مترمتر
خلاصه داستان:
مترسکی تنها در مزرعهای سوخته هست که دیگر در آن کشت و برداشت نمی شود. اکنون که او دیگر وظیفهای ندارد و آزاد شده پی آرزوی همیشگیاش یعنی پدا کردن یک دوست میرود. فصل زمستان است و برف شروع به باریدن میکند و آدم برفیای درست می شود.مترسک با صحبت کردن از هر جایی و تعریف داستان عاشقی و ... سعی به برقراری ارتباط با آدم برفی می کند آما او ساکت است در نهایت برای اینکه آدم برفی از بین نرود مترسک تمام از خودگذشتگی را میکند تا آفتاب بیرون نیاید اما خودش به امید اینکه شاید آدم برفی تنها با آدم برفی دوست می شود و مترسکی مثل او را دوست ندارد خود را در معرض برف و سرما قرار میدهد تا تبدیل به آدم برفی شود اما در این راه جان خود را ازدست میدهد.
ملاحظات: در سومین جشنواره نمایش تک نفره تین استان یزد مورد تحسین داوران و خاطبان قرار گرفت.
نوع اثر: مونولوگ
زمان: 20 دقیقه
ژانر: فانتزی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 1 مرد - 0 زن)
نوع اجرا: نامشخص
مضمون اثر: تنهایی
مترسک: اووووف! هوا چقدر سرد شده! انگار میخواد برف بیاد.
برف میبارد.
مترسک: اِ، سلام برفا ! چقدر شما قشنگید. خوش به حالتون که همه با هم دوستید،کاش منم یه دوست داشتم.
صحنه خاموش و سپس روشن میشود. آدم برفیای که سرش رو به آسمان است دیده میشود.
مترسک: اِاِاِ ! ممنون برفا ، ممنون. (با خجالت ) اممم ، سَ سلام! (مکث) سلاااام ! (مکث) هی ! پیس پیس ! آخ !من چقدر احمقم! حتما دوست نداری با یه مترسک ترسناک دوست بشی (مکث) شاید آدما راست میگن که تو کله ما پر از کاهه!!! (خودگویی) یعنی تو کله خودشون چی میتونه باشه؟!!! (به آدم برفی) تو میدونی؟ (سکوت) آهان حتما درونگرایی، منم بیشتر وقتا ساکتم. البته به جز وقتایی که یه پرندهای بخواد نزدیک بشه، چون اون موقع مجبورم بترسونمش تا بپره. میدونی ،کار سختیه که یه مدت زمان طولانی انتظار بکشی، یکی بیاد پیشت ، بعد مجبور باشی از خودت دورش کنی... فکر کنم واسه همینه آدما فکر میکنن ما دل نداریم. راستی تو دل داری؟! (مکث) میگم اگه سردته میخوای لباس منو بپوشی؟ وقتی بدنت از برف باشه باید خیلی خیلی سردت باشه.
یک نگاه به بدن چوبی خودش که در زمین فرو رفته میاندازد و خودش را رها میکند.
مترسک: آخیش ... چه نعمتیه پا داشته باشی. کلک تو وضعت خیلی بهترهها، شال و کلاهش رو. کلاهه منم بدک نیست. درسته یخورده پاره پوره هست ولی کلاهه دیگه. بابابزرگم میگفت باید قانع باشی. اونم یه فصل زمستون بود که ... (مکث) بیخیال! همیشه میخواستم یه دوست داشته باشم که باهاش درد دل کنم. میگن دوستها به حرف هم قشنگ گوش میکنن. تو هم که داری همین کار رو میکنی فقط، تو دیگه زیادی دوستی... کاش میشد یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه ببینمش. یکی از روزهای بهاری که درخت ها شکوفه کرده بودن و باد گندمها رو به رقص در آورده بود صداش رو شنیدم.
صدای بلبلی شنیده میشود.
مترسک: اومد نشست رو شونم، دقیقا اینجا، خوب یادمه، وای رنگش ! اگه میدیدیش !خیال میکردی خورشید از رنگ خودش بهش قرض داده بود.(مکث) صبر کن ببینم. نکنه اون با خورشید دوست بوده؟ آخه پرنده ها بال دارن، پس میتونسته رفته باشه اون بالا و از خورشید خواسته باشه باهاش دوست بشه.
مترسک به پای خودش نگاه میکند و میخندد.
مترسک: کاش به جای پا بال داشتم.راستش رو بخوای همون لحظه یه دل نه صد دل عاشق شدم. بابابزرگم تو آخرین زمستونش بهم اخطار داده بود که مَتَرمَتَر من عاشق نشو... دوست داشت ایجوری صدام کنه. اون موقع نمیفهمیدم چی میگه ولی حالا که مجبور شدم ... آخه میدونی مزرعه دار داشت نزدیک میشد، اگه ما رو با هم میدید جونش به خطر میافتاد ... فقط فرصت کردم یه بار دیگه ببینمش و رفت ... ببینم تو میدونی چه جوری میشه قبلش بفهمی که داری عاشق میشی؟! من که بعدش فهمیدم. حتماً میخوای بدونی چه جوری؟ خب، بعد رفتنش هر روز به یه نقطه نگاه میکنم ،همون سمتی که اون روز اومد.دقیقا اون طرف، هر روز به همهی صداها خوووب گوش میدم که نکنه دوباره صداش رو بشنوم. فکر کنم عاشق شدم ... ولی آدما میگن ما دل نداریم و تو کلمون کاهه کاه... اوایل با خودم میگفتم خب اونم اگه عاشقم بود بر میگشت ، بعداً از باد فهمیدم که پرندهها یه چیزی دارن به نام "کوچ". میدونی کوچ چیه؟ ناراحت نباش ، بهت میگم. ببین، دقیقا اون پرنده ها رو میبینی که دارن رد میشن. اینا دارن کوچ میکنن. یعنی مجبورن به خاطر تغییر آب و هوا از این مزرعه برن یه مزرعه دیگه. البته نه اینکه دلشون بخواد. نه نه ! مجبورن مجبور. منم بعدش اینو فهمیدم ... پس احتمالاً اونم عاشقم بوده فقط مجبور بوده که ازم دور بشه... باد میگفت اگه میخوای مطمئن بشی باید تا بهار بعدی صبر کنی. اگه برگشت یعنی اونم عاشقت بوده.