ما به درد هم نمیخوریم
محمد ابراهیمی
خلاصه داستان:
فرید و تارا رابطهی طولانی و پر فراز و نشیبی داشتهاند و مدتهاست که قطع رابطه کردهاند، اما بعد از این مدت تارا دوباره برمیگردد به خانه و میخواهد رابطه را مثل قبل از سر بگیرد ولی فرید دیگر مثل گذشته نیست و البته اتاق خانه را هم اجاره دادهاست و... ما در طول نمایش شاهد صحبتها و بحثهای فرید و تارا هستیم که تلاش میکنند رابطهی خود را ترمیم کنند.
ملاحظات: این متن در شهریور ماه ۱۴۰۳ در تهران به روی صحنه رفته و مورد استقبال مخاطبین قرار گرفته بود.
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: ۴۰ دقیقه
ژانر: ملودرام
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (_ کودک - ۲ مرد - ۳ زن)
نوع اجرا: یک پرده
مضمون اثر: عشق, رابطه, نفرت
فرید _ قبلا میخواستم برگردی... الان دیگه نمیخوام
تارا _ آها مثلا میخوای بگی خیلی غرور داری و اینا باشه باشه ببخشید آقای عزت نفس کاناپهی خوبیه دوتایی روش جا میشیم تا این یارو همخونت بره
فرید _ نه
تارا _ چرا بابا جا میشیم یکم جمع و جور تر بخوابی جا میشیم
فرید _ گفتم نه
تارا _ چته تو؟
فرید _ نمیخوام برگردی، نمیخوام اینجا باشی، نمیخوام ریختت رو ببینم اصلا
تارا _ آاااا خب اوکی من رو زمین هم میتونم بخوابم اگه اینقدر رو کاناپت حساسی، از این قشنگ تر نبود که بخری این چیه آخه
فرید _برو بیرون، نمیتونی هر وقت که دلت خواست برگردی و فکر کنی که من تا همیشه ها منتظرت میمونم و ازت استقبال میکنم، میدونی چیه؟ نمیتونم دیگه بهت اجازه بدم که باهام همچین کاری کنی نمیتونم بهت اجازه بدم اینطوری باهام رفتار کنی
تارا _ من که معذرت خواهی کردم
فرید _ کی معذرت خواهی کردی؟؟
تارا _ همین چند دقیقه پیش دیگه
فرید _ تو یا منو خر فرض کردی یا خودتو زدی به خریت
تارا _ اه فرید بچه بازی در نیار دیگه مگه دفعه اولمونه؟ دوباره اوکی میشیم دیگه خودتم خوب میدونی که ما دو تا با کس دیگه ای نمیتونیم بسازیم فقط به درد هم میخوریم پس بیا انقدر گیر نده به خدا منم حوصله ندارم
فرید _ پس به این نتیجه رسیدی که هیشکی غیر از من نمیتونه تو رو تحمل کنه
تارا _ منظورم این نبود، فقط...
فرید_ فقط چی؟
تارا_ فقط اینکه هیشکی مثل تو منو بلد نیست تو همیشه همه چیو میدونی انگار
فرید _ تو چی؟ توام منو بلدی؟ اصلا به این فکر کردی که همیشه همهچیز مربوط به تو بوده؟ همیشه تو تو اولویت بودی تو همه چیز تو مسائل کاری تو این که کجا مسافرت بریم حتی تو این که غذا چی بخوریم همیشهی همیشه فقط نظر و خواست خودت برات مهم بوده حتی خیلی وقت ها اصلا از من نمیپرسیدی که اوکی ام اصلا یا نه
لعنت بهت تو واقعا آدم خودخواهی هستی الانم که برگشتی بازم فقط و فقط به خاطر خودت بوده به خاطر راحتی خودت تو این جا و من رو منطقهی امن خودت میدونی این خونه رو جایی میدونی که همیشه همه چیز اونطوری کهمیخوای میگذره و دوست داشته میشی ولی دیگه اینطور نیست دیگه بهت اجازهی اینو نمیدم که از من و حسی که قبلا بهت داشتم سواستفاده کنی
تارا _ یعنی چی قبلا؟ یعنی الان دیگه حسی بهم نداری؟
فرید _ نه، من این همه حرف زدم تو فقط همون یه جمله رو شنیدی؟
تارا _ جواب منو بده، یعنی دیگه هیچ حسی به من نداری؟
فرید _ نه ندارم، ندارم... چرا چرا البته یه حسی دارم بهت، حس نفرت،
حالم ازت بهم میخوره تارا تو زندگی منو نابود کردی
تارا _ ولی من...
فرید _ تو چی
تارا _ من هنوز دوستت دارم، حتی با اینکه الان داری اینطوری سرم داد میزنی
فرید _ میدونی چیه؟ تو منو دوست نداری، هیچوقت هم دوست نداشتی تو فقط اینکه من دوستت دارم رو دوست داری منِ احمقی که هر کاری برات میکرد رو دوست نداشتی اینکه هر کاری که میخواستی برات میکردم رو دوست داشتی
اینا باهم فرق دارن
تارا _ باشه فهمیدم بس کن، انقدر غر نزن، اصلا حوصله این حرفارو ندارم راستی الان چیکارا میکنی؟
فرید _ (خیلی عصبانی) اصلا میشنوی من چی میگم؟ هیچوقت به حرفای من به حس من اهمیت ندادی و نمیدی
اصلا میشنوی من چی میگم؟؟
تارا _ آروم باش سرت بدتر میشه ها
فرید _ نمیخوام آروم باشم
تارا _ باشه هر کاری دوست داری بکن فقط داد نزن لطفا، داری میترسونیم...