رفت و آمد
شکوفه آروین
خلاصه داستان:
یکی از ما، کاری پیدا میکند خارج از اینجا، و میرود. او میرود و ما هوایی میشویم. هوای رفتن و در رفتن، برمان میدارد. هوای هجرت، مهاجرت، بیوقفه دویدن و پشت سر را نگاه نکردن. میافتیم به تکاپو. دفترهای مشاوره را متر میکنیم، سایتها را بالا و پایین میکنیم، امتیازها را جمع میزنیم، فرمها را ترجمه میکنیم، پر میکنیم... ولی از جایمان تکان نمیخوریم. میمانیم. همینجا. روی همین خاک. کنار هم چسبیده و مچاله شده از سرما. به هزار و یک دلیل یا شاید فقط به یک دلیل که به زبان نمیآید، شنیده نمیشود و شاید که حتی پس از ۶۰ دقیقه نمایش فهم نشود. دلیلی که وجود دارد و به چشم نمیآید. درست مثل همۀ مقدسات.
ملاحظات: برگزیده دومین دوره مسابقه نمایشنامه نویسی افراز
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 60 دقیقه
ژانر: درام اجتماعی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 2 مرد - 5 زن)
نوع اجرا: نامشخص
مضمون اثر: مهاجرت, وطن, سفر
صبا: باشه نگران نباش، ولی اینو بدون که وظیفه انسانیت حکم میکرد که از اول راستشو بگی
سیاوش: وظیفه انسانی، وظیفه انسانی، وظیفه انسانی... کدوم وظیفه انسانی؟ ... من نه واسه قتل رفتم
زندان نه واسه دزدی...
صبا: این هیچی رو تغییر نمیده
سیاوش: چرا چرا تغییر میده... ولی تو نمیخوای بفهمی! نمیخوای بفهمی که این چیزهارو نمیشه گفت...
آدم نمیتونه یه روز صبح از خواب بیدار بشه و زنگ بزنه به طرف و بگه: عزیزم خوبی؟ راستی یادم
رفت بگم من قدیما زندون بودم... نمیدونم چرا نمیخواید بفهمید یه چیزهایی هست که هیچوقت
به زبون نمیاد... چیزهایی که فقط میشه تو روزنامه ها خوند و از دور شنید
صبا: فلسفی نشو... بگرد پی چاره
سیاوش: تو اگر راه حل داری بگو... اینطوری وقتمون هم تلف نمیشه...سه، دو...
صبا: فقط یه راه داره... اگر میخوای از دستش ندی باید از این سوء پیشینه استفاده کنی و به چیزی
که اون میخواد برسی.
سیاوش: حرفشم نزن... برو بشین
[لعیا از روی صندلی بلند میشود و صبا به جای او قرار میگیرد]
لعیا: راست میگه... اگر واقعا اینطوریه که میگی... سه سوت میتونی پناهندگیت رو بگیری
صبا: لازمم نیست بری تاجیکستان!... هر جا که بخوای میتونی بری... اروپا، آمریکا... هر جا
سیاوش: من هیچجا نمیرم
لعیا: چرا؟
سیاوش: به غربتش نمی ارزه
صبا: به جهنم... مگه همه چی باید بیارزه؟ مگه عکس گرفتنت به زندونش میارزید؟ مگه چیزی توی
این دنیا هست که یه سر سوزن بیارزه؟
سیاوش: من نمیتونم واسه همیشه برم... اگر مهاجرت رو قبول کردم واسه این بود که فکر کردم هر وقت
بخوام میتونم برگردم... نمیتونم برنگردم
صبا: چرا؟
سیاوش: میترسم
لعیا: از چی میترسی؟
سیاوش: از همه چیزشون... از اون موهای بور و چشمهای رنگیشون... از اون ۷ساعت و نیم کار مفیدشون،
از اون اقتصاد رو به رشدشون، از تمیزی خیابوناشون، از ایستشون پشت چراغ قرمز، از همه
چیزشون میترسم
صبا: اینجا چی؟ اینجا از هیچی و هیچکس نمیترسی؟
سیاوش: من پای اعدام نیستم، حکم حبس هم ندارم، هر چی بوده تموم شده رفته، دیگه کسی باهام
کاری نداره
صبا: یعنی اینجا همه چیز روبراهه؟
سیاوش: سی و چهار سال طول کشیده تا به روبراه نبودنش عادت کردم ولی دیگه عادت کردم... مثل آدمی
که یه عالمه ساله که با درد قلبش کنار اومده و دیگه هیچ جوری زیر بار عمل قلب باز نمیره...
واسه عمل دیره تقریبا برای همگیمون
لعیا: پیری یعنی؟
سیاوش: یه جورایی... پامون گیره دیگه... کاری ندارم که تو صد فرسخ گل و لجن یا توی یه ظرف
عسل... وقتی گیره، گیره دیگه... چه فرق میکنه؟
صبا: من باید برم... اینجا فقط پام گیر نیست... تا خرخره تو گل و لجنم... نرم خفه میشم.
لعیا: لیلی هم میخواد بره
سیاوش: میدونم
صبا: میخوای کات کنی؟
سیاوش: من میمونم
لعیا: حالا باید بگی؟
سیاوش: حالا پیش اومده ... حالا میشه بگم...چونه پایین... دست منو نگاه کن
صبا: اینم یه جور مبارزه است؟
سیاوش: من گُه زدم به هر چی مبارزه است... کی حرف مبارزه زد؟... سه... دو...