قصهی همیشه تکرار
محمد ابراهیمی
خلاصه داستان:
موضوع اصلی نمایشنامه، کشمکشهای درونی و بیرونی شخصیتها در شرایط مختلف زندگی مانند روابط عاطفی، شغلی، خانوادگی و اجتماعی است. و به پیچیدگیهای تصمیمگیری و درگیریهای روانی افراد در مواجهه با مسئلهی مهاجرت میپردازد. نمایشنامه بهطور خاص به تأثیرات روانی و اجتماعی مهاجرت بر افراد میپردازد و نشان میدهد که این تصمیم تنها راهحلی برای فرار از مشکلات روزمره نیست، بلکه میتواند با چالشها و پیامدهای جدیدی همراه باشد. شخصیتها در تلاش هستند تا میان ماندن در محیط آشنای خود و تجربهی محیطی جدید توازن برقرار کنند و در طول نمایش با درگیریهای درونی و بیرونی، و شک و تردیدهای مختلفی رو به رو میشنود.
ملاحظات: نامشخص
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: ۴۰ دقیقه
ژانر: ملودرام
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (۰ کودک - ۱۰ مرد - ۵ زن)
نوع اجرا: ۷ پرده
مضمون اثر: مهاجرت, تردید, تصمیمگیری
نیما_ من همهی تلاشمو کردم ایرج
من همه کار کردم
ولی الان احساس میکنم که برم بهتره
ایرج _ آخه چیشده مگه؟ همینطوری یهو همچین تصمیمی گرفتی؟
نیما _ خسته شدم ایرج
همش بدو بدو همش سگدو خسته شدم
هیچ اتفاق خوبی واسه من نمیوفته اینجا
نه فقط واسه من
واسه هیشکی
تو خودت خسته نشدی؟
ایرج _ چرا خب، ولی...
نیما _ ولی چی؟
ایرج _ ولی من یهو نمیکشم زیر میز
نیما _ ولی من میکشم
ایرج _ به همه چیش فکر کردی؟ اصلا کجا میخوای بری؟
نیما _ هر جایی جز اینجا، مگه فرقی میکنه کجا باشه؟
هر جا برم از اینجا بهتره
هر جا که این آدما رو نبینم از اینجا بهتره
دوست دارم یه جایی برم هیچ ایرانیای نباشه هیج احد الناسی فارسی حرف نزنه حتی ندونن ایران کجاست
از این مردم بدم میاد
از این مردم خسته شدم
ایرج _ میفهمم چی میگی، حرفاتم درستهها ولی
نیما _ ولی چی؟ چرا هر چی من میگم یه ولی تو داری؟
ایرج _ ولی هر جا بری بازم یه کله سیاه خاور میانهای هستی
فکر میکنی رفتار آدما اونجا بهتر از اینجاست؟
فکر میکنی اونا مهربونترن؟
نیما _ نمیدونم حداقلش اگه کاریشون نداشته باشی کاریت ندارن
ایرج _ از کجا میدونی؟
نیما _ میدونم دیگه
ایرج _ خب آخه از کجا میدونی تو که اونجاها نبودی تابحال
نیما _ اه ول کن ایرج خسته شدم دیگه
ایرج _ ببین من همهی حرفم اینه که اینقدر عجلهای تصمیم نگیر
نیما _ خب منم اومدم با تو مشورت کنم دیگه
ایرج _ نه تو نیومدی مشورت کنی، تو تصمیمت رو گرفتی فقط داری به من خبر میدی
نیما _ نه اصلا اینطوری نیست، تو میگی برم یا نرم؟
ایرج _ من میگم بشین همهی جوانبش رو بسنج بعد تصمیم بگیر
نیما _ برم یا نرم ایرج؟
ایرج _ آدم تو عصبانیت نباید تصمیم بگیره
نیما _ عصبانی نیستم
ایرج _ عصبانیای دیگه، از هفتهی پیش که اون دختره رو با یه پسر دیگه دیدی ریختی به هم فکر کردی من خرم نمیفهمم
نیما _ کدوم دختره؟ اصلا ربطی به اون نداره
ایرج _ داره
نیما _ میگم نداره ایرج، ول کن منو باش اومدم با کی صحبت کنم
ایرج _ چی گفتم مگه؟
نیما _ ایرج برم یا نرم؟