التهابهای کنار شط ( نمایشنامه ای بصورت اپیزود نامرتب)
اتابک انوری
خلاصه داستان:
فیصل و افسر عراقی در دو سوی شط از کودکی با یکدیگر بزرگ شده اند، جنگ می شود فیصل ارتشی می شود و افسر عراقی ، افسر عراقی ... دو جنگ در میان دو کشور و جنگی در میان فیصل و افسر و عراقی که هر دو عاشق سلیمه هستند فیصل رفتنی از ماندن و رفتن و بردن ، افسر عراقی گم شده در زمان و مکان و حافظه ای که میاد و می رود، لفته پدری ایستاد از هجوم دهشناک دشمن ،مادر پر از التهاب یکدانه فرزند. سلیمه عروسی گم شده در پیچ و تابهای شط در بودن و نبودن فرزند و افسر عراقی و فیصلی که هر دو عاشق سلیمه و سلیمه ای که عاشق زایش تولدی است
ملاحظات: متن برگزیده جشنواره دفاع
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 55 دقیقه
ژانر: جنگ
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 3 مرد - 2 زن)
نوع اجرا: 8 پرده
مضمون اثر: اپیزودهاینامرتب
مادر: امروز سه شنبه است، بریم ملاقات فیصل؟ ... دیشب خوابش و دیدم ... فیصلم کُنج قفس مثل قناری کز کرده بود ...
سلیمه: این موقعه شب! ؟ ... یوما نمی شه
مادر: دیدن که شب و روز نمی شناسه ... دله ... وقتی تنگ میشه، تنگ میشه ... تو نمی فهمی باید مادر باشی تا بدونی من چی میگم
سلیمه: اما الان منم ما درم ... نگاه داره بهم لگد میزنه
مادر: / با بی تابی / ... آخه هی خدا ...
سلیمه:... باشه یوما بی تابی نکن پاشو بریم
صدای فیصل: صلاه ظهر مرداد، توی هوای پخته ی منگ دم دمای غروب کنار شط . مثل آخرین برگ زرد درختی که داشت خشک میشد تو باد میلرزید. صداش به شکل حزن پریشان بود و دستهاش مسیر سبز عناصر و به من نشان میداد. دندوناش به وقت جویدن سرود میخواندند و چشمهاش به وقت خیره شدن میدریدند، و او چه آرام از کنار درختان خیس میگذشت، صبور و سنگین و سرگردان. امتداد رگهاش مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش بالا میخزیدن و شقیقه هایش آن دو هجای خونین را تکرار میکردند. آروم آروم گذاشتم صدای قدم هام و بشنوه، فقط یک لحظه جا خورد…
سلیمه: / بلند میخندد/ ... باید برم پیش سید عباس، سید عباس کارو درست میکنه ... خودش اومد به خوابم ... تمام خوزستان بهش اعتقاد دارن ... میگن خواب زن چپه، اما خواب سیدعباس که هیچ وقت چپ نمیشه ... اما میگن یه فارسه سرطان داشته ... خواب سیدعباس و میبینه، اما خوب نمیشه
فیصل: اما عمو قاسم که جزام داشت خواب سیدعباس و دید و شفا پیدا کرد. همه میگن: فارسه به سید عباس اعتقاد نداشته
سلیمه: چرا؟
مادر: چی چرا؟
سلیمه: چرا؟
مادر: چی چرا؟
سلیمه: چرا این مورچهها رو که دارن فیصل و میبرن و نمی بینید
مادر: کدوما؟
سلیمه: همین سیاه و زردا که دارن فیصل و میبرن، نکنه میخوان فیصل و ببرن توی خاک؟! ... یعنی مرده؟
مادر: کی؟ ... کی مرده؟
سلیمه: حمله کردن ... چرا صداشون و نمی شنوید ... یکی نفر نیست، یه گردانه، اما نه ...یه لشگرن ... یکی، یکی نه، چند تا چند تا حمله کردند
سلیمه: سه ساله ... شایدم، هشت ساله ... یعنی با امسال میشه هفت سال ... اگه بخوام دقیقتر بگم: شش ساله و شش ماه کمه که عروس شدم ... شش سال و شش ماه کمه که بچه ندارم ... سیزده ساله بودم که شدم عروس خونه فیصل ... درس نخوندم ... بزرگی دنیام از خونه بابام بود تا خونه شوهر ... امتداد زندگی هم تو پیچ و تابهای شط همیشه گمه ... یا سیدعباس، نکنه پا قدمم شوم بوده ... یا سید عباس نکنه ؟ ... نه ... آخه الان حامله ام ... بچه ام داره تو شکمم بهم لگد میزنه ... الان که بیشتر بهش فکر میکنم ... میبینم شش ماه و شش سال کمه که به چهل برسم ... یا سید عباس، کابوس بود ... به خاک آقام قسم عبید الماء بود ... همون عبید الماءی که از شط میاد بیرون تا دخترهای خوشگل و با خودش ببره توی شط ... به فیصل گفتم: ... / مسخ شده / ... خواب سید عباس و دیدم که یه جغد شوم داشت رو بومش آواز میخوند. گفتم: فیصل به آقات بگو یه خیراتی، خرمایی، شامی نهاری نذر کنه ... گفت: واسه بچه است ؟ ... گفتم: نه به سید عباس، واسه بچه نیست ... گفت: آقام گفته: مال ای صدای توپ و خمپاره است که جنوب و ور داشته... / خودش میشود/ ... گفتم: سید عباس اومده به خوابم ... همه خوزستان بهش اعتقاد دارن ...
فیصل: این یومامهِ ...ننه ام ... یومام میگه: این چیزایی که میشنویی و میبینی همش خوابه ... ولی من بیدارم و همهی اینا هم واقعی اند. چند وقته ... شاید به قول آقام پانزده ساله ... افسر عراقی میگه: پنج ساله ... سلیمه میگه: هشت ماه و هشت سال کمِ ... یوما میگه: نمی دونم ... اما همشون تو چهل مشترکند. چهلِ که خوابم، اما نه ... مگه میشه همه اینا خواب باشه؟... اونوقت این همه جونی که شهید شدن چی میشن؟ خودم دیدم رفتن جنگ ... یعنی پدر مادرشون؟ نه آخه مگه میشه، پس این همه جوونی که واسه وطن بسیج شدن چی؟ اونوقت آقام و یومام چی میشن؟ اینا که واقعی اند، چون خودشون منو بوجود آوردن، به دنیا آوردن، بزرگ کردن ... یعنی سلیمه هم؟! ... نه آخه مگه میشه؟! پس این بچهای که داره تو شکمش بهش لگد می زنه چی؟! ... نکنه اونا خوابند؟! ... اما نه، همه چیز واقعیِ ... آخه اگه واقعی نباشه، باید واسه همه اونایی که دارم تعریف میکنم یه کابوس مشترک صد، دویست یا شایدم بیست ، سی میلیون نفری باشه ...
افسر عراقی: دوشنبه است ... شایدم پنجشنبه بود، درست نمی دونم اول هفته بود یا آخر هفته ... شایدم وسط هفته ... نمی دونم ... تازه وارد خرمشهر شده بودیم ... توی همین هوای دم کرده شرجی که از اول صحبش همش هواش خاک آلودهِ ... تو گرگ و میش دم دمای صبح، تازه رسیده بودیم ... باید فرداش اهواز و فتح میکردیم ... از صبح که فیصل و گرفتیم ... گرفتمش زیر مشت و لگد و پوتین تا جای جهان آرا رو لو بده ... اما فقط لبخند میزد ... دستاش و بسته بودم به قلاب پنکه سقفی اتاق ... آویزون بین زمین و آسمان ... هر چی پا پیچش شدم، هرچی زدمش ... حرفی نزد ... فقط لبخند میزد ... تا حالا اینطور آدمی ندیده بودم ... خیلی ساله که فیصل و میشناسم ... من اونور شط و اون این ور شط ... گفتم: فیصل ... فیصل! ... فیصل؟ ... اسمش فیصل بود ... آره اسمش فیصل بود ... فیصل! ... بود یا نبود اما شایدم فیصل نبود ... اما بود ... نه نبود ... نمی دونم ... آخر بود یا نبود؟ خدایا چرا یادم نمی اید؟!
افسرعراقی: آه، واید حلو ... یمتا مطرت! ... المطر هم حادث ... حادث الی یغسل ذنوب الناس ... مثل حادثه سیئه الی گعدت ابحظی ... راح اتجنن ... کان غروب. الجو مظلم... صوت سچر صوت الوحید الذی کان ینسمع ... لکن لا ... کأن هو صوت بومه علی گوبت سید عباس یصیح ... فرد مره بین صریخ و صایح القریه صوت البومه ظاع ... امی اتگول: کل وکت وکت الغروب صوت البومه اذا ینسمع مکروه. بومات کانن کَوکوّن و صوت صواریخ ونفجارات کان یرتفع، وصوت البومه وقت الغروب علی گوبت سید عباس کان ینسمع صوت انفجار، رصاص، و صاروخ ... یا مکان بدنیا، بلحرب یفضون چکلت حتی اهنا یفضون ... لو رصاصه لو صاروخ. اَو قُنبُله و صاروخ ... لیش کُل ما اوصل لهنا کُل شی یظلم فی اعیونی ... یاربی لیش من بعدهِ مااتدکر شی؟؟
تا به جایی که درهم میشوند، شنیده میشود
صدای افسرعراقی: سیدِی ... سیدِی ... آنه قِتَلِت فیصل ... آنی قِتَلِت فیصل ...
(ترجمه): آقا ... آقا ... من فیصل و کشتم ... من فیصل و کشتم
صدای مادر: امروز دوشنبه است بریم ملاقات؟ چهارشنبه، چهارشنبه است بریم ملاقات؟ اما تو فکر کن پنجشنبه است
صدای لفته: گفتی ... آره هزار بار، نه بلکه صد هزار بار گفتی ... چهله ... آره چهل روزه که فیصل خوابیده و سلیمه خوابهای ناجور میبینه ... این آژیرهای لعنتی رو خاموش کنید
صدای سلیمه: سه ساله ... شاید هم، هشت ساله ... یعنی با امسال میشه هفت سال ... اگه بخوام دقیقتر بگم: شش ساله و شش ماه کمه که عروس شدم ... شش سال و شش ماه کمه که بچه ندارم
صدای فیصل: همه چیز از یه عشق مسخره شروع میشه، عشقی که به مسخرگی جهانی رو انداخته دست. این و من نمیگم یه جایی خوندم، یا شایدم یه جایی شنیدم ... کجاشو نمیدونم
صدای افسرعراقی: اجباری ... ۵اعوام ... معاش و خدمات جِید ... انا او خمس نفرات من عائلتی اِلی کُن اَشبّع ابطونتهم ... ایجِت للحرب ... فکری کان بلمعاش آخر برج.
(ترجمه): اجباریِ ... اونم ۵ سال ... البته حقوق و مزایاش خوبه ... منو پنج سرعائله که باید شکمشونو سیر کنم. خب اومدم جنگ ... فکر حقوق پایان ماه بودم.
صدای مادر: ... درو دیوار آبادی میشه پارچه سیاه ... فیصلام تازه دامادهِ ... میرم پیش سیدعباس ... به ضریحش بند و دخیل میبندم ... قفل میزنم ...
صدای لفته: بعضیها مرد به دنیا میان. بعضیها روزگار مردشون میکنه. بعضیها هم نامرد هستند، اما روزگار نامردشون میکنه.
صدای سلیمه: خودش اومد بخوابم ... سید عباس و میگم ... همه خوزستان بهش اعتقاد دارن ... حتما حکمتی بوده که اومده به خوابم ... سیدعباس گفت: بزرگ ... بزرگا چارهی دردند
صدای فیصل: افسره، عراقیه ... یه زمانی آدم خوبی بود ... از اونور شط همسایهمون بود ... پنج سرعائله داره ... از بی پولی اومد جنگ