Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه
خانه اقتباسی سر«پرستان»

سر«پرستان» photo

سر«پرستان»

(0 رای ثبت شده)
Profile Picture آرزو بهرامی

خلاصه داستان:

آنان که تنها سر خود می پرستند، آن گاه که در قربانگاه خویش سرهای دیگر به تاراج برند، ناگزیر سر خویش نیز خواهند باخت... روایتی دراماتیک از رمالی که در پی یافتن سکه های دیده شده در رمل به دیار سر«پرستان» می رود... سرزمینی عجیب ، مردمانی که با به دام کشیدن آزمندان از سر ایشان جادوگرانی سخنگو می سازند برای رسیدن به آرزوهای خویش ...

ملاحظات: رتبه ی سوم دومین جشنواره ی نمایشنامه نویسی اقتباسی چهارراه. در طول اجرا امکان تعامل و خوانش و تحلیل متن به صورت مجازی با نویسنده وجود خواهد داشت.

نوع اثر: اقتباسی

زمان: ۷۰ دقیقه

ژانر: تاریخی/اسطوره‌ای

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (۰ کودک - ۲ مرد - ۳ زن)

نوع اجرا: ۹ قاب پرده

مضمون اثر: ،, رمل, آز, سر, غرور،

Famoun tik icon متن برنده جایزه
امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

مرد – او کدام ماده بوزینه ایست آخر؟ ماه در سرا دارم پی شب تاب بروم؟
زن – نمی روی؟
مرد – می روم !
زن –باید هم بروی.مال فراوان و همسر زیباروی جوان در انتظارند.من هم نان در خون دل می زنم و آب از چشمه ی اشک می نوشم.
مرد – مال که ستاندم زن ؟می گذارم. صد باره بگویم؟
زن – چشم است دیگر.می بیند. دل است دیگر، می رود. بخت سیاه است دیگر ،می نشیند بر سرم. این رفتنی ست که آمدن ندارد.
مرد – دارد مگر به راهزنی که در راه.گرگی که در کمین. صاعقه ای که در جان.یک در هزار...چشمم جز تو ببیند از کاسه در می آورم.دل برود سینه می درم.بخت سپید ، تاج می سازم بر گیسوان سیاهت به گاهی که بازگردم.
زن – اگر برای من است نمی خواهم.به همین ها که دارم خرسندم.
مرد – چه می گویی زن؟برای شنیدن آن چه دیگر مردمان این ده در جستجویش جان می دهند از هر چه داشته ایم ،گذشته ایم.
زن – اگر دروغ گفته باشد چه؟
مرد – نمی گوید. شاید هیچ نگوید که بسیار دیده ایم اما دروغ؟ گمان نکنم.یک در هزار. آمدی این جا که بار سفربرایم ببندی پس بر مادیان وهم سوار مشو..برخیزو ببند.پربار. مقصد دور است و مقصود دورتر.
( زن به پای مرد می افتد.)
مرد (مستاصل) - بس است دیگر. بخت در می کوبد و تو پای می بندی؟
زن – می بندم به آه. می بندم به اشک.می بندم به لابه.مرو.دلم گواه بد می دهد.
مرد (عصبانی شده) - زبان در کام گیر از فال شوم.رهایم کن.(زن را پس می زند.)
(زن می گرید. با هق هق که شدید می شود کم کم.مرد کلافه است.خنجر برمی دارد و برگلوی خود می نهد.)
مرد – ناز می کنی و خریدارم بی شک. رگ می زنم شاید خونم گواه دهد بر راستی اندیشه ای که بر سر دارم.
زن – بینداز!
مرد – اشک هایت که پاک کنی ، می افتد.
(زن با شتاب صورتش را پاک می کند. مرد خنجر را پایین می آورد. نور می رود.)