آدمها و کمدها
امیرحسین روحنیا
خلاصه داستان:
نمایشنامه آدم ها و کمدها، داستانی کمدی از دو خانواده است. دو خانوادهای که در دو زمان مختلف زندگی میکنند. یک خانواده در امروز (مرد۱ و زن۱) و خانوادهی دیگر، حدود هفتاد سال پیش، شاید هم کمی بیشتر (مرد۲ و زن۲). زن و مرد خانوادهی۲ از زن مرد خانوادهی۱ جوانتر و شادابتر هستند و عشقشان به زندگی و به هم بیشتر است. مرد۱ به هوای اینکه زندگی در گذشته ساده و پر از آرامش بوده است، حسرت زندگی در آن دوران را دارد. برعکس او زن۱، هنرمندی پیشرو است و مدام در پی کشف مرزهای جدیدی در عالم هنر است؛ یا دست کم خودش اینگونه فکر میکند... اما در خانوادهی قدیمی همه چیز برعکس است. مرد۲ انسانی در جستجوی آینده است و زن۲ خانمی خانهدار که تمام همّوغمش ایجاد آرامش و آسایش در خانه است. این دو خانواده به خوبی و خوشی در خانهها و در زمانهی خویش زندگی میکنند تا این که بر اثر اتفاقی نسبتاً مشابه، کمد لباس خوش رنگ و لعابی که در هر دو خانه مشترک است، روی زن و مرد ۱و۲ میافتد. بر اثر این حادثه هر چهار نفر در زمان و مکانی نامعلوم حبس میشوند با یکدیگر ملاقات میکنند و بر اثر آن دیدار رازهایی از زندگی خانوادهای اول و دوم فاش میشود. مثلاً زن و مرد ۲ میفهمند که زن و مرد ۱ نوههای آنها هستند، این کوچکترین راز آن جمع است... در ادامه آنها متوجه شباهتهای اخلاقی و رفتاری میان مادربزرگ و نوهی پسر و همچنین مشابهتهایی میان پدربزرگ و نوهی دختر میشوند. ملاقات ایشان با یکدیگر، نگاهشان را به زندگی و زمانهشان عوض میکند و پرده از واقعیتهای زندگی برمیدارد. ایشان در نهایت، با اتفاقی شبیه به آنچه در ابتدا رخ داده است، با نگاهی نو و توقعی متفاوت از زندگی به خانه و زمانهی خویش باز میگردند.
ملاحظات: نامشخص
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: ۷۵ دقیقه
ژانر: درام اجتماعی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (۰ کودک - ۲ مرد - ۲ زن)
نوع اجرا: ۵ پرده
مضمون اثر: و, گذشته, خانواده،, کمدی،, کمدها،, تکنولوژی, آرامش،, آینده،, آدمها, پیشرفت،
[مرد۲ از غفلت مرد۱ استفاده میکند و با مشت به صورتش میکوبد. مرد۱ دور خودش میچرخد و زمین میافتد. زن۱ مبهوت نگاه میکند.]
ـ زن ۲ : خاک بسرم... زدی جوون مردم رو کشتی.
ـ مرد ۲ : تقصیر خودش بود... اول اون آستینهاشو بالا زد... اگه عین بچه آدم میگفت اینجا، توی خونه من چه کار داره، کاری به کارش نداشتم...
ـ زن ۲ : اینجا که خونهی ما نیست! هم سرده، هم تاریک... خونهی ما که وسطش کتل و تپه نداشت! اینجوری بی در و پیکر نبود... این شکلی نبود.
[زن ۱ با فریاد و شادی سمت زن ۲ میرود و او را در آغوش میگیرد.]
ـ زن ۱ : (با فریاد)... وااااای خانوم جون... الهی فدات بشم من... عزیزم.
ـ زن ۲ : وا، چرا همچین میکنی بلا گرفته؟!
ـ زن ۱ : خانوم جون منو نشناختین؟!... منم...
ـ زن ۲ : خب من هم منم، ولی این از خودم درنمیآرم...
ـ مرد ۲ : کدوم؟
ـ زن ۲ : خل بازی!
ـ زن ۱ : وای آقاجون... اصلاً باورم نمیشه. چقدر جوون شدین؟!... ماشالا چه ضرب شصتی!؟
ـ زن ۲ : وااا، ایشون که سنّی ندارن.
ـ مرد ۱ : (روی زمین افتاده.)...معلوم هست چی میگی؟! حالت خوش نیست ها. این آقا با مشت زده تو سر من!...
ـ زن ۱ : حقت بود، کاشکی مهمتر میزدنت، عقلت کار میکرد.
ـ زن ۲ : وااای... به شوهرت اینجوری نگو، خدا رو خوش نمیاد.
ـ مرد ۱ : یاد بگیر.
ـ زن ۱ : خیلی خنگی!... اینا خانوم جون و آقاجونن... عکسو ببین! با اون روزاشون مو نمیزنن...
ـ مرد ۱ : (خودش را جمع میکند. به عکس نگاه میکند.)... اِ، راس میگی... آقاجون... آره خودشونن... خانوم جون... اَاَاَ... اصلاً باور نمیشه!...
ـ زن ۲ : (به مرد۲)...خاک بسرم، دیدی چی شد؟!... انگار خیلی محکم زدین تو سرش... طفل معصوم مغزش تکون خورده!
ـ مرد ۲ : تو سر پسره زدم، تو سر دختره که نزدم... این چی میگه؟!
ـ زن ۱ : واااای خانوم جون... آقاجون... چقدر دلم براتون تنگ شده بود.
ـ مرد ۲ : چی میگی؟! آقاجون و خانوم جون کیان؟!... شما کی هستین؟! اینجا کجاست؟!...
ـ زن ۱ : آقاجون ما دوتا، نوههای شماییم. بچهی دوقلو ها!
ـ مرد ۱ : من پسرِ بزرگهام !
ـ زن ۱ : منم دخترِ کوچیکه !
[زن و مرد۲ متعجب به آنها نگاه میکنند.]
ـ زن ۲ : جل الخالق !!!.. دو قلو؟!... نوه؟!
ـ مرد ۲ :... نوهی ما؟! بچهی ما هنوز خودش به دنیا نیومده که بخواد بچه داشته باشه!...
ـ زن ۱ : بچهی شما نه، بچههای شما...
ـ زن ۲ : (به مرد۲)... این گفت دوقلو؟!
ـ مرد ۲ : شما خودت رو ناراحت کن خانوم جان، از سر و ظاهر و لباسشون پیداست که از این دست جماعت از فرنگ برگشتهی خل و چل هستن!... حرفشون اعتباری نداره!
ـ مرد ۱ : نه بخدا... ما فرنگ نبودیم؛ همینجا زندگی میکنیم... همینجا... همینجا که وایستادیم.
ـ مرد ۲ : نگفتم خانوم جان، بفرما... از مدل لباس پوشیدشون معلومه چی تو سرشون میگذره.
ـ زن ۲ : خاک به سرم، به ما چه مربوطه کی چی میپوشه!...
ـ مرد ۱ : والا تو این دوره زمونه همه همینجوری لباس میپوشن.
ـ مرد ۲ : توی کدوم دوره زمونه؟!... مگه ما الآن در چه زمانی هستیم؟!
ـ زن ۱ : اگه توی زمان خودتون نیستین، حتماً توی زمان ما هستین...
ـ زن ۲ : مگه شما میدونی الآن تو چه زمانی هستیم؟!
ـ زن ۱ : نه؛...شایدم ما تو زمان شماییم؟!... آره؟!... آخه زمان ما اینقدر سرد و تاریک نبود!
ـ مرد ۱ : (باخودش)... بود... هم سر بود، هم تاریک بود.
ـ مرد ۲ : زمان ما هم اینقدر سرد و تاریک نبود.
ـ زن ۲ : وقتی کمد این شد رومون، ما تو خونمون بودیم... از اینجا خیلی روشن تر و گرم تر بود.
ـ زن و مرد ۱ : کمد؟!!... کمد چی شد؟
ـ مرد ۲ : کمد افتاد رومون.
ـ مرد ۱ : واقعاً!!؟
ـ زن ۱ : وااااااااااااااااااااای چقدر هیجان انگیز. کمد روی ما هم افتاد.
ـ زن ۲ : کجاش هیجان انگیزه؟! اینکه معلوم نیست اینجا کجاست؟! الآن کِیه؟! یا اینکه قراره من دوقلو... (میزند زیر گریه)... حالا یه دست دیگه لباس، از کجا جور کنم تو این وضعیت؟!
ـ مرد ۱ : اگه راهی برای بُرون رفت از این وضعیت پیدا کنیم، این مشکل هم حل میشه!... من لرز کردم، شماهام سردتونه؟!
ـ مرد ۲ : احسنت... ! خودشه...
ـ زن ۲ : (با گریه)... چی خودشه؟!
[ مرد ۲ دفترچه و قلمش را از جیبش بیرون میآورد و مشغول یادداشـت برداری و محاسبه میشود. شاید هم تمام این کارها را با یک گچ، روی زمین انجام دهد.]