Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه
خانه نمایشنامه تالیفی حقایقی درباره برادرم فریدون

حقایقی درباره برادرم فریدون photo

حقایقی درباره برادرم فریدون

(0 رای ثبت شده)
Profile Picture سپیده قربانی

خلاصه داستان:

هنوز مدتی از مرگ پدر خانواده نگذشته که بچه های خانواده که هر کدام درگیر مسایل مالی و شخصی هستند تصمیم می‌گیرند تکلیف خانه که در زمینی خارج از شهر است را مشخص کنند اما برادر بزرگشان می‌گوید قبل از هر چیز باید تکلیف برادرشان فریدون که سال‌ها پدر و مادرشان در زیرزمین خانه از او نگه داری می‌کرده‌اند را روشن کنند. برادری که هیچ‌کدام به درستی نسبت به او شناختی ندارند و به گونه‌ای احساس خوبی نیز نسبت به او نه در بچگی و نه اکنون ندارند و مواجه شدن با او که همچون یک هیولا در زیرزمین خانه است برایشان چالش بزرگی به حساب می‌آید.

ملاحظات: کاندید هجدهمین جشنواره تئاتر تجربه شده است

نوع اثر: نمایشنامه تالیفی

زمان: ۸۰ دقیقه

ژانر: جنایی/وحشت

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (۰ کودک - ۳ مرد - ۳ زن)

نوع اجرا: ۸ پرده

مضمون اثر: خانه, فریدون, بچه

Famoun tik icon متن برنده جایزه
امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

نیمه شب. صدای توقف اتومبیلی از بیرون شنیده میشود و بعد از مدتی بهرام و بیژن وارد خانه میشوند و در رختخوابهایشان میروند.
بهرام: تخم جن یه جوری نگاه میکرد انگار میخواییم سرش رو ببُریم
بیژن : سر بریدن با گوشتُ جلوی پای گرگ انداختن هیچ فرقی نداره بهرام جون
بهرام: توی راه به این فکر میکردم که چرا ما همه عمر اسیر یه برادر علیل بودیم... با هیچ منطقی نمیشه جواب این همه سال ترس و فرار از این خونه رو داد....
بیژن: توی راه تمام مدت دستش توی دستم بود.... دستِ گرم و پر خونش.... یه لحظه احساس کردم کنار آقام نشستم...
بهرام: تموم شد، بهش فکر نکن.... دیگه برای همیشه از شرش خلاص شدیم
بیژن : توی راه چشمش به جاده بود.... نه به من نگاه میکرد نه به تو.... به خیالم فهمیده بود
بهرام: اون هیچی نمیفهمه.... هیچ وقت نفهمیده
بیژن : با این نفهمیدنش سالها توی این خونه کِیف کرده
بهرام: به هر کی قصه امشب رو بگی، حق رو به ما میده
بیژن : مسخره‌اس، تووهمه این سالها ما یه جور سرگرمی برای فریدون بودیم... این آخریها هم که نوکریش رو میکردیم....
بهرام: کجای کاری؟ اون یه عمره که داره به ریشمون میخنده و اَزمون کولی میگیره... ولی دیگه کور خونده!
بیژن : منم جای اون بودم همین کار رو میکردم ( برای مدتی هر دو سکوت میکنند )
بهرام : اون موقع که بلندش کردیم و توی اون گودال گذاشتیم از ته دل خوشحال بودم با خودم گفتم بهرام دیگه از شرش خلاص شدین...
بیژن : اما من اون لحظه با خودم میگفتم جوابِ پری رو باید چی بدیم؟!
بهرام : پری کیه؟
بیژن : هنوز باورم نمیشه از دستش راحت شدیم!
بهرام : باورت بشه اون دیگه از این خونه رفته
بیژن : حالم خوش نیس بهرام
بهرام : اَه... عین این زنها حرف نزن، حالم به هم خورد
بیژن : جدی میگم
بهرام : نگو که عذاب وجدان گرفتی که همینجا دخلت رو میارم
بیژن: نه ولی می‌خوام از این خراب شده برم