غدًه
فربد عقیده مند الهی
خلاصه داستان:
فردی بینا در درهای سقوط میکند که در آن خانوادهای که کور مادرزاد هستند زندگی میکنند. و او برای آنکه به آنها بفهماند که دیدن وجود دارد با چالشی روبرو میشود.
ملاحظات: این نمایش در اولین جشنواره نمایشنامه نویسی استاد پرویز بشر دوست در میان بیش از ۶۰ اثر جز سه اثر برگزیده شد و مورد تقدیر قرار گرفت. همچین همین اثر در بیست سومین جشنواره تئآتر استان تهران در سال ۹۷ موفق به کسب رتبه سوم نویسندگی به ریاست استاد فرهاد اصلانی گردید.
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: ۴۵ دقیقه
ژانر: فانتزی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (۰ کودک - ۳ مرد - ۱ زن)
نوع اجرا: ۳ پرده
مضمون اثر: چشم, کور, بینا
بخشی از پرده دو
رِگِلو: این وسیله که کنارته چیه؟
مالدِرمو: کدوم؟
رِگِلو: همون که گرما داره. (مالدِرمو کمی دستپاچه میشود.)
مالدِرمو: هیچی، فانوسه.
رِگِلو: خب کارش چی هست؟
مالدِرمو: گرما داره دیگه. (شروع میکند به ماساژ دادن رِگِلو.)
رِگِلو: هوا که سرد نیست.
مالدِرمو: من یکم سرماییم.
رِگِلو: الان سردته، زمستون میخوای چیکار کنی!؟
مالدِرمو: لباس بیشتر میپوشم.
رِگِلو :چرا تا الان بهم نگفته بودی که اینو درست کردی؟
مالدِرمو: ترسیدم مسخرم کنید.
رِگِلو: برای چی مسخرت کنیم؟
مالدِرمو: اینکه انقد سرماییم.
رِگِلو: پس دلیلش اینه...
مالدِرمو: آره.
رِگِلو: مطمئنی؟
مالدِرمو: (سعی دارد بحث را عوض کند.) آ...آره. (یک گل بنفشه از زمین بر میدارد.) این گل چرا اینجوریه چه بوی عجیبیم داره؟
رِگِلو: بده لمسش کنم. (گل را میگیرد و سپس میبوید.) اسمش بنفشست. خواص دارویی زیادی داره. هرجای بدنو عفونت بگیره این ناکارش میکنه. خیلی خوشم میاد ازش. (گل را به مالدِرمو میدهد.) کار دیگه بسه. بیا بشین میخوام یه خاطره برات تعریف کنم.
مالدِرمو: من که تازه شروع کردم.
رِگِلو: بیا بشین.
مالدِرمو: شما خاطرتونو تعریف کنید، من هم گوش میدم هم کارمو میکنم.
رِگِلو: بشین. ( مالدِرمو کنار رِگِلو مینشیند.)
رِگِلو: تا حالا به این فکر کردی که چرا ما به بنفشه میگیم بنفشه، به سبزی میگیم سبزی؟
مالدِرمو: راستش نه.
رِگِلو: بگذریم. یادمه بچه بودم، یه غریبه از بالای دره سقوط کرد. دقیقا مثلِ گرموله اولِ تو از همین حرفا میزد دیدن، ندیدن. (مالدِرمو شگفتزده میشود.)
مالدِرمو: من که گفتم اشتباه کردم.
رِگِلو: گوش کن. پدرم حرفاشو قبول کرد و آوردش تو جمع خودمون. اوایلش همه چی خوب بود، کلی ایدههای تازه داد. ابزارای جدید برامون ساخت .بهمون یاد داد تله بسازیم. حرفاش قشنگ بود حس شاعرانهای بهمون میداد . ما بچه ها که شیفتش شده بودیم. حرفاش خیلی جذابتر از حرفای پدر بود. اما کم کم اوضاع تغییر کرد. پدر دیگه کسی نبود که همه چیزو میدونست. خلاصه اینکه یک گرموله با پدر رفت و دیگه برنگشت. پدر گفت که یک راهی پیدا کرده و برگشته. مالدِرمو: اص لاً متوجه منظورتون نمیشم. رِگِلو: چرا میشی. بچه که بودم این حرفای شاعرانه گولم میزد. بعداً بزرگتر شدم، بچه دار شدم، اون موقع فهمیدم زندگی محافظت از خونوادست. نه باور کردن این حرفای قشنگ. تا وقتی که توام مثل ما رفتار کنی و سعی نکنی بین من و بچههام تفرقه بندازی، برای من با بچههام فرقی نداری. فکر کنم حالا متوجه شدی. من برم به تلهها یه سری بزنم. مراقب فانوس باش، یه وقت خونهرو به آتیش نکشی.
(رِگِلو از سمت راست صحنه خارج میشود.)
مالدِرمو :( به شدت آشفته است.) پس میدونی، اما نمیخوای بچههات بدونن. من بگم کورم که تو... بگرد تا بگردیم آقای رِگِلو.
بخشی از پرده سه بعد از اینکه سردانت دستهای مالدرمو را باز میکند تا فراریش دهد
مالدِرمو: با توام. مگه کَری؟
سِردانت: آره. هم کَرَم هم کورم. حالام خفه شو.
مالدِرمو: گفتم چرا کمکم میکنی؟
سِردانت: به تو کمک نمیکنم، میخوام گند بزنم تو نقشش.
مالدِرمو: چرا؟
سِردانت: چرا نه؟
مالدِرمو: برای اینکه پدرته.
سِردانت: آره پدرمه. ولی دلیل نمیشه هر چی میگه گوش کنم.
مالدِرمو: قبلاً یه چیز دیگه میگفتی.
سِردانت: قبلاً واسه قبلاً بود. اون موقع نمیدونستم که داره دروغ میگه.
مالدِرمو: چه دروغی؟ (سِردانت طناب مالدِرمو را باز میکند.)
سِردانت :آزادی، میتونی از همون راهی که پیدا کردی برگردی.
مالدِرمو: تو از کجا میدونی من یه راه پیدا کردم؟
سِردانت: مگه مهمه؟
مالدِرمو: من اینو فقط به لامیا گفتم. اون بهت گفته؟ (سِردانت جوابی نمیدهد.)
مالدِرمو: پس حرفهامونو شنیدی!
سِردانت: تمام حرفاتونو شنیدم. هم حرفاتو با لامیا هم حرفاتو با پدرم. مالدِرمو: پس همه چیو میدونی. ( مکث) حتی دروغهای پدرت!
سِردانت: همه چیو میدونم. ( چند لحظه سکوت میشود.)
مالدِرمو: کی منو بیهوش کرد؟
سِردانت: بالاخره مغزت کار کرد. خیلی ادّعات میشه که میفهمی، ولی عشق کرت کرده.
مالدِرمو :باورم نمیشه.
سِردانت: باید بشه.
مالدِرمو: میخوای منو از عشقِ لامیا ناامید کنی، چون میدونی این تنها راهیه که میرمو بر نمیگردم.
سِردانت: احمق اگه میخواستم کاری کنم، همون موقع که حرفاتونو شنیدم میکردم.
مالدِرمو( :عصبانی و مجنون شده است) میگفت عاشقمه... میگفت عاشقمه... میگفت عاشقمه.
سِردانت: هنوزم عاشقته. اونم زیاد.
مالدِرمو: چرا اینکارو کرد؟
سِردانت: چند وقت پیش پدر از علاقهی شما به هم با خبر شد. به لامیا گفت که اگه میخواد به تو برسه، باید چشماتو در بیاری. چون چشمات باعث مرگت میشه.
مالدِرمو: باعث مرگم میشه؟
سِردانت: آره. هنوز پدرمو نشناختی. اون لامیارو قانع کرد درسته که میبینی، اما اگر چشماتو در نیاری بعد از یه مدت دچار جنون میشی و میمیری، چون توی دره یه مریضی هست که فقط به کسایی که چشم دارن سرایت میکنه. واسه همینم اینجا کسی چشم نداره؛ چون هر کی چشم داشته جنون گرفته و بعدشم مرده. حتی لامیا حاضر شد از تو بگذره و تو رو فراری بده تا کور نشی، ولی بعد نظرش عوض شد.
مالدِرمو: چرا؟ سِردانت: فکر میکنه چون جنون گرفتی حتماً باید چشماتو دربیارن تا خوب بشی. از طرفیم هیچی بهت نگفت، چون میدونست نمیذاری چشماتو دربیارن که خوب بشی، برای همینم بیهوشت کرد.
مالدِرمو: تو چرا حقیقتو بهش نگفتی؟
سِردانت: چون نمیخوام اینجا باشی.