صاحب خانه
کژال کریمیان
خلاصه داستان:
صاحبخانه ای که سالها در خارج از کشور زندگی میکرده و مستاجرانی که در واحدهایش زندگی میکردند از دست او و بی عدالتی هایش به ستوه آمده بودند ناگهان به طور اتفاقی یک شب به ایران می آید و و دیروقت در کافه ای مینشیند غافل از این که باریستای کافه یکی از مستاجران زخم خورده ی اوست.
ملاحظات: برگزیده جشنواره ادبی قلم /سال ۱۴۰۱ و چاپ شده در کتاب سالهای پر از التهاب / نشر مهر و ماه
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 20 دقیقه
ژانر: جنایی/وحشت
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 2 مرد - 0 زن)
نوع اجرا: 1 پرده
مضمون اثر: قاچاق, انتقام, صاحبخانه
باریستا:..( سکوت طولانی)
خرم:اینجا چند تا واحد آپارتمانی دارم...اومدم بهشون رسیدگی کنم...
باریستا:کدوم سمت؟
خرم: همین کوچه های اطراف.اسماشون یادم نیست،تو برگه نوشتم...
باریستا: (زمزمه وار) خوبه دیگه! انقدر داری که نمیدونی چی کجاست!...
خرم: چی میگی بچه؟...
باریستا: میگم چند وقته اونور زندگی میکنی؟
خرم: یه بیست سالی هست...
باریستا: خیلی خوب فارسی حرف میزنی...در واقع انگار نه انگار که...
خرم: (میان حرفش میپرد) دیگه ما بچه شمرونیم...تهرونی الاصل ) میخندد (...بچه تهرون همه جا بچه تهرونه!
باریستا:...
خرم: تو بچه کجایی پسر جون؟
بخش دوم
باریستا:...شما اینجا کسی و نداری؟دوستی،آشنایی...؟
خرم:نه ندارم.
باریستا:فقط پول داری؟
خرم: (میخندد) آره فقط پول دارم.
باریستا: طوری نیست...با همون میتونی دوست و آشنا هم بخری ( دوباره همان موسیقی را پخش میکند)
خرم: من خیلی از موسیقی چیزی بارم نمیشه، ولی این بدترین صداییه که توی زندگیم شنیدم!
باریستا:مرسی...کار خودمه!
خرم: عه؟ آهنگسازی؟ خوب این چی هست؟ به چه زبونیه؟
باریستا: به زبون خودم...(سکوت)...باید یکم صبر کنی تا دستگاه داغ بشه!
خرم: صبر میکنم اما صبور نیستم(نگاهی به پنجره میاندازد) ببین چه بارونی گرفت!یهو شد پاییز.
باریستا: میگم اگه جای خواب نداری...میتونی بیای خونه من...نزدیکه!
خرم: ( سکوت) من و نمیشناسی،میشناسی؟
باریستا : مهم نیست...پول لازم دارم...