باشد آن هم در بستری که معضل اعتیاد، قاچاق، خشونتهای خانوادگی، فاحشگی و فحاشی ریشه دوانده است. نمایشنامه شاید سیاه بهنظر بیاید و من برای اینکه دلایل این سیاهی که بخشی از جامعهام را پوشانده بود را بیابم سرک کشیدم در دلش و تمام تلاشم این بود بتوانم حقیقت این واقعیت سیاه را کشف کنم.
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 60 دقیقه
ژانر: درام اجتماعی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 3 مرد - 4 زن)
نوع اجرا: نامشخص
مضمون اثر: خودکشی, فقر, اعدام
هر شب زنی خودکشی میکند در من و کاری از لقمانِ حکیم برنمیآید؛ زنی عاصی از شوهرش، انجمادِ جَزمیِ افکارِ به تعصب آبستنش. هر شب نوزادی پستانک قورت میدهد در من و کاری از دکتر قریب برنمیآید؛ نوزادی خسته از به دنیا آمدنش، گریههایش که نه مادرش میفهمدشان، نه پدرش که غرق است در خیالِ معشوقهی آخرش. هر شب سربازی خودش را روی مین میاندازد در من و کاری از سازمانِ ملل برنمیآید؛ سربازی متنفرِ از تجاوز دشمنی بورژوا به خواهرش، منزجر از پُرولتاریای موروثیِ حکشده روی پیکرش. هر شب نویسندهای، قلم خورد میکند در من و کاری از کسی برنمیآید. هر شب تویی ضجه میزند در من و کاری از دست من برنمیآید؛ تویی که از من، تو، او، همهچیز و همهکس، خستهشدهای دیگر...