Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه

مریتوکراسی photo
رایگان

مریتوکراسی

(1 رای ثبت شده)
Sample Profile Picture حسین حسین زاده جهرمی

خلاصه داستان:

سرخیو و مارسلو در حال رقابت انتخاباتی برای گرفتن پست شهرداری هستند؛ اما ۴ روز قبل از انتخابات، یک جسد در کمد اتاق ستاد انتخاباتی سرخیو پیدا می‌شود. باستر (مشاور سرخیو) متوجه ارتباط داشتن جسد با ویلیام (مشاور مارسلو) شده و از دسیسه آن‌ها برای کنار زدن سرخیو مطلع می‌شود. سرخیو و مارسلو قراری برای ملاقات خصوصی با یک‌دیگر تنظیم می‌کنند. در این قرار ملاقات اتفاقات پیچیده‌ای رخ داده که منجر به کنار کشیدن سرخیو به نفع مارسلو می‌شود.

ملاحظات: نمایشنامه مریتوکراسی یک متن کمدی است که در سال ۲۰۰۸ و در کشور گویان (واقع در آمریکای جنوبی) اتفاق می‌افتد؛ اما جنس وقایع و رابطه آدم‌ها با یک‌دیگر، شبیه به جامعه خودمان است. در این متن تلاش شده تا از طریق رویدادها، موقعیت کمدی خلق شود و نوع افشاگری اطلاعات، مخاطب را به فکر وا دارد. مریتوکراسی به شیوه‌ای از حکومت یا مدیریت گفته می‌شود که در آن دست‌اندرکاران بر پایهٔ توانایی و شایستگی‌شان برگزیده شوند و نه بر پایهٔ قدرت مالی یا موقعیت اجتماعی و خویشاوندی.

نوع اثر: نمایشنامه تالیفی

زمان: 75 دقیقه

ژانر: کمدی

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 6 مرد - 1 زن)

نوع اجرا: 3 پرده

مضمون اثر: سیاسی, کمدی

Famoun tik icon متن اجرا شده
امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

سرخیو عکس¬ها را به ویلیام می¬دهد. ویلیام عکس¬ها را با دقت نگاه می¬کند.
ویلیام چه¬قدر تو این عکس خوب افتادم ... همیشه نیم¬رخ چپم جذاب¬تر بود
باستر به اون کسی که همرات توی عکسه توجه کن
ویلیام دوباره عکس¬ها را نگاه می¬کند.
ویلیام خب؟
سرخیو کلافه شده؛ برمی¬خیزد و قدم می¬زند.
باستر اون کسی که کنارته، نلسون جونیور ناواسه
ویلیام چه جالب! ... کیه؟
باستر وااای ... می¬بینی!؟ ... ما با پدیده¬ای روبه¬رو هستیم که تو چشممون نگاه می¬کنه و دروغ میگه
ویلیام چرا فرافکنی می¬کنید؟ کدوم دروغ؟ من اصلا ایشونُ تا حالا ندیدم
سرخیو نایلون را از جیبش بیرون می¬آورد و دستانش را می¬پوشاند.
باستر آخه چراااا؟ ... باهاش نشستی سر یه میز دارین با هم قهوه می¬خورین
سرخیو به طرف کمد می¬رود و کلید را از جیبش بیرون آورده و در کمد را باز می¬کند.
ویلیام من به قهوه حساسیت دارم
باستر ببین اینُ ... ریده به خودش ... مارسلو اعتراف کن که می¬شناسی¬اش
سرخیو سعی می¬کند جسد را از کمد بیرون آورد.
ویلیام آقای رناتو به خاطر روح پاکشون نمی¬تونن این فضاهای ریاکارانه رو تحمل کنن
باستر این چه گهی بود الان خوردی؟! ... فضاهای ریاکارانه!!
سرخیو جسد را بیرون آورده، آن را به وسط صحنه کشیده و روی زمین می¬اندازد. مارسلو جیغ می¬کشد. ویلیام به جسد خیره شده و سپس با صدای بلند می¬خندد.
سرخیو حالا شما دوتا؛ تو چشمای من نگاه کنین و بگین که این یارو رو نمی¬شناسین
ویلیام من تسلیمم ...
مارسلو می‌خندی؟ ... باید گریه کنی ... یارو مرده
ویلیام من که به این نمی‌خندم ... به خودم می‌خندم
باستر آقای مورا ... ما بازاریابا رو دست¬کم گرفتی
ویلیام اعتراف می¬کنم که ضربه¬فنی¬ام کردی
باستر از این تعریف ذوق زده می¬شود.
باستر ولی شما هم فوق¬العاده بودین ... یه جورایی داشت باورم می¬شد ...
ویلیام به¬هرحال شرایط شغلی ایجاب می¬کنه
سرخیو مارسلو ... یا مدارک منُ بهم برمی¬گردونی یا اسناد ارتباطت با این یارو و قضیه¬ی دزدی از این¬جا رو افشا می¬کنم
مارسلو مدارک؟
ویلیام بلافاصله متوجه موضوع می¬شود.
ویلیام آقای اوناموتو پیشنهاد می¬کنم بشینید تا متمدنانه درباره¬اش گفت¬وگو کنیم
سرخیو نایلون¬ها را بیرون آورده و روی زمین می¬اندازد و روی مبل می¬نشیند.
ویلیام می¬تونم بپرسم چه اسنادی از ارتباط ما با این ... در اختیارتونه؟
باستر به عکس¬ها اشاره می¬کند. مارسلو بلافاصله عکس¬ها را برداشته، پاره¬پاره می¬کند؛ در دهان گذاشته و وحشیانه آن¬ها را می¬جود. هر سه نفر به او زل می¬زنند. ویلیام خودش را به طرف مارسلو می¬کشد. دستش را روی شانه¬ای او گذاشته و کمی او را ماساژ می¬دهد.
ویلیام مارسلو لطفا بیارشون بیرون ... ممکنه خودتُ خفه کنی ... مارسلو ... اینا نسخه¬های کپی¬ان ...
مارسلو با شنیدن این حرف، جویدنش را متوقف کرده و باقی¬مانده¬ی کاغذها را از دهانش بیرون می¬آورد و روی میز می¬گذارد.
ویلیام خب، این عکسا چی رو ثابت می¬کنه؟
باستر این که شما از طرف مارسلو با نلسون در ارتباط بودین و ازش خواستین از دفتر ما دزدی کنه
ویلیام نلسون جونیور ناواس، خبرنگار و مقاله¬نویس قراردادیِ روزنامه¬ی سرزمین سبزه ... من هر روز با خبرنگارای زیادی مصاحبه می¬کنم و برنامه-های آقای رناتو رو تشریح می¬کنم
باستر آقای مورا ... چرا فکر می¬کنی چون بازاریاب بودم از سیاست هیچی سرم نمیشه؟!
باستر برمی¬خیزد و به طرف کمد رفته و کوله¬پشتی نلسون را بیرون می¬آورد.
باستر اینا وسایلشه