یادآوری
خلاصه داستان:
مردی (بدون نام) در حال گشتن به دنبال خودنویسی است. زنی وارد اتاقش می شود. زن کم کم شروع می کند حرف های عجیب و غریبی بزند و چیزهایی را برای مرد یادآوری کند. مرد اما متعجب و مستاصل می شود. سپس در برابر او کم آورده و چیزهایی را به یاد می آورد. اما بسیاری از اتفاقاتی را که زن از او می پرسد به یاد نمی آورد. سپس زن اتفاقاتی را از زبان خود به اتفاقات تکه پاره ای که مرد به خاطر آورده اضافه کرده و سعی می کند به او بقبولاند. مرد اینجا در جایگاه مظلوم قرار می گیرد). در پایان هم (در همان اتاق) زن فضا را به گونه ای برایش می چیند که مرد واقعه قتلی را به یادآورد. داستان ناگهان عوض می شود و (مرد در جایگاه ظالم قرار می گیرد). زن هر چقدر سعی می کند مرد یا وارد داستان اولی می شود یا وارد داستان دومی و هرگز اتفاق اصلی را به یاد نمی آورد. نمایش به گونه ای روایت می شود که یک صحنه تعاریف و اتفاقات بین زن و مرد روایت می شود، و یک صحنه هم وقایعی که مرد سعی می کند به یاد آورد. یعنی به شکل یکی در میان. در اینجا یک شخص سوم هم هست که مرد، در یادآوری خاطره اول، به یاد می آورد که سعی داشته به همسر او نزدیک شود، و در یادآوری خاطره دوم هم به یاد می آورد که زن، قصد داشته که با آن شخص سوم به همسرش (یعنی مرد) خیانت کند. اما هیچگاه در این دو خاطره به یاد نمی آورد (اعتراف نمی کند) که همسرش را به خاطر شکی که به او داشته، کشته باشد. در پایان می فهمیم که شخص سوم (پزشک) و زن (پرستار) بوده اند و سعی داشته اند شرایطی که به مرد ضربه روانی وارد کرده و او را دیوانه ساخته را بازسازی کنند تا بفهمند از عمد، جنایتی که کرده را به یاد نمی آورد یا اینکه واقعا پیش از آن هم درک درستی از واقعیت نداشته است. این یادآوری در مرگ و زندگی اش اهمیت بسیار زیادی دارد و در آخر نیز پزشک در گزارشش، باید نتیجه آن را بنویسد. این نمونه در تحریف وقایع و یادآوری، هم ریشه روان شناختی دارد و هم ریشه فلسفی.
ملاحظات: این نمایشنامه به گونه ای هم به تفسیر انتقاد دارد. یعنی چیزی که در گذشته بوده و بازتفسیر می وشد و در آخر حکم نهایی درباره اش نمی توان داد چراکه یادآوری، به گونه بازآفرینی است. همچنین تفسیر روانشناختی دارد. مثل فراموشی دفاعی. دوگانگی شخصیت. دیالوگ هایی که در روند یادآوری گاهی گنگ اند و به فضای درونی و ذهنی بیشتر دلالت می کنند. شخصیت اصلی (مرد) دارای اختلال گسست روانی است که نوعی مکانیزم دفاعی پس از تجربه یک تروما (که نتیجه شکاکیت و افکار خودش بوده) است. فراموشی و ساختن داستان های دوگانه و حتی متناقض نشان می دهد که تحریف و فراموشی چگونه به مکانیزمی برای بقا تبدیل شده و حتی شخص را به حد بی هویتی و دور شدن از خود و واقعیت زندگیشان می رساند.
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 30 دقیقه
ژانر: تراژدی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 2 مرد - 1 زن)
نوع اجرا: 3 پرده
مضمون اثر: نمایشنامه, نمایشنامهروانشناختی, روانشناسی
مرد: تو کی هستی؟
شخص سوم: (روپوش پزشکی اش را در می آورد) تو معمولا منو شخص سوم صدا میزنی! گاهی از من می هراسیدی و این هراست، منو هم به وحشت مینداخته و گاهی هم حتی به من پناه میاری، از چیزی که نمیدونم چیه! اما تو هرکس که منو بخوای بخونی، بخون. من پزشک معالج شما هستم. شما به عمل وحشتناکی، از سر هیجان دست زدید... برای همین هم اینجایید! البته نمیدونم به خاطر میارید یا خیر.
------------------------------------------------------------------
زن: اینکه همیشه براش سوال بوده اون چه فکری میکرده... دربارش چی میگفتند.
شخص سوم: اینها مهم نیستند. درواقع دروغ و واقعیتی رو مشخص نمی کنند. تنها چیزهایی که اون به یاد میاره مهمن. خب، من دیگه گزارشم رو تکمیل کردم. گزارش شما رو هم بهش اضافه کردم. تشخیص من چند مورد بیماری روانی بوده، که به احتمال خیلی زیاد، باتوجه به شکاکیت زیادی که شما هم بهش اشاره کردید، پیش از قتل هم اونارو داشته.
زن: اما اون هیچ وقت قتل زنش رو به یاد نیوورد. همش درباره کشتن دوستش حرف میزد.
شخص سوم: اون رو هم ما نمیدونیم. حداقل فقط به کشتن یک نفر متهم شده. شاید هم اینکارو کرده، فعلا ما چیزی نمیدونیم. شاید هم خواسته انکار کنه یا فقط چیز دیگه ای رو جایگزین کنه تا خاطره واقعی رو به یاد نیاره!