Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه
خانه نمایشنامه تالیفی مومو و راز گنج میر مهنا

مومو و راز گنج میر مهنا photo

مومو و راز گنج میر مهنا

(0 رای ثبت شده)
Profile Picture عقیل جماعتی

خلاصه داستان:

مومو می خواهد با پیدا کردن گنج میرمهنا کشتی پدرش را از دست انگلیسی ها نجات دهد ...

ملاحظات: برگزیده جشنواره بین المللی کودک نوجوان همدان

نوع اثر: نمایشنامه تالیفی

زمان: 80 دقیقه

ژانر: فانتزی

مخاطب: نوجوان

تعداد پرسوناژ: (2 کودک - 21 مرد - 3 زن)

نوع اجرا: 10 پرده

مضمون اثر: ها, دریا, گنج, انگلیسی, دریایی, جزیره, پری

Famoun tik icon متن برنده جایزه
امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

جاشو 1: ( با خنده دسته جمعی ) خلاصه وسط رقص آواز بودیم که یهو سر کله هلندیا پیدا شد ... نقشه مون حسابی گرفته بود ... تو یه حمله برق آسا ترتیب همشونه دادیم و جنازه هاشونو ریختیم وسط دریا تا خوراک بمبکا بشن
جاشو2 : راسته که میگن میرمهنا تو همین جنگ یه چشمش از دست داد؟
جاشو 1: نه اینا همش شایعه است ... میرمهنا زرنگتر از اون چیزی بود که شما حتی فکرشم بکنید ... هیچکس تو شمشیر زنی همواوردش نبود ... مریضی چشمش ازش گرفت
جاشو3 : میگن میرمهنا یه نهنگ دست آموز داشته ... راسته؟ ... شنیدم برا شبیخون زدن به هلندیا تو دهن نهنگ قایم شدن و یه دفه زدن به جهاز هلندیا ... ؟
جاشو 4: منم شنیدم میگن وقتی خارگ پس گرفته دستور داده تو چکمه هلندیا گلوله توپ بندازن و پرتشون کنن دریا
رئیس : ( گوشه ای نشسته و صورتش زیر کلاه ناپیداست ، با تیپ و صدایی متفاوت بازی می کند) منم شنیدم به طمع حکومت بوا و کوکای خودشه کشته
جاشو1 : حرف دهنته بفهم مردیکه
جاشو2 : اونا خیانتکار بودن
جاشو4: میرمهنا هنوز اینجا حرمتش سر جاشه
رئیس : تسلیمم عامو ... تسلیم ... گفتم خو شنیدم ... شایعه خو مالیات نداره
جاشو1 : مردم حرف زیاد می زنن
رئیس : کسی تا به حالا نشنیده مردم لابه لای حرفاشون حرفی از گنج میرمهنا بزنن
همه : گنج
رئیس : بزرگترین گنجی که تا به حال هیچ کس به چشم خودش ندیده
جاشو2 : اینا همش افسانه است
رئیس : از این افسانه ها چی شنیدین؟
جاشو1 : برامون تعریف کن اگه شنیدی...
رئیس : میگن میرمهنا صد نفر هلندی رو میبره خارگو تا براش یه گودال بزرگ بروفن
جاشو3 : صد نفر
رئیس: بله صد نفر ... این گنج حاصل بیست سال دریانوردی میرمهنا تو خلیج فارس بوده ...
جاشو4 : خدا میدونه چقدر مروارید و الماس داشته
رئیس: ولی میر مهنا قبل از روفتن چاله با پنجاه تا هلندی وعده کرده بود که بعد چال کردن گنج پنجاه نفر دیگه رو سر بنیست کنن
جاشو2 : اینطوری بقیه سهم بیشتری می بردن
رئیس : و قبل اون پنجاهتا با بیست پنج نفرشون هماهنگ کرده بود
جاشو4 : عجب آدم زرنگی بوده
رئیس : و قبل ترش با ده تاشون
جاشو1 : عجب نغلی بوده ... دمش گرم
رئیس : تا نهایت فقط پنج تا از افراد با وفاش باقی می مونن ...
جاشو3 : اون پنج نفر بدست حسن سلطان تو شورش بازار کشته شدن
جاشو2 : البته با کمک ای انگلیسیای بد شلوار
جاشو4 : خود میرمهنا هم که تو بصره جون به عزرائیل داد
جاشو1 : پس با ای حساب کسی از جای گنج خبر نداره
رئیس : میگن میر مهنا قبل از مرگش برای اینکه گنجش بی صاحب نمونه نقشه گنجه میزاره تو یه بطری و وسط دریا رهاش میکنه
جاشو2 : سی خاطر همین سیش میگن افسانه ... الان چهل ساله میر مهنا مرده اون بطری باید خیلی وقت پیشا میرسید به ساحل
رئیس : اون بطری یه بطری معمولی نبوده ... ده جون طلسمش کرده بود ...یه طلسم سنگین که فقط از عهده یه جادوگر قوی برمیاد ... نفرین ده جون فقط زمانی شکسته میشه که فرد لایق پیدا بشه ... اون وقته که بطری خودشه تو ساحل نشون میده
جاشو4 : از اون جادوگر خبیث هیچ چیز بعید نیست ... کسی که ده بار از سفر مرگ برگرده باید جادوی سنگینی تو سرش باشه
جاشوی2: واقعا که ده بار نبوده ... همش سه بار بوده ... یه بار مار دوسر نیشش زد ... بار دوم تو دریا غرق شد و بار سوم ... بار سومش چه بود؟
رئیس: وقتی هلندیا خونه شه آتیش زدن ... صحیح و سالم از آتیش زد بیرون ... ده جون ده تا جون داره ... هر بار که میمیره با یه جون تازه برمیگرده ... سه تا جونش سوخته هنوز هفت تا جون داره
جاشو1 : این قصه ها برای ما نون آب نمیشه ... فقط خوبه باهاش بچه ها رو سر گرم کنین
رئیس : فکر می کنی مو این دست پا رو کجا جا گذاشتم؟ ... تو ساحل خارگو
همه : ( با ترس ) عامو نگو
رئیس : سالها پیش وقتی جوونتر بودم سودای پیدا کردن گنج میرمهنا به سرم افتاد ...
جاشو2 : یا میر محمد ... تو رفته بودی خارگو؟ دل شیر داشتی
جاشو 3: راسته که ده جون اونجا زندگی میکنه؟
رئیس : با چشمای خودم دیدمش ... یه پیرزن چروک و قد خمیده بود و یه عصا داشت از چوب درخت لیل که بزرگترین مروارید خلیج فارس رو دسته اش خودنمایی می کنه ... چشماش کاسه خون بود گیساش به سفیدی پنبه ... انگشتای خشکیده و زمختش مثه ریسمونای سه گره جهازای هلندی ... ناخوناش سیاه ... وقتی راه میرفت پاهاش تکون نمی خورد ... انگار پرواز میکنه ... هرجا که پا میزاشت زندگی از بین میرفت و تاریکی حاکم میشد ... حتی ریزترین موجودات هم ازش حساب میبردن ... سوسکا ... جیرجیرکا ... عنکبوتا
جاشو4 : چی شد بلاخره گنج پیدا کردی؟
جاشو 1: بنده خدا اگه گنج پیدا کرده بود که ای سه شب چای قهوه ی قرضی نمیخورد ... پاشین برین خونه هاتون فردا باید بزنین دریا سی یه لقمه نون ... خیلی شانس بیاریم غلو فردا بخاطر همین حرفا پکمونه نزنه پیش اجنبیا ... پاشین برین رد کارتون ( همه پراکنده می شوند )