Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه

پازل روح photo
رایگان

پازل روح

(1 رای ثبت شده)
Profile Picture نعیم حاکم زاده

خلاصه داستان:

افرادی که درون یک جهان ناشناخته از خواب بر می خیزند و چیزی از گذشته به یاد نمی آورند. و در مواجهه با انسان نماهای عجیب و گذراندن چالش های فراوان، رفته رفته پی به داستان زندگیشان برده و دلیل حضورشان در این دنیای ناشناخته روشن میشود.

ملاحظات: این نمایش بهار امسال(۱۴۰۲) برای اولین بار توسط یک گروه جوان در رشت اجرا شده و بازخورد بسیار خوبی در سراسر استان گیلان داشته است. به طوری که احساسات بسیاری از مخاطبین در سالن اجرا (چه مرد چه زن) جریحه دار شده و مردم در اقشار و سنین مختلف با این نمایش همزادپنداری کرده اند. و به لطف پروردگار در پایان نمایش مخاطبین با حسی شیرین و طعم خوش رضایت از سالن خارج شده اند.

نوع اثر: نمایشنامه تالیفی

زمان: 60 دق دقیقه

ژانر: ملودرام

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 1 مرد - 3 زن)

نوع اجرا: 4 پرده

مضمون اثر: #مرگ, #خانواده, #عشق

Famoun tik icon متن اجرا شده
امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

بخشی از پرده چهار:

ب: اما...

د (عصبی): اما چی؟ اما کثیفم؟ اما گند زدم تو رابطشون؟ من مقصرم که به هر بهونه ای در خونمون بود؟ من مقصرم که اگه باهاش راه نمیومدم سر سال اجاره خونم سه برابر میشد و آواره کوچه خیابون میشدم؟ اصن چرا اومدی سراغ من؟

ب: نوبت اونم میشه

د (عصبی): خوشحال شدیم از زیارتتون... راهو نشون بده میخوام برم...

ب: بری؟ نه... تو اومدی که بمونی... اینجا دیگه خونته... البته نه اینجا… وقتی کارت با زمین کاملا تموم شد، خوب با این دنیا آشنات میکنم

د: دنیا؟ چرا چرند میگی زنیکه... تموم کن این مسخره بازیو تا خرخرتو نجوییدم

د با حالت تهدید آمیز به سمت ب حرکت میکند
ب با حرکت صورت از راه دور او را پرت میکند، د مضطرب و شگفت زده میشود.

د (کمی ترس): تو دیگه چه خری هستی؟ اینجا کجاست؟

ب: گفتم که... همونجا که همیشه آرزوشو داشتی

د (با حالت عصبی) : تا اونجایی که یادمه از سیزده سالگی که دست اون پیرمرد کثافت بهم رسید فقط آرزوی مرگ کردم

ب: اون شوهرت بود… (مکث) اما شاید حق با توئه…(مکث) حق با توئه…
__________________

بخشی از پرده دوم:

ج: خلاصه بیدار شدی؟

آ ترس مختصری میخورد

ج: ببخشید... ترسوندمت؟

آ با لبخند نفسی می کشد/ ظاهرا از ترسی که خورده خنده اش گرفته

آ : سلام، نه خواهش میکنم... شما مقصر نیستین... من زیادی تو فکر بودم

ج: چیزی نیاز داری برات بیارم؟

آ با لبخند: ممنونم... چیزی نیاز نیست... راستش یکم گیجم... نمیدونم کجام… یه حال عجیبی دارم... البته یه حال عجیبِ خوب

ج: طبیعیه

آ با خنده: اینکه من گیجم؟

ج: اینکه اینجا حالت خوبه

آ : میدونید مثل چیه... خواب عمیقِ یه بعدازظهر پاییزی... که وقتی بیدار میشی نمیدونی صبحه، شبه... (خنده) تا حالا براتون پیش اومده؟

ج لبخندی میزند/ نگاهی سراسر دوستی و محبت به آ می اندازد

ج: حالا چرا باهام مثل غریبه ها صحبت میکنی؟

آ : ببخشید... آخه اولین باره میبینمتون...

ج: ما خیلی وقته با همیم... من هیچوقت ازت غافل نبودم...

آ : کم کم دارم ازتون میترسم، چطور ممکنه ما همه جا با هم بوده باشیم و حتی قیافتون برام آشنا نباشه! نکنه من فراموشی گرفتم؟

ج: نترس، وقتی خواب بعد از ظهر پاییزیت تموم شه متوجه میشی که من هرگز ازت جدا نبودم... (نگاه به آ) با من راحت باش

آ: چشم... فقط میشه بگین... میشه بگی اینجا کجاست؟

ج: سرزمین تو...

آ: سرزمین من؟ (خنده) من به عمرم ندیده بودم چند تا رنگین کمون کنار هم قرار بگیرن.. یا اون چشمه... انگار توش پُرِ ستارست... شایدم ماهیاش میدرخشن... اینطور نیست؟

ج: درسته... همه اون ماهیا، رنگین کمونا... حتی خود چشمه... از جایی که سرازیر شده تا جایی که به دریا میرسه مال خودته...

آ (خنده) : شوخیت گرفته... مال من... رنگین کمون؟ چشمه؟ چشمه رو مگه میشه بنام کسی کرد؟ مال همست، حق همست... یا رنگین کمون... شب که برسه از بین میره... همه میتونن یه لحظاتی از دیدنش لذت ببرن... اما متعلق به کسی نیست...

ج: اینجا هیچی از بین نمیره... تا دلت بخواد هست... هر چقدر بخوای... تا هر وقت و هر جا که بخوای... کافیه اراده کنی... من اینجام که خواسته های دلتو بشنوم و برآورده کنم... وقتی هم که نیستم اگه به چیزی نیاز پیدا کردی کافیه اون سازدهنی رو به صدا در بیاری