شب بود، دریا بود، تابستان بود
مازیار تهرانی
خلاصه داستان:
در یک شب تاریک و گرم در ساحلی متروکه، سه مرد و یک زن با نهنگی که به ساحل افتاده، مواجه میشوند. این نهنگ، که به زحمت نفس میکشد، کنایهآمیز و با عصبانیت با آنها صحبت میکند و جدالی پرشور از طعنه و شوخیهای بیپایان بین شخصیتها آغاز میشود.
ملاحظات: -
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 45 دقیقه
ژانر: کمدی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 3 مرد - 1 زن)
نوع اجرا: 1 پرده
مضمون اثر: زندگی_و_مرگ, ساحل, پوچی_و_زندگی
<p>متاسفانه سه صفحه بیشتر نتونستم بخونم.</p>
زن: [با شکیبایی اما خوارکننده] ینی من اینقد زشتم که تو فک کردی شانس داری؟
مرد۳: [با نیشخند] قضاوت کار خداس، ما فقط مسخره میکنیم!
نهنگ: [پُر ناز به زن ـ شیطنتآمیز] اگه تونستی یه پیرمردِ خوشگل پیداکنی، یه کثیفشو انتخاب کن! [زن با چشمان گشاد نگاهش میکند] زنایی که در نمیزنن تاریخرو میسازن!
مرد۲: [دماغش را پُرصدا بالا میکِشَد] یه هفته قبلِ ولنتاین میخواسَم با دوسدخترم کات کنم زدم تو گوشش... دستمو بوسید گفت یه روز میفهمم این سیلی به صلاح خودم بوده! [دو مرد دیگر زیرجُلَکی میخندند]
مرد۱: [حالتی از دَلِگی و حرص در چهرهاش پیداست] موشکِ نقطهزن دُرُس کردن، از ئو سرِ دینا که بزنی میره هموو جا که باید بره، ئو وخت ئی میاد میرینه بالایِ سنگ! [چند تا سوتِ پشتِ هم میزند]
مرد۳: چرا سوت میزنی؟
مرد۱: [خرکِیف] خوشحالم خو!
مرد۲: [تند تند در حال تایپ کردن در موبایلش] من وختی ناراحتم سوت میزنم.