چراغ مقابل
خلاصه داستان:
الهه ازدواج نکرده و زندگیاش را وقف خواهرش میترا و خواهرزادهاش امید کرده است. شوهر میترا، ابراهیم، شهید شده است و او و مادر پیرش به همراه میترا و امید با هم زندگی میکنند. حالا سالگرد هشتمین سال شهادت ابراهیم است و ...
ملاحظات: اجرا نشده و در مسابقه ای شرکت نکرده است.
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 60 دقیقه
ژانر: جنگ
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (1 کودک - 2 مرد - 4 زن)
نوع اجرا: 4 پرده
مضمون اثر: ملودرام, جنگ, عاشقانه
میترا -30 ساله- در حال جاروبرقی کشیدن. امید جعبهی شیرینی به دست وارد میشود.
امید مامان، مامان اجازه میدی الهه واسهم جوجه بخره؟
میترا نه، الان چه وقتِ جوجهست؟ برو کنار.
امید تو رو خدا مامان، مامان تو رو خدا...
میترا اَه، ولم کن بچه، اعصاب ندارم. برو کنار بِت میگم.
میترا میخواهد او را عقب هل بدهد که جعبهی شیرینی از دست امید میافتد.
امید (گریان) همهی نون خامهایام داغون شد... مامانِ بد! دیگه دوسِت ندارم!
گریان بیرون میدود. میترا جاروبرقی را خاموش میکند و مینشیند.
صدای الهه امید جان؟ چی شده واسه چی گریه میکنی؟ امید؟
الهه وارد میشود. جعبههای شیرینی در دست اوست.
الهه چی شده میترا، این بچه چرا گریه میکنه؟ ای وای این چرا اینجا افتاده؟
جعبهها را روی میز جلوی میترا میگذارد و جعبهی نان خامهای را از زمین برمیدارد.
الهه الهی بمیرم واسه این گریه میکنه؟ (بلند) امید جان، خاله اشکالی نداره الان میرم دوباره واسهت میخرم. (به میترا) نگاه کن ببین کم و کسری نداره؟
میترا در سکوت فقط نگاهش میکند.
الهه چیه چرا اونجوری نگام میکنی؟
میترا صد بار بهت گفتم الهه، اینقد تو کار تربیت این بچه دخالت نکن. دوهوایی میشه.
الهه من چه دخالتی کردم؟
میترا واسه چی بهش قول دادی واسهش جوجه میخری؟ الان تو این وضعیت، من فقط جوجهم کمه که این وسط بدوئه گند بزنه رو فرش...
الهه من قول ندادم بهش میترا. گفتم اگه مامانت اجازه بده میخرم.
میترا نگفتم دوست ندارم دربارهی پدرش باهاش حرف بزنی؟ دیروز اومده بهم میگه دوربین بابام کجاست. از کجا میدونه باباش دوربین داشته؟
الهه حالا مگه چی شده. من نمیفهمم، چه اشکالی داره بدونه؟
میترا پسرِ منه نمیخوام بدونه.
میترا در یکی از جعبهها را باز کرده.
میترا اَه این مژده اینا سال به سال بُنجُلتر میشن. پس بادوماش کو؟
الهه (مکث) شاید تو اوناییه که هنوز تو ماشینه.
میترا نه، همین زعفرونیهاش روش بادوم داشت.
صدای مادر الهه؟ اومدی مادر؟
میترا انسولینشو میخواد بزنی.
الهه (بلند) آره اومدهم مامان. (به میترا) خب تو چرا نزدی؟
میترا مگه من بیکارم الهه؟ نمیبینی یا واسهت مهم نیست؟ (بلند میشود) حالا اینقد گریه میکنه که قرمزیِ چشماش میمونه تا شب، عمههاش میبینن فکر میکنن دارم اینجا شکنجهش میدم.
بیرون میرود.
الهه بیحرکت برجای مانده است. مادر عصازنان وارد میشود.
مادر از یه ماه مونده به سالگردِ ابراهیم دیوونه میشه تا یه هفته بعدش... بیا مادر، انسولینو آوردم.
الهه بشین مامان جان. خب بهش بگو اگه این مراسم آزارش میده از سال دیگه هزینهشو بدیم خیریه.
مادر چی بگم بهش آخه... حق داره والله حق داره...
الهه در حال تزریق انسولین است. میترا دست امید را گرفته و به اتاق برمیگرداند.
میترا آباریکلا، حالا بدو برو صورتتو بشور.
امید نون خامهایام همهش خراب شد.
میترا نه، کو؟ ایناها مامان هیچم خراب نشده.
امید جوجه برام میخری؟
میترا بذار سالِ بابات بگذره، ده تا جوجه واسهت میخرم...
امید دَه تا؟! قول میدی مامان؟
از سمت دیگر خارج میشوند.
مادر حق داره والله، حق داره...
الهه چه حقی داره مامان جان، هم خودشو آزار می¬ده هم بقیه رو.
میترا برمیگردد و سراغ جعبهها میرود. کار تزریق تمام شده است.
میترا پس گردوییهاش کو؟
الهه تو ماشینه.
میترا هنوز نیاوردی؟
الهه داشتم آمپول مامانو میزدم دیگه. مییارم. تو بشین استراحت کن یه کم.
میترا خسته مینشیند و الهه بیرون میرود. میترا به وارسی جعبهها ادامه میدهد.
مادر آره مادر، بخدا همه جا تمیزه.
میترا زبون واسه چی گرفته؟!
مادر تو هم اینقد به خواهرت گیر نده. مراعاتتو میکنه، خیلی باهاش تندی میکنی.
میترا مراعات چیمو میکنه؟ لازم نکرده. آخه مادرِ من، غر هم نزنم؟ این چیه گرفته، مگه من نگفتم خرماییهاش مغز گردو داشته باشه؟
الهه با جعبههایی وارد میشود.
الهه چه کار میکردم؟ اصلاً مغز گردویی نزده بودن.
میترا نمیگرفتی. مثلاً سفارش داده بودیم، آدم به غریبه سفارش بده بهتره.
الهه وای میترا چقد غر میزنی.
میترا مامان چرا اینو شوهر ندادی به همون لبوییِ دیوونه که عاشقش بود؟
الهه (مینشیند) میبینی مامان چی میگه؟
مادر من از اولشم از مرد شانس نداشتم. پدرتون که سرِ دو ماهگیِ میترا به رحمتِ خدا رفت. دامادم هم که جوون جوون پرپر شد. تو هم که همهی خواستگاراتو تاروندی.
الهه در عوض امیدو داری مامان، غمِت نباشه.
میترا تازه لبوییه هم سر چارراه بساط داره، هنوز دیر نشده مامان!
الهه (میخندد) آخِی... طفل معصوم. اتفاقاً چند روز پیش داشتم از اونجا رد میشدم اون شعر بیرجندیه رو خوند...
میترا یکی از حلواها را به دهان میگذارد.
میترا شیرازی.
مادر خب چی خونده حالا؟
الهه لبِ بوم اومدی گهواره داری، هنوز من عاشقم تو بچه داری...
میخندند.
میترا نکنه فکر کرده امید بچهی توئه؟ (بلند میشود) امید، مامان؟ چه کار میکنی اون تو؟
بیرون میرود.
نور میرود.