تفنگ ضربدر چهار
مسعود شیرخانی
خلاصه داستان:
در فروشگاهی سه اتفاق غیر منتظره می افتد ( در سه اپیزود ) که ظاهرا هیچ ارتباطی با هم ندارند اما تمامی اتفاقات در اپیزود چهارم به هم مرتبط میشود و پرده از اسرار فروشگاه برداشته میشود و ظاهرا هیچ چیز آنطور که به نظر می رسد نیست
ملاحظات: این نمایش در آذر ماه ۱۴۰۳ به مدت ۶ شب در آمفی تئاتر رودهن به روی صحنه رفت و با استقبال مخاطبان مواجه شد. نمایشنامه به گونه ای نوشته شده است که با ده بازیگر قابل اجراست. کاراکتر ها به گونه ای شخصیت پردازی شده اند که بدون تغییر در محتوا میتوان از بازیگران زن یا مرد بهره برد. این متن در بیست و نهمین جشنواره تئاتر استان تهران از بین ۱۱۹ اثر کاندید بهترین نمایشنامه شده است
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 50 دقیقه
ژانر: کمدی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 5 مرد - 5 زن)
نوع اجرا: 4 پرده
مضمون اثر: کمدی, تفنگ, جنایی
( کلارک در مغازه مشغول گوش دادن به موسیقی و مشغول چیدن اجناس در قفسه هاست. بعد از چیدن اجناس تی را بر میدارد و مشغول تمیز کردن کف سالن میشود. مردی با نقاب و اسلحه وارد مغازه میشود. )
بیل: زود باش. همه پولای تو صندوقو بده به من. یالا.
( کلارک دست و پای خود را گم میکند و میخواهد راهی برای فرار پیدا کند )
بیل: سعی نکن فکر احمقانه ای بکنی. اون تی رو هم بنداز و گرنه دو تا گوله حرومت میکنم.
( کلارک تی را می اندازد )
بیل: حالا زود باش گاو صندوق رو باز کن و هر چی پول توش هست رد کن بیاد. زود
( کلارک سعی میکند در گاوصندوق را باز کند اما موفق نمیشود )
کلارک: نمیدونم چش شده. باز نمیشه
بیل: داری چه غلطی میکنی؟ زود بازش کن
کلارک: گیر کرده باز نمیشه.
بیل: یالا یالا یالا
کلارک: من دارم همه تلاشمو میکنم اما مثل اینکه قفلش گیر کرده.
بیل: زود باش عجله کن.
کلارک: هر کاری میکنم باز نمیشه.میخوای خودت بیا امتحان کن.
بیل: بده من اون کلید لعنتی رو. دست و پا چلفتی
( کلارک کلید را به بیل میدهد. بیل سعی میکند در گاو صندوق را باز کند اما موفق نمیشود )
کلارک: حالا دیدی من دست و پا چلفتی نیستم؟
بیل: اینم از شانس منه. این...چرا....باز....ن..می...شه...؟
کلارک: نمیدونم. بعضی وقتا گیر میکنه.
بیل: پس تو چجوری بازش میکنی؟
( کلارک از زیر میز یک پیچگوشتی می آورد )
کلارک: معمولا با این بازش میکنم
( بیل اسلحه را رو پیشخوان میگذارد. پیچگوشتی را میگیرد و تلاش میکند در گاو صندوق را باز کند )
بیل: باز شد؟
کلارک: نه هنوز. ولی دارم همه ی تلاشمو میکنم.تف...به....این....شانس...
کلارک: بیل...
بیل: احمق با بیل نمیشه در گاو صندوق رو باز کرد.
کلارک: بیل... اسم تو بیله.!!
بیل: چی گفتی؟
کلارک: بیل. تو بیل هستی.
بیل: چطوری اسم منو میدونی؟
کلارک: از خال روی کمرت. تو مدرسه تو تنها کسی بودی که سه تا خال روی کمرت داشتی.
بیل: تف به این شانس
کلارک: بیل. منم. منو یادت میاد...؟
( بیل نقاب را از صورتش بر میدارد )
کلارک: یادت اومد منو بیل؟ من همونم که سر بازی فوتبال بخاطر اینکه گل خوردی عین سگ گرفتم زدمت. یادت اومد؟
بیل: کلارک
( بیل اسلحه را پایین می اورد )
بیل: ولی کلارک من یادمه که عینکی بودی.
کلارک: نه..یعنی آره. عینکی بودم. ولی الان علم پیشرفت کرده عینکو با لنز عوض کردم. دو سالی میشه.
بیل: ببین کلارک من اصلا نمیدونم داشتم چیکار میکردم. خیلی معذرت میخوام. نمیدونم داشتم چیکار میکردم. میفهمی؟ متاسفم.
کلارک: بیخیال بیل. متاسف نباش.
( کلارک دو نوشیدنی می اورد و به بیل تعارف میکند )
بیل: ببین من واقعا متاسفم.
کلارک: گفتم که متاسف نباش. بیل میدونی چند ساله که ندیدمت. عجب قلدر شدی
بیل: چی؟
کلارک: یه نگاه به خودت بنداز. تو الان خیلی گردن کلفتی مرد. دیگه مثل اون موقع یه دراز لاغر مردنی نیستی. دیگه اونی نیستی که من سر یه بازی مسخره گرفتم عین سگ زدمش