کیان و دنیای سحر آمیز جینگیلی
خلاصه داستان:
کیان پسر بچه ای است که تمام وقت درگیر بازی های کامپیوتری ست و از زمانی که برای او تبلت خریده اند دیگر با پسردایی اش که از دوستان صمیمی او نیز هست بازی های فکری، نقاشی و فعالیت های این چنینی را انجام میدهد.هر زمان که خانواده اش برای شام یا ناهار صدایش می کنند جواب نمیدهد یا نمی رود تا یک شب متوجه می شود که دیگر والدینش قادر به دیدن او نیستند و گویا هرگز متولد نشده وقتی وارد اتاق خوابش می شود متوجه نور آبی رنگی میشود که او را به دنیای بازی های مجازی دعوت میکند. با اشتیاق وارد شده و در آنجا با موجودی به نام جینگیلی (رئیس دنیای بازی های کامپیوتری) و دوستش فینگیلی(رئیس دنیای مجازی والدین) آشنا میشود در ابتدا شخصیت بعضی از بازی ها را میبیند و دنیا برایش مجذوب کننده است اما به تدریج دلش برای خانواده اش تنگ می شود مخصوصا وقتی متوجه می شود دیگر قادر به بازگشت نیست مگر اینکه طلسم دیوهای سبز را بشکند و تعدادی بچه ی دیگر را که در این دنیا گیر افتادند را نجات دهد بنابراین کیان با کمک جینگیلی و شخصیت های بازی های پرنده خشمگین و قارچ خور به جنگ دیوهای سبز می روند و آن ها را نابود و در نهایت بچه ها را نجات می دهد اما جینگیلی نیز اکنون خانواده میخواهد و امید داشت با شکستن طلسم شاید او نیز تبدیل به انسان شود ولی این اتفاق نمی افتد مجدد کیان و بچه ها با هم هفکری کرده و به جینگیلی میگویند ما دوست و خانواده توییم و قول میدیم که هر روز فقط برای یک ساعت بیاییم باهات بازی کنیم تا او نیز تنها نباشد.
ملاحظات: نامشخص
نوع اثر: عروسکی
زمان: 60 دقیقه
ژانر: فانتزی
مخاطب: کودک
تعداد پرسوناژ: (4 کودک - 10 مرد - 1 زن)
نوع اجرا: 1 پرده
مضمون اثر: کودک, های, بازی, کامپیوتری, فضای, مجازی
صحنه اول
کیان تبلت به دست وارد میشود.
کیان: (صدای شلیک) آهان ... الان حسابتون رو میرسم... یه حمله ... کشتمش ، بیاین ... بیاین جلو.
کیان خارج و وحید وارد میشود.
وحید: بله ... بله ...متوجهام ،شما میخواید کل کار تِم آبی و سفید کار بشه... آهان... بله ... فکر کنم حدوداً دو هفته دیگه ... نه جناب تو این فصل شلوغ واقعاً نمیشه…اوهوم.
وحید خارج و مهشید وارد می شود.
مهشید: تصور عمومی بر این است که رفتار مصرف کننده ،چگونگی خرید کالاها و خدمات توسط افراد میباشد ،اما در واقع رفتار مصرف کننده چیزی بیشتر از خرید کالاها و خدمات توسط افرادست-
صدای وحید: مهشید یه بویی نمیاد.
مهشید: وای غذام!
مهشید خارج و کیان وارد میشود.
کیان: آهان! ببین چهجوری شکستت میدم !به من میگن ... صدای مهشید: کیان ! کیان! بیا مامان شام حاضره!
کیان: میخوام بازی کنم!
صدای وحید: بابا جان بسه دیگه! الان چند ساعته سرت توی این تبلته!
کیان: دوست دارم بازی کنم!
مهشید از سمت چپ و وحید از سمت راست وارد و در دو طرف کیان مقابل هم می ایستند .
وحید : تقصیر توهه ! گفتم رمز بزار روش!
مهشید: تو فقط میخوای همه چی رو با زوردرست کنی! اینجوری که نمیشه ... حتما من بودم که رفتم برای تولدش تبلت خریدم ؟!
وحید: کی بود میگفت دیگه این روزها بچه های مردم همه تبلت دارن ! نکنه بچهی ما سرخورده بشه! بعدشم ،ببینم کی بود که تا صدای گریه کیان بلند میشد سریع گوشی رو بهش میداد که ساکتش کنه؟! ... شارژرش کو؟
وحید لپ تاپ را برداشته خارج میشود.
مهشید : تو هم اگه از صبح تو خونه صدای جیغ و گریهاش رو میشنیدی همین کار رو میکردی!
مهشید خارج میشود.
صحنه دوم
کیان در تخت خواب خود در حال بازی با تبلتش است که نوری آبی رنگ به داخل اتاق میافتد .
صدای جینگیلی: (خنده های شیطانی) کیان ... کیان!
کیان از روی تخت بلند شده و به نور خیره می شود .
کیان: مامان ... بابا !
صدای جینگیلی: نترس !
کیان: تو کی هستی؟ تو اتاق من چی کار داری؟ مامان
... بابا !
صدای جینگیلی: اونها صدات رو نمیشنون .
کیان: میگم تو کی هستی؟ چی کار داری؟
صدای جینگیلی: من جینگیلیام.
کیان: جینگیلی ! ... ببینم چرا بی اجازه اومدی تو اتاق من؟
صدای جینگیلی: تو خودت اجازه دادی!
کیان: من ! من کِی اجازه دادم؟!
صدای جینگیلی: با تبلتت !
کیان: یعنی تو از داخل تبلت من در اومدی؟!
صدای جینگیلی: خب آره !
کیان: ولی من اینجور بازیهایی نصب نکرده بودم!
صدای جینگیلی: خب چون من بازی نیستم.
کیان: پس چی هستی؟
صدای جینگیلی: من تو دنیای همهی بازیهام. تو هم اگه بازی دوست داری بیا اینجا. آخه به لطف مامان باباها ، این چند ساله منم از تنهایی در اومدم.
کیان: دنیای بازیها ! یعنی هر بازیای؟
صدای جینگیلی: هر بازیای! ... زود باش ،من خیلی وقت ندارم ،ممکنه جریان قطع بشه.
کیان: ولی ... مامان بابام!
صدای جینگیلی: زمان رو داریم از دست میدیم.
کیان: خُب چهجوری باید بیام اون جا ؟
صدای جینگیلی: بیا جلو... جلوتر... دقیقا ً تو نور آبی
کیان جلو رفته و وارد نور آبی میشود .