Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه

ملخ photo

ملخ

(0 رای ثبت شده)
Sample Profile Picture آدینه سمنانی

خلاصه داستان:

ملخ ها حمله کردند، در مکان نامعلوم و انتزاعی چند نفر که از حمله ی ملخ ها جان سالم بدر برده اند گرد هم آمده و برای زنده ماندن در تلاشند در این مسیر گذشته ی خود را مرور می‌کنند و به شناخت جدیدی از خود می‌رسند در این میان دختر بچه ای معصوم با نام نوری که لبخند می‌زند مسیر را برای آنها روشن می‌کند در نهایت مرگی انتزاعی دارند که شروع تولدی دیگر است.

ملاحظات: سه اجرای نمایشنامه خوانی در جشنواره نمایشنامه خوانی سالن جوانمرد خانه تئاتر و سه اجرای نمایشنامه خوانی دیگر در فرهنگسرای ارسباران و شفق که با استقبال بسیار خوب مخاطبان مواجه شد.

نوع اثر: تک‌پرده‌ای

زمان: 60 دقیقه

ژانر: درام اجتماعی

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (1 کودک - 6 مرد - 0 زن)

نوع اجرا: 1 پرده

مضمون اثر: مرگ, مسیر, خودشناسی

Famoun tik icon متن اجرا شده
امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

/صحنه تاریک است. موسیقی خاصی همراه وز وز هجوم حشرات به گوش می رسد/

نریشن صدای مرد - ملخ ها حمله کردند . حمالت فاجعه آمیز ملخ ها .خسارات جبران ناپذیر زبان قاصر
از بیان رخداد ها می باشد . آسمان تیره و تار و دیدگان تار تر از این هجوم گوش ها جز صدای هجوم
ملخ ها قادر به شنیدن نیست انسان دچار شک و شوک به حواس و عقل خود . چطور ممکن شده است
چنین فاجعه ی عظیمی ؟ تنها بر احوال دیوانگان می توان رشک برد که از این زیان بسی قبل تر رهایی
یافته اند.
/صدای پاهایی در حال دویدن با ریتم خاصی به گوش می رسد. بی چشم در حالیکه چشم راستش زخمی
و خ ون آلود است و در دستش مربعی مشکی قرار دارد هراسان و نفس زنان وارد صحنه می شود
اطراف را نگاه می کند. همراه موسیقی بازی در سکوت دارد و حرکاتی مفهومی در ارتباط با فضای
نمایش انجام می دهد. بی زبان نیز در حالیکه زبانش زخمی و خون آلود است با همان ترس و هراس در
حالیکه در دستش مربعی است وارد صحنه می شود حرکاتش نشان دهنده ی ترس بیش از اندازه اش
هست و به سختی به مربعی که در دست دارد چسبیده گویی آن مربع تنها دارایی آنهاست.به همین ترتیب
بیگوش دانا، مزرعه،دیوانه و جوان وارد می شوند تنها کسی که ترس و هراسی ندارد و حرکاتش طنز و
دور از فضای بقیه است دیوانه می باشد. همه در صحنه سعی دارند مربع های یکدیگر را بگیرند و مربع
های بیشتری بدست بیاورند. جز دیوانه .مجموع این حرکات تابلوهایی در ارتباط با فضای داستان می
سازد.نور موضعی روی تک تک بازیگران به ترتیب /
بی چشم- ننه، بابامون معلوم نبود یه جورایی از دور ریزایی بودیم که نشده بود دورمون بندازن . َر ِحم ننه
هه رو چنگ انداخته بودیم .همچین سفت چسبیده بودیم . ِسور که بیاییم تو این دنیای خراب شده ! باالخره
نه ماه تموم شد یه لگد زدن در ماتحتمون بیا. حاال که خواستی باشی آماده تو میندازیم دور! الی یه پارچه
پیچیدن انداختن توکیسه زباله ِهری تو آشغالی. مارو یه سیبیل کلف ِت سگ دست پیدا کرد همون سگ
درست هم بزرگ کرد .مثل سگ من و بقیه ی نخاله های زباله دونی مثل من و کتک زد تا بزرگ شدیم
از چهار ،پنج سالگی مثل بقیه رفتم وایسادم سر چهار راه .خالصه هرچی بزرگتر شدم هرکاری کردم
،هرکاری هم که میشد باهام کردن. منم جری تر شدم هرکاری میشد با بچه تر و بدبخت تر و نفله تر از
خودم کردم. چند ماهه یه پسربچه پنج وشش ساله اومده تو اکیپمون .خدا شاهده هیچ کاری باهاش نکردم
.حتی تا همین االن که اینجام نذاشتم کار کنه. زدم تو سر بقیه بدواَن کار کنن.اما این یکی نه. چون شبیه
خودمه .منو یاد خودم میندازه .خب من یه بار مثل خر کار کردم هر خفتی هم کشیدم .دیگه خیلی زور
داره قصه از َسر بشه. گفتم اینی که شبیه منه حداقل گند نخوره تو زندگیش! میخوام دکتر بشه .از این با
کالسا. واسه پیری و دم مرگم خوبه. دوزار عاقبت به خیری حداقل واسم بمونه ! بچگی سر چهار راه،
نوجوونی توی بیراه ، جوونی تو سگ راه، االنم که تو گند راه بودم و هستم. خفت گیری .زور گیری.
دزدی .قاچاق. قالپاق. تو فکرم پیر شدم بتونم دستمو راحت بذارم زیر سرمو .شازده دکتری که من
گذاشتم دکتر بشه . هر مریضی رو که خوب می کنه. همچین که میگن عاقبت بخیر بشی پسر .خیر
ببینی. چند صدمش هم برسه به ما.