ماناصورا
خلاصه داستان:
ناصر صاحب گاوداری بزرگ ،پس از رابطه پنهانی با صبا ، منشی دفتر کاری خود که از قضا دوست تنها دخترش مهناز نیز بوده و پس از دست دادن گاوداری به واسطه ی نیرنگ شریک خود پرویز و جداشدن از همسرش منصوره در تنهایی به سر می برد و بشدت بیمار می شود . او برای معالجه و عمل از شهرستان به خانه مهناز که در شهری بزرگ دانشجوی رشته پزشکی است و در حال تحصیل است سفر می کند . و چند روزی در خانه مهناز زندگی می کند و منتظر نوبت عمل در چند روز دیگر است . منصوره همسرش نیز که از او جدا شده نیز در این شهر با پرویز شریک قبلی ناصر که گاوداری را از چنگش درآورده نامزد کرده و تنها زندگی می کند .ناصر خیلی در تلاش است که این زندگی از دست رفته را احیا کند و از دخترش می خواهد که از مادرش منصوره دعوت کند که به دیدن او بیاید اما موفق نمی شود . ناصر پس از این جدایی و از دست دادن کار در تنهایی خودکتابی می نویسد که از قضا داستانی از آن با نام ماناصورا ست و به یاد و خاطر زندگی با همسر ش منصوره نوشته است .در خلال نمایش ناصرسند خانه ای را به صیا بعنوان حق سکوت می دهد و در زیر عمل می میرد و منصوره پس از مرگ ناصر که از همه ی ماجراهای پنهانی ناصر آگاه ست در خانه مهناز و پس از مراسم ختم ناصر بخش هایی از داستان ماناصورا را می خواند و.... تنهایی دوباره بر زندگی آدمهای نمایش سایه می افکند .
ملاحظات: این نمایش در بیرجند از نیمه دوم آذرماه سال 1402 در پلاتوی پروفسور احمد کامیابی مسک بیرجند به روی صحنه رفت و هر شب با استقبال بیش از ظرفیت سالن روبرو شد .
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 55 دقیقه
ژانر: درام اجتماعی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (- کودک - 3 مرد - 3 زن)
نوع اجرا: 1 پرده
مضمون اثر: -, داستان, کتاب, می, ،, کن, !, کیه, باز, خاطرتو, باباست, مهناز؟, ببین, ماناصوراشو, چقدر, خواست
(صحنه خانه مهناز با وسایل زندگی و مورد نیاز را نشان می دهد - میز کار و کتابخانه و درب ورودی خانه سمت چپ و اتاقی در سمت راست و انتها ی صحنه دیواری که به آشپزخانه ختم می شود و جلوی دیوار میز نهار خوری با دو صندلی و سرویس و تراس پشت دیوار سمت راست انتهای صحنه دیده می شود- در میانه صحنه مبل اِل شکلی با میز عَسلی به چشم می خورد ناصر روی مبل نشسته است - ماشین رسیده و بوق می زند . مهناز به کنار پنجره می رود )
مهناز : اومدم .
ناصر : مریضه !
مهناز : صباست بابا (با بیرون پنجره ) نزن دیگه !
ناصر : بهش چیزی نگی!
مهناز : می ترسی ؟!
(ناصر به سرفه می افتد – مهناز اسپری در دهان ناصر می زند و سپس به اون قرص و آب می دهد)
مهناز : سینه ات داغونه.
(ناصر قلبش را محکم می گیرد . سُرفه می کند )
مهناز: دهنتو باز کن .(قرص زیر زبانش می گذارد- سکوت )
ناصر : امروز چاپ میشه
مهناز : می پُرسم .
ناصر : کیف پولت پیدا نشد؟
مهناز : نمی دونم کجا گذاشتمش .
ناصر : بگیر (کارت پول به او می دهد)
مهناز : آوو ...ببین کی بهم پول میده ؟! (می خندد ) مگه چیزی هم تهش مونده ؟!
ناصر : اونقدرایی که تو بخوای داره .
مهناز : بیمارستان لازمت میشه ! (صدای بوق ) ای مرض !
ناصر : خب برو .
(مهناز دنبال کیف پولی اش می گردد )
ناصر : ازش خبر داری ؟!
مهناز : دارم میرم پیشش .
ناصر : از من نمی پرسه ؟!
مهناز : نه .
ناصر : من کم آوردم .
مهناز : آهان .( سکوت – هر دو خیره به هم می شوند)
ناصر : چرا اونجوری نگام می کنی ؟!
مهناز : دارم شاخ در میارم .
ناصر : چطور؟!
مهناز : هیچی ! سرت بد جوری خورده به سنگ (می خندند- ناصر لرز دارد )ای وای بابا سردته (سراسیمه به اتاق سمت راست صحنه می رود ) کاش چاپ دیجیتال می زدی !
ناصر : دیده نمیشه!
مهناز : آخه کتابخون از کجا میاری ؟!
ناصر : مهم نیست !
مهناز : (کلامش راقطع می کند ) مهم جاودانگیه . مهم ماندگاریه .مهم امید ماست . دلت خوشه بابا . (پتو یا پارچه ای به او می دهد)بنداز رو پاهات سردت نشه .
ناصر : مُردم از گُشنگی مهناز .
مهناز : وای ..از دیشب چیزی نخوردی .
ناصر : معدم کوچیک شده . (سیگاری بر می دارد)
مهناز : بابا؟! (سیگار را با تندی از روی لب ناصر بر می دارد )