زوال بی پایان
علی شادکهن
خلاصه داستان:
در یک مکانی سرتاسر سفید و خالی گویا همه چیز از بین رفته هیچ چیزی وجود ندارد زمینی صاف و بی مکان و زمان انسان هایی در این مکان سرگردان و تلاش برای رهایی از این وضعیت و تلاش برای ادامه دادن این نمایشنامه زوال همه چیز است زوال خانواده، زوال اجتماع، زوال دنیا و تلاش برای ادامه دادن در این داستان خط داستانی خطی و مستقیمی وجود ندارد و هزاران داستان در آن میتواند وجود داشته باشد.
ملاحظات: نامشخص
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 60 دقیقه
ژانر: تجربی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 4 مرد - 0 زن)
نوع اجرا: 2 پرده
مضمون اثر: پوچی
شماره سه:همیشه راهی هست.(سکوت)
شماره دو:خب،حالا نوبته سوال دو رسید. وقتی گنج رو پیدا کردین چیکار میکنید؟
شماره سه:هه .چقدر آسون.جنگ راه می اندازم،اینطوری گنج روی گنج،همیشه اذیتش میکرد،لذت میبردم وقتی میدیدم اون زن و مرد پیر منو بیشتر دوست داشتن وقتی کُتک میخورد دقیقا میفهمیدم به کجای بدنش ضربه میزنه،بیشتر به صورتش، آخه اون،به اون زنکه شباهت داشت.
شماره دو:کدوم زنه؟
شماره سه:نمیدونم. اون پیرمرد این حرفارو میزد، میگفت اون شباهت داره ،همیشه به دنبال بهونه بود، همیشه سرش اونطرف و اونطرف میچرخید،دستاش پشته کمرش ،کمرش خم و تند تند اونطرف اونطرف میرفت و کمربندش همیشه شُل،همیشه منتظر یه حرکت بود،منتظر یه اشتباه،منتظر یه نگاه ،تا اون رو اینقدر کتک بزنه که نتونه از جاش بلند بشه،منم همیشه کمک میکردم که پیرمرد بهونه بیشتری داشته باشه، جنگ مساوی با گنج همیشه وقتی به پیرمرد کمک میکردم بهم غذا میداد،(لبخند)غذای بیشتر.