قاتل گرافیتی یا کوردیلیای وجودت را نکش
مصطفی لعلیان
خلاصه داستان:
کوردلیا : فیلمنامه ی کوردلیا همانطور که از اسمش پیداست با الهام از لیرشاه شکسپیر و دختری که نخواست تظاهر کند در دوست داشتن پدرش ، نوشته شده است . در لیرشاه شکسپیر ، کوردلیا تنها فرزند و تنها دختر لیرشاه است که بعد از پرسش عجیب لیرشاه ( که هر کس هر چقدر که مرا دوست داشته باشد به همان آندازه سهمی از قلمروی من خواهد برد) میگوید : من اندازه ای که یک فرزند باید پدرش را دوست داشته باشد ، دوستتان دارم پدر و چالش آن نمایشنامه از همین نقطه شروع میشود و همین مسأله واقعی بودن دوست داشتن چالش اصلی شخصیت های این فیلمنامه است . فیلمنامه ی کوردلیا در مورد خانواده ای است که تلاش میکنند بفهمند پدر خانواده آنها را چقدر دوست دارد . در مسیر کشف مجدد پدر خود به علت هایی که مربوط به گذشته ی خانواده ی است ، فرزندان پدر خود را مجبور میکنند که کنشی را انجام دهد که نشانه ی دوست داشتن فرزندان باشد اما پدر این کنش را انجام نمیدهد و فرزندان ناخودآگاه بر اساس واکنش به کنش پدر متوسل به زور میشوند .
ملاحظات: این فیلمنامه بر اساس نمایشنامه ای از همین نویسنده توسط خود نویسنده نوشته شده است که ساخته هم نشده اما نمایشنامه با نام شام آخر در سبزوار اجرا شده است .
نوع اثر: فیلمنامه
زمان: 90 دقیقه
ژانر: درام اجتماعی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (۰ کودک - 2 مرد - 4 زن)
نوع اجرا: 0 پرده
مضمون اثر: لیرشاه, کوردلیا, عذرخواهی
مهری : میخوای بخونیش بابا ؟
اسمال : نه من حوصله این چیزا رو ندارم
پروین : غذاتون رو بخورید ولش کنید
مدتی غذا میخورند .
مینو : بابا تو مارو دوست داری ؟
سکوت
اسمال : چرا اینو میپرسی ؟
مینو : کار دارم
اسمال : خب من باید بدونم چی کار داری
مینو : شما جواب بده میگم
اسمال : تا ندونم چی کار داری چرا جواب بدم ؟
مینو : چرا حاشیه میری ؟
مهراب : حتما دوسمون نداره دیگه
اسمال : بی معنیه سوالت آخه
مینو : چرا
اسمال : چون مگه میشه پدری بچه هاش رو نخواد ؟
مینو : آره میشه بابا
مهراب : شده من خودم تو بازار زیاد دیدم این چیزا رو
اسمال : اونا حتما یه علتی داشته
مهری : بنظر من تنفر و دوست داشتن علت نداره
مینو : آره علتش مهم نیست بنظرم
مینو : بابا خوب گوش بده ببین چی میگم هرچند میدونم چیز هایی که میخوام بگم رو تو بهتر از من میدونی ولی بازم میگم .تو این روش اعدام گردن نمیشکنه بابا بهش میگن مرگ اسفیکسیا . یعنی اکسیژن کافی به مغز کسی که حلق آویز میشه نمیرسه و میمیره به مرور ولی . تو این حالت بابا تو تقریبا شصت ثانیه یکی دو ثانیه کمتر یا بیشتر وقت داری یه معذرت خواهی واقعی از مهری بکنی اگر واقعی نشه پروین بعد از شصت ثانیه میمیره جلو چشمت . زیر شصت ثانیه از مهری معذرت خواهی واقعی بکنی پروین زنده میمونه و من میگم بیارتش پایین مهراب . هروقت پروین آویزون بشه خودم دهنت رو باز میکنم که معذرت خواهی واقعی انجام بدی .
( موبایل مهری زنگ میخورد و مهری سایلنت میکند )
مینو : کی بود ؟
مهری : کارگردانمون بود مینو
مهراب : خب دستور بده آبجی آبجی
مکث
مهراب : به چی فکرمیکنی مینو ؟
مینو : مهراب تو بیا کنار
مهراب : چرا ؟
مینو : مهری تو برو طناب رو بکش و پروین رو دار بزن هروقت که من گفتم
مکث
مهراب : این زورش نمیرسه
مینو : میرسه
مهری : من زورم نمیرسه
مینو : بذار زورش نرسه اینطوری پروین دیر تر میمیره بیشتر آویزون میمونه وقتی فشار به مجرای تنفسیش کمتر باشه
مهراب : خب خودم خودم انجامش میدم دیگه مینو