Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه
خانه نمایشنامه تالیفی زمان که بگذرد

زمان که بگذرد photo

زمان که بگذرد

(0 رای ثبت شده)
Profile Picture شکوفه آروین

خلاصه داستان:

این نمایشنامه درباره وضعیت چند جوان است که مادرشان را از دست داده اند و پدرشان نیز بر اثر فشارهای روحی به تیمارستان فرستاده شده است. آنها ضمن همه این مشکلات مشکل ارتباط با دیگران نیز دارند. سامان که در کشور ایتالیا تحصیل می کرده است به خاطر مرگ دوست اش درس را رها کرده و به ایران بر گشته است. و بهمن چندی است در خود فرو رفته و فکر جدایی اش از نامزدش وی را رها نمی کند. او دو سال است که از نامزدش جدا شده ولی به ظاهر خودش را طوری نمایش می دهد که این موضوع اصلا برایش مهم نیست. سایه نیز جدا از غم از دست دادن مادر و درگیری با دو برادرش با نامزد خود امیر نیز نمی تواند راحت و بی دغدغه و در آرامش ارتباط برقرار کند.

ملاحظات: از افتخارات این نمایشنامه: ـ برندۀ جایزۀ رادی از بخش نمایشنامه‌نویسی دهمین جشنواره بین‌المللی تئاتر دانشگاهی ـ کسب رتبه سوم در سومین دوره انتخاب آثار برتر ادبیات نمایشی ایران ـ برندۀ جایزۀ ویژه از نخستین جشنواره رادیویی «کلمه» ـ حضور در میان ده متن منتخب بیست و ششمین جشنواره تئاتر فجر

نوع اثر: نمایشنامه تالیفی

زمان: 60 دقیقه

ژانر: درام اجتماعی

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 3 مرد - 2 زن)

نوع اجرا: 2 پرده

مضمون اثر: خانواده, آشفتگی، عشق

Famoun tik icon متن برنده جایزه
امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

رها: حالا می‌خوای نبش قبر کنی؟

بهمن: قبر؟… مرده هنوز زنده است نمی‌بینی؟(از روی تخت بلند می شود)

رها: آره . ولی بدجوری بو گرفته

بهمن: به جهنم

رها: بیا بهمن… بیا یه دقیقه بشینیم و مثل دو تا آدم بزرگ حرف بزنیم…من می خوام حرف بزنم، می‌خوام حرف بزنی …می‌خوام یه ذره قدیمی بشیم …یعنی اگه قرار باشه …اگه بخوای …باور کن وقتش الانه.

بهمن: آره!آره! شک نکن که وقتش الانه …ولی بیا هیچی نگیم. بیاخفه شیم…بیا هیچی نگیم …بیا فقط بشینیم و نگاه کنیم…این شاید بیشتر از هر چیزی به نفعمون باشه …یعنی خب از کجا بدونم؟

رها: بهمن!…تو خوبی؟

بهمن: این جوری به نظر میاد؟

رها: اینکه می پرسم نه معذرت خواهیه نه نبش قبره نه شروع یه مکالمۀ کافکاییه…من خیلی ساده دارم می پرسم خوبی؟…واقعا برام مهمه …واقعا می خوام بدونم حالت چطوره؟… نه به خاطر اینکه…

بهمن: چه می دونم…یه کم پیرتر یه کم مغشوش‌تر

رها: من می‌دونی الان چه حالتی دارم؟…دیدی یه فنرو فشار بدی بعد ولش کنی یه مدت نوسان می‌کنه ؟…الان من همونم …توی نوسانم …چهارشنبه می‌خواستم بهت زنگ بزنم ولی…خب چه می‌دونم هفتۀ پیش هم که زنگ زدم کلی …تو میگی همه چی نمی تونست آسونتر باشه؟

بهمن: (با تمسخر)چیزی که می‌خواستی بگی همین بود؟…قانون فنرها؟

رها: تو مهربون نیستی . اصلا مهربون نیستی اونقدر بزرگ شدی که وقتی احساس بدی داری …

بهمن: آره مهربون نیستم ولی حداقلش اینه که فکر نمی‌کنم بقیه از آهنی چیزی ساخته شده‌ان….لا اقل اگه یه روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم این دنیای لعنتی هنوز سر جاشه نمی ذارم برم…هروقت از دست زندگی کلافه شدم نمی گم حرفی نمونده و برم

رها: خب خب خب …بسه! قرار شد نبش قبر نکنیم… فکر کنم تا حالا فهمیده باشی که واسۀ این یه کار اینجا نیومدم

بهمن: پس برای چی اومدی هان؟ برای چی اومدی؟

رها: برای اینکه…برای… من دارم از توی اون کوچۀ بن‌بست میام بیرون …یعنی چه می‌دونم! شاید خواستم ببینم تو هنوز سر اون کوچه وایستادی یا نه.

بهمن: خب؟

رها: خب وایستادی؟

بهمن: یه بار… می‌دونی که سامان یه مزخرف باف حرفیه … ولی یه بار یه چیز بامزه گفت شاید تنها چیز با مزۀ توی عمرشو…گفت اگه یه روز رسید که به خودت گفتی ابله بودم بیا به من بگو من واسۀ بلاهتت یه جایزه بهت بدم…( به خودش میاید)وای رها!…یه چیزو بهم راست بگو …حتما بگو…هر وقت به اون عقل ناقصت رسید که باید بگی بیا جلوم وایسا و اون دلایل مزخرف و ساده و پیش پا افتاده تو برای رفتن بگو

رها: فکر می‌کنی چیزی رو عوض کنه؟

بهمن: به جهنم که نمی‌کنه…ترجیح می‌دم آدما واسۀ بی‌انصافیشون دلیل داشته باشن.(غمگین)هر چقدر می خواد مزخرف و پوچ باشه …تورو خدا رها! به من نگاه کن خوب به من نگاه کن و ببین چه جوری …من همونم رفیق! همون بچۀ سختگیر بهانه‌گیر به قول تو فول احساساتی, تو هم که همونی …یعنی بقیه می‌گن …پس دیگه ما چه مرگمونه؟