در سودای جنگ
خلاصه داستان:
در میانه جنگی بین دو سرزمین، زنی تصمیم گرفته است کشور اشغال شده اش را ترک کند و در این مسیر سعی دارد دوستش را که به جبهه مقاومت پیوسته را هم مجاب کند که با او بگریزد و به سرزمینی دور از جنگ پناهنده شوند. عذاب وجدان گریبانش را گرفته و کشمکشی سخت در درون با خودش و در بیرون با دوستش شکل گرفته است.
ملاحظات: نامشخص
نوع اثر: مونولوگ
زمان: 30 دقیقه
ژانر: جنگ
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 0 مرد - 1 زن)
نوع اجرا: 1 پرده
مضمون اثر: اشغال, ضدجنگ
صحنه با نور کمی روشن است و دختر در مرکز صحنه ایستاده است.
دختر: هیچگاه تصور نمی¬کردم فاصله¬ی بین زندگی روتین و کسل کننده¬ی من با یک هرج و مرج دیوانه¬وار و بحرانی که اولین هدفم را صرفا زنده ماندن در آن تعریف کند اینقدر کم باشد. یک دستور حمله از دفتر ریاست جمهوری کشور همسایه و تمام. برنامه روزانه من و تمامی هموطنانم به یکباره اگر کنسل نشده باشد حتما دیگر در اولویت نیستند. ما هم اکنون با ماجرایی روبه¬رو هستیم که تجربیاتمان در موردش به چندتا فیلم سینمایی روی پرده و یکی دوتا رمان توی کتابخانه که جسته گریخته خوانده باشیم و کلاس کسل کننده تاریخ محدود می¬شود. اما دیگر به لطف سیاستمدارهایی که نتوانستند از طریق واژه¬ها به توافق برسند و صلاح دیدند روی سر یکدیگر بمب بیاندازند من حالا اینجام، اواسط فصل پاییز در میانه انبوه درختان جنگلی و فقط یک پتو دارم، کاش دوراندیش تر بودم و دوتا پتو بر می¬داشتم یا حداقل آتش فاقد نور بود و جلب توجه نمی¬کرد تا بتوانم آتشی روشن کنم و گرم شوم.
در این سه روز هر زمان که تنهایی مرا احاطه می¬کرد در برمودای خاطراتم غرق می¬شدم و چنان این خاطراتم دور و دست نیافتنی به نظر می¬رسید که انگار هزار سال زیسته¬ام، به هر حال تصمیم گرفتم افکارم رو نظم و ترتیب ببخشم و سعی کنم شخصیت¬های متععدی که درون کالبدم زندگی می¬کنند را برای یکبار هم که شده متحد سازم تا به شرایط حاکم مسلط بشوم که بقای روح است که بقای جان را تضمین می¬بخشد. می¬خواهم کمی از من بیشتر بدانید ( مکث می¬کند و در فکر فرو می¬رود ) انسانیتر است تا خودم را اینجوری معرفی کنم، من نماینده هزاران انسانی هستم که اصلا هیچگونه موفقیت بزرگی در مسیر زندگیشان نداشته و یحتمل نخواهند داشت ولی خوشبختند یا تظاهر به خوشبختی می¬کنند. من نماینده قشری از جامعه هستم که شغلهای ساده دارند، مشکلات مالی موتیف زندگیشان است با تفریحات محدود. یکی و نه بیشتر، دوست صمیمی دارند و به واسطه وقت زیادی که به بطالت می¬گذرونند کلی رویای دست نیافتنی همانند آرشیو فیلم¬های سینمایی درونشان وجود دارد.
چراغها به آرامی خاموش میشود و بعد از چند ثانیه به یکباره صحنه روشن میشود و دختر را میبینیم که کنار تلفن ایستاده است و صحبت میکند.
دختر: نه، نه تو به من گوش کن ماریانا. این تصمیم به همون اندازه که شجاعانه به نظر میرسه احمقانه هم هست. این کشور هیچ احتیاجی به تو نداره، مادرت بهت احتیاج داره، من بهت نیاز دارم و تو هیچ دینی به گردن این خاک نداری. (سکوت، به صدای آنطرف خط گوش می¬دهد)
دختر: در مورد چه خاکی حرف می¬زنی؟ ما حتی مالک یک متر از خاک این کشور هم نیستیم و تو تصمیم داری با آغوش باز به پیشواز مرگ بری در دفاع از چی ؟ (سکوت، به صدای آنطرف خط گوش می¬دهد)
دختر: تو تنها دوست من هستی و ما هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داریم ، این جنگ، جنگ ما نیست، فکر میکنی اونایی که جنگ رو شروع کردن چه بلایی سرشون میاد، هیچی، فقط سربازها کشته میشن، آدم¬های بی¬گناهی که روحشون هم از هیچی خبر نداره، آدم¬هایی مثل من و تو. (سکوت، به صدای آنطرف خط گوش می¬دهد)
دختر: این حرف¬های میهن پرستانه رو به من تحویل نده، اینجا سکانس یه فیلم یا یه فصل از رمان¬های پر فروش نیست که همه چیزش به تخیلات نویسنده و اجرای بازیگراش محدود بشه ماری، اینجا وسط زندگی واقعیه و یه منجلاب تمام عیار و قرار نیست یه ابر قهرمان بیاد و نجاتمون بده، پس تا دیر نشده هر گوری که هستی برگرد تا زمان جبران از دست نرفته. (سکوت، به صدای آنطرف خط گوش می¬دهد)
دختر: یه جوری حرف می¬زنی انگار من از شرایطی که توش هستیم احساس بدی ندارم، ازش متنفرم. احساس گناه تمام وجودم رو فرا گرفته ماری ، چون میخام مثل یه بزدل فرار کنم و بدتر از اون، اینکه میخام تو رو هم قانع کنم تا شریک جرمم بشی و عذاب وجدانم تسکین پیدا کنه. برای من و تو همیشه خوشبختی یه فاصله کوچیک بین دو تا بدبختی بوده و هنوز هم هست و من می¬ترسم این بار نتونیم از این فاجعه جون سالم به در ببریم. (سکوت، به صدای آنطرف خط گوش می¬دهد)
دختر: بله انکار نمی¬کنم که در انتها به ما میگن بزدل، ترسو یا هر کوفت دیگه¬ایی و این به نظرم بهای کمیه که برای زنده بودنمون می-پردازیم و باور کن به عنوان یه بزدل نفس کشیدن خیلی بهتره تا تو یه گور دسته جمعی چالت کنن و تازه سال¬ها بعد اگه خیلی شانس بیاری استخونات رو پیدا کنند و به عنوان قهرمان تو یه مراسم تشریفاتی با مارش نظامی دوباره به خاک بسپارنت.
چراغها به آرامی خاموش میشود و بعد از چند ثانیه به یکباره صحنه روشن میشود و دختر را می¬بینیم که در مرکز صحنه ایستاده است.
در حال حاضر و ناخواسته برچسبی به من الحاق شده است که نمیدانم دقیقا باید چه خطاب شوم، آواره جنگی، مهاجر، پناهنده یا ترسویی که جانش را به دفاع از سرزمینش ترجیح داده و می¬گریزد. آیندگان چگونه من را قضاوت می¬کنند، آیا من را درک خواهند کرد یا بیشرمانه به زیر تیغ انتقاد خواهند کشید، کاش قبل از قضاوت چند قدمی را با کفشهای من راه رفته باشند. احساس ترس از مردن در من جوری فرمانروایی می¬کند که دیگر هیچگونه نمی¬توانم خود را مجاب به ماندن و مبارزه کنم . فقط می¬خواهم آنچنان دور شوم که دست جنگ و تبعاتش به من نرسد یا حداقل در حد و حدود یک آوارگی باقی بماند, هیچ علاقهایی ندارم که در دهه چهارم زندگیم همه چیز با گلوله ای از تفنگ یک سرباز دشمن که خودش هم به طور قطع نمیداند در این میزانسن چه میکند در تاریکی فرو برود و تمام شود. کاش می¬توانستم بروم و جایی میان ابیات شعری با مضمون صلح پناه بگیرم و همانجا بمانم تا همه چیز تمام شود. دوست دارم دست بکنم وسط تاریخ و ویل دورانت را بکشم بیرون بیاورمش بگذارمش در اجلاس سران کشورها، شاید او بتواند آنها را مجاب کند که سلاح زمین بگذارند و شیک بشینند سر میز و این سیاره را تقسیم کنند بین خودشان بی آنکه خونی از دماغ کسی بیاید، ولی خب نمی¬شود.
برای من که تمام عمر ۳۵ ساله ام را مستاجر بودهام و دراین مدت ۹ بار خانهام را به مقصد جدیدی به قصد شروعی دوباره عوض کردهام، مهاجرت به یک کشور دیگر صرفا برایم مثل یک اسباب کشی با ابعادی وسیع¬تر است با این تفاوت که وسایلم را نمی¬توانم با خود ببرم و مجبورم فقط اشیایی را درون کوله پشتیام به زور جا بدهم که تعلق خاطر قلبیام مانع آن میشود تا آنها را برای صاحب جدید خانه جا بگذارم. ترک هرآنچه روزگاری به آن عشق می¬ورزیدم یا از آن متنفر بودم و حال که دارم ترکشان می¬کنم دیگر ازشان متنفر نیستم، دلم میخوهد برگردم و به پشت سرم نگاه کنم و بگویم مراقب خودتان باشید قول میدهم زود برگردم و آنها می¬دانند که دروغ می¬گویم . اگر بتوانم از این معرکه جان سالم به در ببرم شرایطی که چندان با روحیات من سازگار نیست انتظارم را می¬کشد.، سرزمین جدیدی که فرهنگ و زبان خودش را دارد و من تا آخر عمر برایشان غریبه¬ایی خواهم بود که از روی ترحم در میانشان پذیرفته شده¬ام. آینده، با آینده¬ام چه کنم؟ آینده¬ایی که الان بیش از هر زمان دیگری در تاریکی فرو رفته است. نه اینکه قبلا برنامه مدون و بی عیب و نقصی برای آینده¬ام داشته باشم، اصلا، ولی خب یکسری چیزها بود که با میزان تلاشی که من از خودم بروز میدادم به دستشان آوردن آنچنان هم دور از ذهن نبود.
آیا به نظرتان فرار از چنین مهلکه¬ایی به دور از شرافت انسانیست؟ اصلا چه کسی شرافت را اینگونه برایمان تعریف کرده است. شرط می-بندم آنهایی که شرافت را در گرو ایستادن و جنگیدن و در نهایت کشته شدن می¬پندارند همان¬هایی هستند که جنگ را آغاز کرده¬اند و برای بزرگ نشان دادن نبردشان چه چیزی بهتر از آمار کشته شدگان می¬تواند پیروزیشان را اعتبار بخشد یا شکستشان را غرور آمیز جلوه دهد. راستش اصلا نظر شما برایم اهمیتی ندارد، این جهان به آدم¬های ترسو هم احتیاج دارد، بله درست شنیدید، این جهان به من احتیاج دارد که در موقع لازم بترسم و فرار کنم و نجات پیدا کنم تا ( می¬خندد ) چقدر ابلهانه سعی در توجیح رفتارم دارم. امیدوارم من رو درک کنید.
چراغها به آرامی خاموش میشود و بعد از چند ثانیه به یکباره صحنه روشن میشود و دختر را میبینیم که کنار تلفن ایستاده است و صحبت میکند.
دختر: نمیخوام چیزی رو بهت تحمیل کنم ماری ، فقط می¬خوام نجاتت بدم، نمی¬تونم تو رو جایی رها کنم که سایه¬ی شوم مرگ منتظرته. یک لحظه بیا تصمیمت رو کالبد شکافی کنیم، تو به ارتش پیوستی چون مدام با موج سخنرانی¬ها و بیانیه¬هاشون در دفاع از سرزمینت و برانگیختن احساسات میهن پرستانه¬ات به کل عقل و منطقت رو بردن تو حاشیه، تو کسی بودی که تو خرید کوچیکترین اقلام زندگیت هم منطقی تصمیم می¬گرفتی، حالا چطور سر از جبهه مقاومت در اوردی دختر؟ (سکوت، به صدای آنطرف خط گوش می¬دهد)
دختر: فقط اسمش رو میشه گذاشت حماقت. من نمی¬تونم این حماقت رو ببینم و حرفی نزنم، وقتی صدای هواپیماهاشون هر روز داشت نزدیکتر میشد تو خودت اولین نفری بودی که ایده فرار رو تو ذهن من کاشتی و الان کجایی؟ رفتی تا قهرمان بشی؟ نه با این کارت قرار نیست قهرمان بشی، فقط میری جزو آمار کشته شده¬ها، میشی جزوی از یه عدد بزرگ، همین رو میخواهی؟ می¬خواهی جزوی از یه عدد باشی؟ باشه، می¬تونی جزو آمار آواره¬های جنگ باشی، این یکی خیلی بهتره می¬دونی چرا؟ چون حداقل توش نفس میکشی و زنده¬ایی. آواره شدن چیزی از کشته شدن کم نداره ماری، تو این سن و سال باز باید همه چیز رو از صفر مطلق شروع کنیم تو جایی که نمی¬شناسیم با آدمهایی که نمی¬شناسیم، خیلی سخته، سختتر از مردن اینه که بمونی و تحمل کنی و من نمیخوام تو این مسیر تنها باشم، تو رو خدا تنهام نذار ماری. ( شروع به گریستن می¬کند ) .
چراغها به آرامی خاموش میشود و بعد از چند ثانیه به یکباره صحنه روشن میشود و دختر را می¬بینیم که در مرکز صحنه ایستاده است.
باید بهتون بگم تنها حسی که به خوبی عملکردش را درونم حفظ کرده عذاب وجدانم و متعلقاتش است که با آگاهی از اینکه تعدادی از هموطنانم در لحظه ایی که من سعی دارم خود را از مرگ برهانم شجاعانه از وطن و خانه، خانهی من دفاع می¬کنند و کشته می¬شوند، روحم را تا جای ممکن شکنجه می¬دهد. تا همین چند روز پیش دنیا ما را از لانگ شات میدید و بسیاری اصلا نمی¬دانستند کشور من کجای نقشه جا خوش کرده است اما اکنون تمام لنزها روی ما زوم کرده اند و چشم جهان نگران به وقایع سرزمینم خیره شده است. زمانیکه هواپیماهای دشمن آسمان شهر را تیره می¬کنند و در طرفة العینی ویرانه ایی از خودشان به یادگار می¬گذارند تا بعدها معمارها بیایند و از میان این آوارها شهرهای جدیدی بسازند من سعی میکنم با گام¬های بزرگتر دور شوم . صدای ناهنجار انفجار و ریزش ساختمانها با جیغ زنان و کودکان در هم تنیده می¬شود و هیچ ارکست سمفونیکی در هیچ کجای تاریخ موسیقی چنین نتهای ترسناکی خلق نکرده است و این نتها می¬رود و جایی از ذهنتان برای همیشه لانه می¬کند و شب هنگام در لابهلای کابوسهایتان پخش می¬شود، باور کنید دروغ نمی¬گویم.
به یاد می¬آورم در یکی از بیهوده مباحثی که با دوستانم داشتم موضوع مورد بحث همین جنگ بود و هر یکاز ما همچون ژنرالهایی که در رزومهشان چندین عملیات موفق داشته¬اند اظهار نظر کردیم و در رد و اثبات یکدیگر شب را به صبح رساندیم، اما حالا که هر کدام از ما اگر به لطف طالع نحسمان نمرده باشیم را بیاورند و نظرمان را بپرسند، حتما و قطعا جوابمان یکیست و آن این است که جنگ حتی نباید آخرین گزینه باشد.
گمان می¬کنم زمانی که اجداد ما تصمیم گرفتند با زیستن میان شاخههای درختان وداع کنند و مسیر فرگشت را به سمت انسان هوشمند روی زمین طی کنند، لابهلای دی ان ای خودشان هنر جنگیدن را به نسل های بعد از خود منتقل کردند و همزمان با کشف اولین خدا و ساختن اولین شهرها، هنر جنگیدن هم پله های تکامل را یک به یک طی کرد و با گذر از نزاعهای کوچک قبیله ایی و جنگ های صلیبی به اوج خودش در جنگ های جهانی اول و دوم رسید و این داستان همچنان ادامه دارد و اینکه چرا ادامه دارد خلاصه می¬شود در اشتهای سیری ناپذیر برخی از همنوعانمان در جواب خواست تملک هرآنچه در این کره¬ی خاکی وجود دارد.
از همان ابتدا مادر طبیعت پی برد که این موجود دوپا چه تهدید بزرگی برای زمین می¬تواند باشد پس با تمام قوا در قالب بلایای طبیعی به مبارزه با ما برخواست اما افسوس که موفق به حذف ما از هرم قدرت نشد و ما همچنان با اقتدار در راس هرم ایستادهایم و در اندیشهی آن هستیم تا حیات خودمان را به سیارههای دیگر منتقل کنیم تا زمانیکه از جنگیدن بر روی زمین خسته شدیم برویم و سوار سفینههایمان شویم و بین ستارهگان به جنگیدن ادامه دهیم .
خوب که فکر می¬کنم می¬بینم نوع بشر علاقه عجیبی به جنگیدن دارد و هر چیزی را اعم از خدا، نژاد برتر بودن، توسعه طلبی واستعمارگری، اختلافات سیاسی و تا دلتان بخواهد بهانه برای شروع آن پیدا کرده است و یک تصور عجیب در بین طرفین جنگ است که خدا را در جبهه خودشان می¬پبندارند. ( رو به آسمان نگاه می¬کند ) تو الان طرف کی هستی ؟ ( اندکی منتظر می¬ماند ).