Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه
خانه نمایشنامه تالیفی یک پله سُرخ، یک پله سیاه

یک پله سُرخ، یک پله سیاه photo

یک پله سُرخ، یک پله سیاه

(0 رای ثبت شده)
Profile Picture نیما حسن بیگی

خلاصه داستان:

رویدادهای این نمایشنامه در دو زمان و دو مکان کاملا متفاوت به صورت موازی اتفاق میافتد؛ زمان یکی از رویدادها در اواخر قاجار در تهران و دیگری حدودا دویست و ده پیش از میلاد مسیح در چین است. در اواخر دوران قاجار پسری جوان به اسم رجب که در قهوه‌خانه‌ای تخته حوضی اجرا می‌کند، به خانه یکی از اشراف قاجار دعوت می‌شود. اربابِ خانه، رجب را به خانه‌اش دعوت می‌کند تا شاید او بتواند شاهزاده خانمی به اسم گُلتَن را بخنداند. گویا گُلتن مدتهاست نخندیده و پدرش که همه راه‌ها را برای خنداندنِ دخترش امتحان کرده؛ اکنون دست به دامان یک سیاهِ تخته‌حوضی شده است. رجب هر روز به خانه گُلتَن می‌رود و برای او می‌خواند و می‌رقصد و شکلک درمی‌آورد. بالاخره روزی رجب موفق می‌شود گُلتن را بخنداند. در این میان رجب می‌فهمد اتفاقی احمقانه افتاده و او عاشق شاهزاده خانم شده است. رجب عزمش را جزم می‌کند تا حرف دلش را بزند ولی پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، گُلتن به عشق اعتراف می‌کند؛ اما عشق به نقاشی ایتالیایی که برای جهانگردی به این مشرق زمین آمده است. گُلتن که ستاره بختش را در آسمان دیده؛ از رجب می‌خواهد کمکش کند تا با آن مرد ایتالیایی بگریزد. رجب داستان عشقش را در سینه‌اش نگه می‌دارد و به گُلتن کمک می‌کند تا به خواسته‌اش برسد. اما سوی دیگر نمایش در شرقِ دور اتفاق می‌افتد؛ در زمان اولین خاقان چین. خاقان بزرگ پس از سرکوب مخالفانش و ساختن دیوار بزرگ چین، مست قدرت است. او به دنبال پیدا کردن اکسیر جاودانگی، بهترین کیمیاگران جهان را به خدمت گرفته است. روزی به او می‌گویند پسرش دچار بیماری‌یی مرگبار شده است. پس خاقان اینبار بهترین طبیبان و پزشکان را از سرار جهان فرا می‌خواند. در پایان هیچ کس موفق به درمان پسرِ خاقان نمی‌شود و پسر می‌میرد و خاقان درک می‌کند که چیزی به اسم جاودانگی وجود ندارد. داستان گُلتن و خاقان چین در پایان نمایش بهم می‌رسد؛ جایی که پسر خاقان پس از مرگ به اژدها و سپس به ستاره‌ دنباله‌داری تبدیل می‌شود و ۲۰۰۰ سال بعد، گُلتن ستاره بختش را به شکل ستاره‌ دنباله‌داری در آسمان می‌بیند. این نمایشنامه برای اجرایی خارج‌صحنه طراحی شده و مناسب اجراهای آیینی سنتی است. محیط بازی در این نمایشنامه چند پلکان در فضای باز و یا مسقف است. فرم اجرای این متن برگرفته از نقالی و تخته حوضی و نیز تحت تاثیر صورتک‌های آیینی و رقص اژدهای چینی است. نکته دیگر اینکه به جز نقش رجب، نقش گُلتن و زنِ خاقان چین را یک نفر و نقش خاقان چین و نقاش ایتالیایی را هم یک نفر بازی می‌کند. در مجموع نمایش پنج شخصیت دارد که توسط سه بازیگر اجرا خواهد شد.

ملاحظات: نامشخص

نوع اثر: نمایشنامه تالیفی

زمان: 40 دقیقه

ژانر: تاریخی/اسطوره‌ای

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 2 مرد - 1 زن)

نوع اجرا: 1 پرده

مضمون اثر: چین, اژدها, آیینی

امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

گُلتن: (به تماشاگران) آقا جان هر ماه وعده می‌گرفت و سور و سات بر پا می‌کرد بهر تفرج من... برای دل من؟ من که یک ستاره هم در آسمان نداشتم! ... نه، برای عیش و نوش خودشان بود!
نُقره: (به تماشاگران) عجب ضیافتی بود! سفره انداخته بودن از کجا تا کجا... اگه خوب مایه می‌ذاشتم یه شیتیل حسابی به جیب می‌زدم.
نُقره باز می‌رقصد. لحظه‌ای بعد...
گُلتن: (با خنده) چقدر بامزه‌ای تو !
نُقره: مثل اسفند رو آتیشم!
گُلتن: (می‌خندد) ...
نُقره: جیلیز ویلیز می‌کنم برات...
گُلتن: (می‌خندد) ...
نُقره: غوره رو مَویز می‌کنم برات...
گُلتن: (می‌خندد) ...
نُقره: چشمامو تیز می‌کنم برات...
گُلتن: (می‌خندد) ...
نُقره: (به تماشاگران) اون خندید!
گُلتن: (به تماشاگران) من خندیدم!
نُقره: (به تماشاگران) چقدر خنده‌اش قشنگ بود! ... مثل خنده ریحانه!
گُلتن: (به تماشاگران) من خندیدم و آقا جان حیران نگاهم می‌کرد!
نُقره: (به تماشاگران) اون خندید و ارباب خونه هاج و واج مونده بود! ... امر کرد هر شب برای خندوندَنِ خاتون خدمت برسم... باغت آباد خاتونی... نونم افتاده بود تو تغار فسنجون، گوشت قُرمه، کباب بریون... ای جون!
نُقره و گُلتن کنار می‌روند. خاقان چین روی پله می‌ایستد.
خاقان: (به تماشاگران) هیچ عادلانه نبود! ... ذبده‌ترین پزشکان شرقِ دور قادر به شناخت و درمان بیماری ولیعهد فوشو نبودند... ولیعهدِ خردسال روز به روز زردتر و لاغرتر می‌شد! ...
گلتن که کناری ایستاده صورتکی بر چهره‌اش می‌گذارد؛ صورتک زن خاقان چین. او بادبزنی کاغذی در دست دارد.
زن: (تعظیم می‌کند) خاقان بزرگ پایدار.
خاقان: چه خبر از ولیعهد، بانو؟
زن: امروز کمی عصاره باله‌ی نهنگ خورد! ... ضعفِ شدید دارد؟
خاقان: آخر این ضعف از چیست؟
زن: هیچ کس نمی‌داند!
خاقان: پزشکان؟
زن: هیچ کدام!
خاقان: کیمیا شناسان؟
زن: هیچ کدام!
خاقان: عادلانه نیست ولیعهد این همه درد بکشد!
زن: کودک است و بی گناه!
خاقان: جانشینِ من!
زن: شما نگران تاج و تختید یا پسرتان؟
دمی سکوت.
خاقان: ناگزیریم پیک روانه کنیم!
زن: جواب سوالم را نمی‌دهید؟!
خاقان: به باختر، به شمال، به جنوب... بگویید هر کدام چندین اسب بردارند... باید به هند بتازند، به مصر، به یونان، به سرزمین پارسها... شنیده‌م این ممالک پزشکان حاذقی دارد... (با فریاد) بگویید شتاب کنند!
زن: (با فریاد) شتاب کنید!
خاقان و زن به کناری می‌روند. نُقره روی پله‌ها می‌رود و شروع می‌کند به خواندن و رقصیدن. جوری می‌رقصد گویی سوار اسب شده است. لحظه‌ای بعد...
نُقره: (به تماشاگران) یه هفته‌ای می‌شد بعد اذان غروب می‌رفتم خونه جعفرقلی میرزا و یه هفته‌ای می‌شد که گُلتن می‌خندید... یه روز عصر که داشتم از قهوه‌خونه می‌زدم بیرون میرزا قنبر صداش دراومد! (با تغییر لحن) کجا رجب سیا؟ آسه می‌ری آسه میای! ... قهوه‌خونه فقط شده برات جا خواب؟ ... عیش و خوشی‌ت خونه عیوناس، خُر و پُفِت واسه قنبره بی‌نواس ؟! (با لحن خودش) دیدم راست می‌گی بدبخت! ... از وقتی می‌زدم بیرون، غروب‌ها قهوه‌خونه‌ش سوت و کور می‌شد... قضیه رو براش گفتم و قرار شد هر چی دَشت کردم دو تا من یکی اون.