اتاق زیر شیروانی
محمد ابراهیمی
خلاصه داستان:
نمایشنامه حول محور دو شخصیت، رها و هومن، میچرخد که در یک اتاق زیر شیروانی قدیمی زندگی میکنند. رها یک ساک پر از پول و اسلحه را در کمدی پنهان میکند و این امر باعث ایجاد تنش بین او و هومن میشود. هومن به دلیل گم شدن اشیا و نگرانی از حضور شریفی که به دنبال آنهاست، تحت فشار قرار میگیرد. در نهایت، افراد شریفی به خانه حمله میکنند و...
ملاحظات: نامشخص
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: ۴۰ دقیقه
ژانر: ملودرام
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (۰ کودک - یک مرد - یک زن)
نوع اجرا: یک پرده
مضمون اثر: عشق, استرس, پنهانکاری
هومن _ پس کو؟ (عصبانی)
رها _ به خدا همینجا گذاشته بودمش
هومن _ نیست که
رها _ الان پیداش میکنم
[رها با عجله از جا بلند میشود و به اطراف سرک میکشد و از صحنه خارج میشود هومن روی زمین نشسته به مبل تکیه داده و خود خوری میکند و زیر لب غر میزند
هومن _ تو این کمدِ نذاشتی
رها _ چی؟
هومن _ (با صدای بلندتر) میگم تو این کمد بی صاحاب نذاشتی؟
رها _ چی میگی تو
[ رها وارد صحنه میشود ]
هومن _ ( با صدای بلندتر ) میگم تو این کمد لامصب نذاشتیش؟
رها _ هووو سر من داد نزنا
هومن _ چرا موقعیت رو درک نمیکنی
رها _ ساکت شو باید فکر کنم
هومن _ فکر چی آخه؟ تو این اتاق مگه جای دیگه ای هست مگه چیز دیگهای هست بیا کمد رو بگردیم
رها _ نه اونجا نیست
هومن _ گشتنش که ضرر نداره
[رها مانعش میشود]
رها _ گفتم که اونجا نیست
[هومن به سمت کمد میرود و دستگیره را میکشد اما کمد قفل است]
هومن _ این چرا قفله
رها _ نمیدونم بیا اینور چیکار به اون داری میگم اونجا نییست
هومن _ کلیدشو بده
رها _ کلیدشو ندارم
هومن _ مگه این کمد مال تو نیست؟
رها _ چرا
هومن _ خب کلیدشو بده دیگه
رها _ نمیدونم کلیدش کجاست، تو بشین من الان پیداش میکنم
هومن _ یعنی چی نمیدونم
رها _ گفتم تو بشین عه
[هومن میرود روی مبل مینشیند]
هومن _ اگه این شریفی پفیوز بیاد پیدامون کنه همش تقصیر توعه صد بار بهت گفتم اون کوفتی رو یه جایی قایم کن که هر وقت خواستیم بتونیم سریع فرار کنیم وقتی آدم اسلحه داشته باشه خیالش راحت تره
رها _ (از بیرون صحنه) چی؟
هومن _ ( با صدای بلندتر ) میگم آدم وقتی اسلحه داشته باشه خیالش راحت تره
رها _ چی ؟
هومن _ (فریاد میزند) میگم آدم وقتی اسلحه داشته باشه خیالش راحت تره
[رها با استرس وارد صحنه میشود]
رها _ آرومتر بابا میخوای همه همسایه ها بشنون
هومن _ آخه هر چی میگفتم نمیشنیدی
رها _ باشه آرومتر
هومن _ باشه خب
رها _ میگم آرومتر
هومن _ آرومتر از این؟
رها _ به کمد که دست نزدی
هومن _ نه چطور مگه
رها _ هیچی
هومن _ تو داری مشکوک میزنیا، مگه تو اون کمد چی هست؟
رها _ جای این حرفا یکم بگرد این اطرافو
هومن _ تو حموم اینا نذاشتی
رها _ نه بابا زیر همین مبل چسبونده بودمش
هومن _ خشابش پر بود؟
رها _ یادم نیست
هومن _ تمیزش کرده بودی یا نه؟
رها _ یادم نیست
هومن _ چند سالته مگه تو که هم آلزایمر داری هم گوشات سنگینه؟
رها _ برو بابا... یه دقیقه خفه شو بذار فکر کنم
هومن _ باشه فکر کن
رها _ باشه خفه شو
هومن _ باشه
[سکوت]
[رها با نگرانی به اطراف نگاه میکند، بعد به هومن نگاه میکند و بعد به کمد اما سریع نگاهش را میدزد]
[هومن نگاهش را تعقیب میکند متوجه نگاه رها به کمد میشود]
هومن _ تو کمد چیزی هست؟
رها _ مگه من نگفتم خفه شو، هان؟ نگفتم بهت خفه شو؟ خفه شو دیگه، خفه شو، خب؟ خفه شو...
[سکوت]
رها _ چایی میخوری برات بیارم
هومن _ کوفت بخورم من نمیبینی حال منو
نمیفهمی میگم الان میرسن
رها _ خب برسن
هومن _ خب دهن جفتمون رو سرویس میکنن
رها _ قایم میشیم
هومن _ کجا؟
رها _ چمیدونم هومن چرا اینقدر سوال میپرسی همون اولش گفتم من نمیتونم نگهش دارم ببر با خودت هی گفتی نه امنه امنه کسی به تو شک نمیکنه من قیافم غلط اندازه فلانه بیساره، تو کجات غلط اندازه آخه، شبیه این پسرایی هستی که هر شب ساعت ۹ یه لیوان شیر میخورن میخوابن هیشکی به تو شک نمیکرد فقط واسه اینکه ترسویی دادی به من
هومن _ من ترسوام؟
رها _ آره آره تو ترسویی یه آدم ترسوی بی دست و پا من اینقدر هی صبوری کردم چیزی بهت نگفتم ولی هر چی میکشیم به خاطر همون پولاییه که تو گم کردی
اگه گم نکرده بودی الان تو این وضعیت نبودیم