Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه

خونه ی جدید photo

خونه ی جدید

(0 رای ثبت شده)
Profile Picture بهروز قنبر حسینی

خلاصه داستان:

رها و سهیل قصد دارند به خونه ی جدیدشان نقل مکان کنند. هر شب رها خوابی می بیند که در ان خواب مسلم یکی از کسانی که قبلا می شناخته با او حرف می زند. در بیداری و خواب رها دو دنیای متفاوت را تجربه می کند و نمی داند کدام یک از این دو دنیا را انتخاب کند.

ملاحظات: نامشخص

نوع اثر: نمایشنامه تالیفی

زمان: 60 دقیقه

ژانر: درام اجتماعی

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 2 مرد - 1 زن)

نوع اجرا: 1 پرده

مضمون اثر: عاشقانه،, رویا،

امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

مسلم: راست گویی خیلی سخته اونهم تو این دور و زمونه
رها: تو فیلسوفی یا.. اصلا کارت چیه؟
مسلم: کارم محاسبه ی باده.
رها: باد؟
مسلم: اخه خیلی مهمه که آدم اندازه ی باد رو تو بادگیرها بدونه.
رها: مجاسبه ی باد تو باد گیرها؟؟!
مسلم : خیلی مهمه که باد از چه زاویه ای توی فرفره ها بپیچه.
رها: فرفره؟!
مسلم: اره برات درست کنم؟
رها: و نگاهم کنی، آر ه؟
مسلم: دیگه چیکار باید بکنم؟
رها: خوش به حالت واقعا ، کارت اینه که من رو نگاه کنی و فرفره توی دستت بچزخونی.
مسلم: کار تو چیه؟
رها: من یه زندگی پر هیاهو دارم.
مسلم: زندگی هیچ هیاهویی نداره، همه ی هیاهوی زندگی مثل همین باده که توی فرفره می چرخه.
رها: باز هم که مثل فیلسوفها حرف می زنی.
مسلم: چیه بهم نمی آد؟
رها: من اصلا نمی دونم تو کی هستی، چطور میتونم بهت بگم بهت می آد یا نه.
مسلم: اسمم رو که بهت گفتم.
رها: و رسمت؟
مسلم: رسم ندارم که، یه آدم که از دوازده سالگی تا بیست و دو سالگی متنظر صدای قدم های کسی بوده که هیچ وقت به طرفم نیومده.
رها: رها: چه رومانتیک!!
مسلم: چرا فکر می کنی که آدم خاصی هستی و هر چی دلت بخواد رو می تونی بگی.
رها: خیلی عجیبه.. یه غریبه اومده توی اتلیه ی من و توقع داره گل بگم و گل بشنوه.
مسلم: عجس=یبتر اینه که بعد این همه سال هنوز عوض نشدی. همون دختر مغرور والبته تو دار که نمی خواد به روی خودش بیاره که من رو می شناسه.
رها: من اصلا نیم شناسمت، با اون دوچرخه ی قراضه ات که زنجیرش تپ و تپ می افتاد.
مسام: اصرارت به ندیدن و نشناختن خیلی برام عجیبه.
رها: آخ دویباره شروع نکن... اصلا چرا اومدی تو اتلیه ی من.. چرا اومدی سراغم؟
مسلم: یعنی فهمیدنش اینقدر سخته، دنیای غریبیه.. چقدر آدم بایدزور بزنه تا یه چیز به این سادگی رو ثابت کنه.
رها: کدوم دنیا، دنیای من یا ...؟
مسلم: من کهخ دنیایی نداشتم و ندارم.. همه چی برام خواب و خیال بوده و هست، رویای یه ادم با فرفره هاش.
رها: من به کسی که همه اش تو خواب و خیاله اعتماد ندارم. زندگی خوب و خیال بر نمی داره.
مسلم: می شه ازت خواهش کنم باز هم نقاشی بکشی.
رها: وقتی اون جوری نگام می کنی حواسم پرت می شه.
مسلم: چه جوری نگات کنم؟
رها: آخه تو چته؟ چی می خوای؟ اون همه مدت که نگام می کردی به چی رسیدی؟
مسلم: مگه آدم باید به چیز ی برسه؟
رها: و هیچ وقت نفهمیدی که من نمی خواستم تورو نگاه کنم.
مسلم: دروغ می گی، خودت رو گول می زنی، وگرنه بعد این همه سال من از یادت می رفتم.
رها: چرا باید دروغ بگم؟
مسلم: تو هنوز اون فرفره ای که برات ساختم رو داری یا دورش انداختی؟
رها: خب که چی؟!
مسلم: بای این هم یه دسته گل دیگه.( فرفره ها را به او می دهد)
رها: چرا اومدی اینجا؟ با این دسته گل هات... همه ا خواب و خیال.. خسته نمی شی؟
مسلم: خواب و خیال تنها چیزهایی هستن که هیشکی تو زندگی نمی تونه از آدم بگیره.
رها: هنوز ح.ابم رو ندادی، چرا اومدی اینجا؟
مسلم: این قدر چرا نیار. بذار اینجا بی چرا باشیبم، همون جوری که دلم می خواد، بی هیچ جرایی.