پیمان
خلاصه داستان:
پیکر پیمان شهید دوران دفاع مقدس بعد از سالها به کشور بازگشته ، مادر پیمان قدرت تکلمش را در این سالها از دست داده ، مسئولین شهری قصد سواستفاده از پیکر شهید را دارند و اصرار می کنند که او را در میدان شهر دفن کنند ، اما همرزم قدیمی پیمان با این کار مخالف است ، پیمان به خواب مادر می آید و از او می خواهد که او را به جنوب پیش همرزمان شهیدش برگردانند و ....
ملاحظات: نامشخص
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 40 دقیقه
ژانر: جنگ
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 5 مرد - 1 زن)
نوع اجرا: 30000 پرده
مضمون اثر: دفاعمقدس
مردیک: هنوزم از صدای سوت خمپاره خوف می کنی یا پشت اون میز چند میلیونیت دیگه امنیت داری؟
مردسه: ایراد همین جاست دیگه . شما هنوز گیر کردید توی توپ و خمپاره و نمی دونید که این مملکت ثبات می خواد
مردیک: لابد تو و امثال تو می خواید این ثبات رو به مملکت بدید؟ برو خودتو رنگ کن اصغر .
مردسه: می دونی که همین الان می تونم به جرم این اهانت ها بدم بازداشتت کنن سهراب خان؟
مردیک: چرا نکنی این کارو؟ اصلا بده اعدامم کنن تا کسی یادش نیاد اون شب عملیات رو که افتاده بودی به پای من که حاجی من از تیر و تفنگ می ترسم و جون عزیزت نذار برم جلو ... یادته که همین پیمانی که امروز داری روی استخوناش معامله می کنه اومد وسط و شفاعتت رو کرد که برگردی؟ حالا استخوناشم واست داره وساطت می کنه . منم بنداز بازداشتگاه ...چه باک؟
مردسه: اون روزا تموم شده حاج سهراب . اینو می خوای بفهمی یا نه؟
مردیک: من می فهمم . واسه همینم می گم بذار برگردونمش جنوب . شما نمی خواین این بازی رو تموم کنید که اصرار دارید بکاریدش وسط میدون شهر پر از گناهتون
مردسه: جنوب؟چی می گی سهراب؟
مردیک: اون روز قبل از اینکه کانال برمبه . قبل از اینکه پیمان بزنه بیرون از کانال . همه با هم یه عهدی بستیم اونم این بود که اگه از ته همین کانال آسمونی شدیم تا تهش همونجا بمونیم کنار هم . تا الانم همه ی بچه ها بر گشتن توی همون کانال و فقط مونده پیمان. اصغر تو به پیمان مدیونی . آخرتتو به این دنیات و این میزا نفروش پسر